22
23
35 و چون به زينه رسيد ، ا ّتفاق افتاد كه لشگريان به سبب ازدحام مردم او را برگرفتند ،
36 زيرا گروهي كثير از خلق از عقب او افتاده ، صدا مي زدند كه او را هلاك كن!
37 چون نزديك شد كه پو ُلس را به قلعه درآورند ، او به مين باشي گفت: آيا اجازت است كه به تو چيزي بگويم ؟ گفت: آيا زبان يوناني را مي داني ؟ 38 مگر تو آن مصري نيستي كه چندي پيش از اين فتنه برانگيخته ، چهار هزار مرد قت ّال را به بيابان برد ؟
39 پول ُس گفت: من مردي يهودي هستم از طرسوس قيليقيه ، شهري كه بي نام و نشان نيست و خواهش آن دارم كه مرا ا�ذن فرمايي تا به مردم سخن گويم. 40 چون ا�ذن يافت ، بر زينه ايستاده ، به دست خود به مردم اشاره كرد ؛ و چون آرامي كامل پيدا شد ، ايشان را به زبان عبراني مخاطب ساخته ، گفت:
1 اي برادران عزيز و پدران ، حج�تي را كه الآن پيش شما مي آورم بشنويد. 2 چون شنيدند كه به زبان عبراني با ايشان تكل ّم مي كند ، بيشتر خاموش شدند. پس گفت:
3 من مرد يهودي هستم ، متول ّد طرسوس قيليقيه ، ام�ا تربيت يافته بودم در اين شهر در خدمت غمالائيل و در دقايق شريعت� اجداد متع ّلم شده ، دربارة خدا غيور مي بودم ، چنانكه همگي شما امروز مي باشيد.
4 و اين طريقت را تا به قتل مزاحم مي بودم و به نوعي كه مردان و زنان را بند نهاده ، به زندان مي انداختم ،
5 چنانكه رئيس كهنه و تمام اهل شورا به من شهادت مي دهند كه از ايشان نامه ها براي برادران گرفته ، عازم دمشق شدم تا آناني را كه نيز در آنجا باشند قيد كرده ، به اورشليم آورم تا سزا يابند.
6 و در اثناي راه ، چون نزديك دمشق رسيدم ، قريب به ظهر ناگاه نوري عظيم از آسمان گ�رد من درخشيد. 7 پس بر زمين افتاده ، هاتفي را شنيدم كه به من مي گويد: اي شاؤل ، اي شاؤل ، چرا بر من جفا مي كني ؟
8 من جواب دادم: خداوندا تو كيستي ؟ او مرا گفت: من آن عيسي ناصري هستم كه تو بر وي جفا مي كني.
9 و همراهان من نور را ديده ، ترسان گشتند ولي آواز آن كس را كه با من سخن گفت نشنيدند.
10 گفتم: خداوندا چه كنم ؟ خداوند مرا گفت: برخاسته ، به دمشق برو كه در آنجا تو را مط ّلع خواهند ساخت از آنچه برايت مقر�ر است كه بكني.
11 پس چون از سطوت آن نور نابينا گشتم ، رفقايم دست مرا گرفته ، به دمشق رسانيدند.
12 آنگاه شخصي مت ّقي بحسب شريعت ، ح ّنانيا نام كه نزد همة ي هوديان� ساكن آنجا نيك نام بود ،
13 به نزد من آمده و ايستاده. به من گفت: اي برادر شاؤل ، بينا شو كه در همان ساعت بر وي نگريستم. 14 او گفت: خداي پدران ما تو را برگزيد تا ارادة او را بداني و آن عادل را ببيني و از زبانش سخني بشنوي.
15 زيرا از آنچه ديده و شنيده اي نزد جميع مردم شاهد بر او خواهي شد.
16 و حال چرا تأخير مي نمايي ؟ برخيز و تعميد بگير و نام خداوند را خوانده ، خود را از گناهانت غسل ده. 17 و چون به اورشليم برگشته ، در هيكل دعا مي كردم ، بيخود شدم.
18 پس او را ديدم كه به من مي گويد:? بشتاب و از اورشليم بزودي روانه شو زيرا كه شهادت تو را در حق� من نخواهند پذيرفت. 19 من گفتم: خداوندا ، ايشان مي دانند كه من در هر كنيسه مؤمنين تو را حبس كرده ، مي زدم ؛ 20 و هنگامي كه خون شهيد تو استيفان را مي ريختند ، من نيز ايستاده ، رضا بدان دادم و جامه هاي قاتلان او را نگاه مي داشتم.
21 او به من گفت: روانه شو زيرا كه من تو را به سوي ام�ت هاي بعيد مي فرستم.
22 پس تا اين سخن بدو گوش گرفتند ؛ آنگاه آواز خود را بلند كرده ، گفتند: چنين شخص را از روي زمين بردار كه زنده مان دن� او جايز نيست!
23 و چون غوغا نموده و جامه هاي خود را افشانده ، خاك به هوا مي ريختند ، 24 مين باشي فرمان داد تا او را به قلعه درآوردند و فرمود كه او را به تازيانه امتحان كنند تا بفهمد كه به چه سبب اينقدر بر او فرياد مي كردند.
25 و وقتي كه او را به ريسمانها مي بستند ، پول ُس به يوزباشي اي كه حاضر بود گفت: آيا بر شما جايز است كه مردي رومي را بي حج�ت هم تازيانه زنيد ؟ 26 چون يوزباشي اين را شنيد ، نزد مين باشي زمين رفته ، او را خبر داده ، گفت: چه مي خواهي بكني زيرا اين شخص رومي است ؟ 27 پس مين باشي آمده ، به وي گفت: مرا بگو كه تو رومي هستي ؟ گفت: بلي!
28 مين باشي جواب داد: من اين حقوق را به مبلغي خطير تحصيل كردم! پو ُلس گفت: ام�ا من در آن مولود شدم.
29 در ساعت آناني كه قصد تفتيش او را داشتند ، دست از او برداشتند و مين باشي ترسان گشت چون فهميد كه رومي است از آن سبب كه او را بسته بود. 30 بامدادان چون خواست درست بفهمد كه يهوديان به چه ع ّلت مد�عي او مي باشند ، او را از زندان بيرون آورده ، فرمود تا رؤساي كهنه و تمامي اهل شورا حاضر شوند و پول ُس را پايين آورده ، در ميان ايشان برپا داشت.
887