جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Seite 885

1 پس پولس به اهل شورا نيك نگريسته ، گفت: اي برادران ، من تا امروز با كمال ضمير صالح در خدمت خدا رفتار كرده ام. 2 آنگاه ح ّنانيا ، رئيس كهنه ، حاضران را فرمود تا به دهانش زنند.
3 پولس بدو گفت: خدا تو را خواهد زد ، اي ديوار سفيد شده! تو نشسته اي تا مرا بر حسب شريعت داوري كني و به ض د� شريعت حكم به زدنم مي كني ؟ 4 حاضران گفتند: آيا رئيس كهنة خدا را دشنام مي دهي ؟
5 پو ُلس گفت: اي برادران ندانستم كه رئيس كهنه است ، زيرا مكتوب است حاكم قوم خود را بد مگوي.
6 چون پو ُلس فهميد كه بعضي از صد�وقيان و بعضي فريسيانند ، در مجلس ندا در داد كه اي برادران ، من فريسي ، پسر فريسي هستم و براي اميد و قيامت مردگان از من بازپرس مي شود.
7 چون اين را گفت ، در ميان فريسيان و صد�وقيان منازعه برپا شد و جماعت دو فرقه شدند ، 8 زيرا كه صد�وقيان منكر قيامت و ملائكه و ارواح هستند ليكن فريسيان قائل به هر دو.
9 پس غوغاي عظيم برپا شد و كاتبان� از فرقة فريسيان برخاسته مخاصمه نموده ، گفتند كه در اين شخص هيچ بدي نيافته ايم و اگر روحي يا فرشته اي با او سخن گفته باشد با خدا جنگ نبايد نمود.
‎10‎ و چون منازعه زيادتر مي شد ، مين باشي ترسيد كه مبادا پو ُلس را بدرند. پس فرمود تا سپاهيان پايين آمده ، او را از ميانشان برداشته. به قلعه درآوردند.
‎11‎ و در ش ِب همان روز خداوند نزد او آمده ، گفت: اي پولس خاطر جمع باش زيرا چنانكه در اورشليم در حق من شهادت دادي ، همچنين بايد در روم نيز شهادت دهي.
‎12‎ و چون روز شد ، يهوديان با يكديگر عهد بسته ، بر خويشتن لعن كردند كه تا پول ُس را ن ُكشند ، نخورند و ننوشند.
‎13‎ و آناني كه دربارة اين هم َقس�م شدند ، زياده از چهل نفر بودند. ‎14‎ اينها نزد رؤساي كهنه و مشايخ رفته ، گفتند: بر خويشتن لعنت سخت كرديم كه تا پول ُس را ن ُكشيم چيزي نچشيم.
‎15‎ پس الآن شما با اهل شورا ، مين باشي را اعلام كنيد كه او را نزد شما بياورد كه گويا اراده داريد در احوال او نيكوتر تحقيق نماييد ؛ و ما حاضر هستيم كه قبل از رسيدنش او را ب ُكشيم.
‎16‎ ام�ا خواهر زادة پو ُلس از كمين ايشان ا ّطلاع يافته ، رفت و به قلعه درآمده ، پولس را آگاهانيد.
‎17‎ پول ُس يكي از يوزباشيان را طلبيده ، گفت: اين جوان را نزد مين باشي ببر زيرا خبري دارد كه به او بگويد. ‎18‎ پس او را برداشته ، به حضور مين باشي رسانيده ، گفت: پولس زنداني مرا طلبيده ، خواهش كرد كه اين جوان را به خدمت تو بياورم ، زيرا چيزي دارد كه به تو عرض كند.
‎19‎ پس مين باشي دستش را گرفته ، به خلوت برد و پرسيد: چه چيز است كه مي خواهي به من خبر دهي ؟ ‎20‎ عرض كرد: يهوديان م ّتفق شده اند كه از تو خواهش كنند تا پو ُلس را فردا به مجلس شورا درآوري كه گويا اراده دارند در ح �ق او زيادتر تفتيش نمايند.
‎21‎ پس خواهش اجابت مفرما زيرا كه بيشتر از چهل نفر از ايشان در كمين وي اند و به سوگند عهد بسته اند كه تا او را نكشند چيزي نخورند و نياشامند و الآن مستعد و منتظر وعدة تو مي باشند.
برند ؛
‎22‎ مين باشي آن جوان را مرخ ّص فرموده ، قدغن نمود كه به هيچ كس مگو كه مرا از اين راز مط ّلع ساختي.
‎23‎ پس دونفر از يوزباشيان را طلبيده ، فرمود كه دويست سپاهي و هفتاد سوار و دويست نيزه دار در ساعت سوم از شب حاضر سازيد تا به قيصريه
‎24‎ و مركبي حاضر كنيد تا پول ُس را سوار كرده ، او را به سلامتي به نزد فليكس والي برسانند. ‎25‎ و نامه اي بدين مضمون نوشت:
‎26‎ كلوديؤس ايسياس ، به والي گرامي فليكس سلام مي رساند.
‎27‎ يهوديان اين شخص را گرفته ، قصد قتل او را داشتند. پس با سپاه رفته ، او را از ايشان گرفتم ، چون دريافت كرده بودم كه رومي است. ‎28‎ و چون خواستم بفهمم كه به چه سبب بر وي شكايت مي كنند ، او را به مجلس ايشان درآوردم.
‎29‎ پس يافتم كه در مسائل شريعت خود از او شكايت مي دارند ، ولي هيچ شكوه اي مستوجب قتل يا بند نمي دارند. ‎30‎ و چون خبر يافتم كه يهوديان قصد كمين سازي براي او دارند ، بي درنگ او را نزد تو فرستادم و مد�عيان او را نيز فرمودم تا در حضور تو بر او اد�عا نمايند والس�لام.
‎31‎ پس سپاهيان چنانكه مأمور شدند ، پو ُلس را در شب برداشته ، به َا ْنت�يپات�ريس رسانيدند.
‎32‎ و بامدادان سواران را گذاشته كه با او بروند ، و خود به قلعه برگشتند.
‎888‎