جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 882

8 و در بالاخانه اي كه جمع بوديم ، چراغ بسيار بود.
9 ناگاه جواني كه افتيخس نام داشت ، نزد دريچه نشسته بود كه خواب سنگين او را درربود و چون پولس كلام را طول مي داد. خواب بر او مستولي گشته ، از طبقة سوم به زير افتاد و او را مرده برداشتند.
‎10‎ آنگاه پولس به زير آمده ، بر او افتاد و وي را در آغوش كشيده ، گفت: مضطرب مباشيد زيرا كه جان در اوست.
‎11‎ پس بالا رفته و نان را شكسته ، خورد و تا طلوع فجر گفتگوي بسيار كرده ، همچنين روانه شد.
‎12‎ و آن جوان را زنده بردند و تسلي عظيم يافتند.
‎13‎ ام�ا ما به كشتي سوار شده ، به َاسوس پيش رفتيم كه از آنجا مي بايست پولس را برداريم كه بدينطور قرار داد زيرا خواست تا آنجا پياده رود. ‎14‎ پس چون در ا َسوس او را ملاقات كرديم ، او را برداشته ، به متيليني آمديم. ‎15‎ و از آنجا به دريا كوچ كرده ، روز ديگر به مقابل َخيوس رسيديم و روز سوم به ساموس وارد شديم و در تروجيليون توق ّف نموده ، روز ديگر وارد ميليتس شديم.
‎16‎ زيرا كه پولس عزيمت داشت كه از محاذي افسس بگذرد ، مبادا او را در آسيا درنگي پيدا شود ، چونكه تعجيل مي كرد كه اگر ممكن شود تا روز پنطيكاست به اورشليم برسد.
‎17‎ پس از ميليتس به افسس فرستاده ، كشيشان كليسا را طليبيد.
‎18‎ و چون به نزدش حاضر شدند ، ايشان را گفت: بر شما معلوم است كه از روز او�ل كه وارد آسيا شدم ، چطور هر وقت با شما بسر مي بردم ؛ ‎19‎ كه با كمال فروتني و اشكهاي بسيار و امتحانهايي كه از مكايد يهود بر من عارض مي شد ، به خدمت خداوند مشغول مي بودم. ‎20‎ و چگونه چيزي را از آنچه براي شما مفيد باشد ، دريغ نداشتم بلكه آشكارا و خانه به خانه شما را ا�خبار و تعليم مي نموديم.
‎21‎ و به يهوديان و يونانيان نيز از توبه به سوي خدا و ايمان به خداوند ما عيسي مسيح شهادت مي دادم.
‎22‎ و اينك الآن در روح بسته شده ، به اورشليم مي روم و از آنچه در آنجا بر من واقع خواهد شد ، ا ّطلاعي ندارم.
‎23‎ جز اينكه روح القدس در هر شهر شهادت داده ، مي گويد كه بندها و زحمات برايم مهي�ا است. ‎24‎ ليكن اين چيزها را به هيچ مي شمارم ، بلكه جان خود را عزيز نمي دارم تا دور خود را به خوشي به انجام رسانم و آن خدمتي را كه از خداوند عيسي يافته ام كه به بشارت فيض خدا شهادت دهم.
‎25‎ و الحال اين را مي دانم كه جميع شما كه در ميان گشته و به ملكوت خدا موعظه كرده ام ، ديگر روي مرا نخواهيد ديد.
‎26‎ پس امروز از شما گواهي مي طلبم كه من از خون همه بري هستم ، ‎27‎ زيرا كه از اعلام نمودن شما به تمامي ارادة خدا كوتاهي نكردم.
است.
‎28‎ پس نگاه داريد خويشتن و تمامي آن گله را كه روح القدس شما را بر آن اسقف مقر�ر فرمود تا كليساي خدا را رعايت كنيد كه آن را به خون خود خريده
‎29‎ زيرا من مي دانم كه بعد از رحلت من ، گرگان درنده به ميان شما درخواهند آمد كه بر گل ّه ترحم نخواهند نمود ، ‎30‎ و از ميان خود� شما مردماني خواهند برخاست كه سخنان كج خواهند گفت تا شاگردان را در عقب خود بكشند.
‎31‎ لهذا بيدار باشيد و به ياد آوريد كه مد�ت سه سال شبانه روز از تنبيه نمودن هر يكي از شما با اشكها باز نايستادم.
‎32‎ و الحال اي برادران شما را به خدا و به كلام فيض او مي سپارم كه قادر است شما را بنا كند و در ميان جميع مقد�سين شما را ميراث بخشد.
‎33‎ نقره يا طلا يا لباس كسي را طمع نورزيدم ، ‎34‎ بلكه خود مي دانيد كه همين دستها در رفع احتياج خود و رفقايم خدمت مي كرد.
‎35‎ اين همه را به شما نمودم كه مي بايد چنين مش ّقت كشيده ، ضعفا را دستگيري نماييد و كلام خداوند عيسي را به خاطر داريد كه او گفت دادن از گرفتن فرخنده تر است.
‎36‎ اين را بگفت و زانو زده ، با همگي ايشان دعا كرد.
‎37‎ و همه گرية بسيار كردند و بر گردن پولس آويخته او را مي بوسيدند.
‎38‎ و بسيار متأ ّلم شدند خصوصا ً بجهت آن سخني كه گفت: بعد از اين روي مرا نخواهيد ديد. پس او را تا به كشتي مشايعت نمودند.
‎21‎
1 و چون از ايشان هجرت نموديم ، سفر دريا كرديم و به راه راست به كوس آمديم و روز ديگر به رودس و از آنجا به پاترا. 2 و چون كشتي اي يافتيم كه عازم فينيقي�ه بود ، بر آن سوار شده ، كوچ كرديم.
‎885‎