جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Página 859

‎28‎ و بعد چون عيسي ديد كه همه چيز به انجام رسيده است تا كتاب تمام شود ، گفت: تشنه ام.
‎29‎ و در آنجا ظرفي پ�ر از سركه گذارده بود. پس اسفنجي را از سركه پر ساخته ، و بر زوفا گذارده ، نزديك دهان او بردند. ‎30‎ عيسي چون سركه را گرفت: گفت: تمام شد. و سر خود را پايين آورده ، جان سپرد.
‎31‎ پس يهوديان تا بدنها در روز س�ب�ت بر صليب نماند ، چونكه روز تهيه بود و آن س�ب�ت ، روز بزرگ بود ، از پيلاطس درخواست كردند كه ساق پايهاي ايشان را بشكنند و پايين بياورند
‎20‎
. ‎32‎ آنگاه لشگريان آمدند و ساقهاي آن او�ل و ديگري را كه با او صليب شده بود ، شكستند.
‎33‎ ام�ا چون نزد عيسي آمدند و ديدن كه پيش از آن مرده است ساقهاي او را نشكستند. ‎34‎ لكن يكي از لشگريان به پهلوي او نيزه اي زد كه در آن ساعت خود و آب بيرون آمد. ‎35‎ و آن كسي كه ديد شهادت داد و شهادت او راست است و او مي داند كه راست مي گويد تا شما نيز ايمان آوريد.
‎36‎ زيرا كه اين واقع شد تا كتاب تمام شود كه مي گويد: استخواني از او شكسته نخواهد شد. ‎37‎ و باز كتاب ديگر مي گويد: آن كسي را كه نيزه زدند خواهند نگريست.
‎38‎ و بعد از اين ، يوسف كه از اهل رامه و شاگرد عيسي بود ، ليكن مخفي به سبب ترس يهود ، از پيلاطس خواهش كرد كه جسد عيسي را بردارد. پيلاطس ا�ذن داد. پس آمده ، بدن عيسي را برداشت.
‎39‎ نيقوديموس نيز كه از او�ل در شب نزد عيسي آمده بود ، م�ر� مخلوط با عود قريب به صد رطل با خود آورد. ‎40‎ آنگاه بدن عيسي را برداشته ، در كفن با حنوط به رسم تدفين يهود پيچيدند.
‎41‎ و در موضعي كه مصلوب شد باغي بود و در باغ ، قبر تازه اي كه هرگز هيچ كس در آن دفن نشده بود.
‎42‎ پس به سبب تهي�ة يهود ، عيسي را در آنجا گذاردند ، چونكه آن قبر نزديك بود.
1 بامدادان در او�ل هفته ، وقتي كه هنوز تاريك بود ، مريم مجدليه به سر قبر آمد و ديد كه سنگ از قبر برداشته شده است. 2 پس دوان دوان نزد شمعون پطر�س و آن شاگرد ديگر كه عيسي او را دوست مي داشت آمده ، به ايشان گفت: خداوند را از قبر برده اند و نمي دانيم او را كجا گذارده اند.
3 آنگاه پطرس و آن شاگرد ديگر بيرون شده ، به جانب قبر رفتند. 4 و هر دو با هم مي دويدند ، ام�ا آن شاگرد ديگر از پطرس پيش افتاده ، او�ل به قبر رسيد ،
5 و خم شده ، كفن را گذاشته ديد ، ليكن داخل نشد.
6 بعد شمعون پطرس نيز از عقب او آمد و داخل قبر گشته ، كفن را گذاشته ديد ، 7 و دستمالي كه بر سر او بود ، نه با كفن نهاده ، بلكه در جاي عليحده پيچيده.
8 پس آن شاگرد ديگر كه او�ل به سر قبر آمده بود نيز داخل شد ، ديد و ايمان آورد.
9 زيرا هنوز كتاب را نفهميده بودند كه بايد او از مردگان برخيزد.
‎10‎ پس آن دو شاگرد به مكان خود برگشتند.
‎11‎ ام�ا مريم بيرون قبر ، گريان ايستاده بود و چون مي گريست به سوي قبر خم شده ،
‎12‎ دو فرشته را كه لباس سفيد دربر داشتند ، يكي به طرف ديگر و ديگري به جانب قدم ، در جايي كه بدن عيسي گذارده بود ، نشسته ديد.
‎13‎ ايشان بدو گفتند: اي زن براي چه گرياني ؟ بديشان گفت: خداوند� مرا برده اند و نمي دانم او را كجا گذارده اند. ‎14‎چون اين را گفت ، به عقب ملتفت شده ، عيسي را ايستاده ديد ليكن نشناخت كه عيسي است.
‎15‎ عيسي بدو گفت: اي زن براي چه گرياني ؟ كه را مي طلبي ؟ چون او گمان كرد كه باغبان است ، بدو گفت: اي آقا اگر تو او را برداشته اي ، به من بگو او را كجا گذارده اي تا من او را بردارم.
‎16‎ عيسي بدو گفت: اي مريم! او برگشته ، گفت: ربئني) يعني مع ّلم ‏).‏ ‎17‎ عيسي بدو گفت: مرا لمس مكن زيرا كه هنوز نزد پدر خود بالا نرفته ام. وليكن نزد برادران من رفته ، به ايشان بگو كه نزد پدر خود و پدر شما و خداي خود و خداي شما مي روم.
‎18‎ مريم مجدليه آمده ، شاگردان را خبر داد كه خداوند را ديدم و به من چنين گفت.
‎19‎ و در شام همان روز كه يكشنبه بود ، هنگامي كه درها بسته بود ، جايي كه شاگردان به سبب ترس يهود جمع بودند ، ناگاه عيسي آمده ، در ميان ايستاد و بديشان گفت: سلام بر شما باد!
‎862‎