19
36 عيسي جواب داد كه پادشاهي اين جهان از من نيست. اگر پادشاهي من از اين جهان مي بود ، خد�ام من جنگ مي كردند تا به يهود تسليم نشوم. ليكن اكنون پادشاهي من از اين جهان نيست.
37 پيلاط ُس به او گفت: مگر تو پادشاه هستي ؟ عيسي جواب داد: تو مي گويي كه پادشاه هستم. از اين جهت من متو ّلد شدم و به جهت اين در جهان آمدم تا به راستي شهادت دهم ، و هر كه از راستي است سخن مرا مي شنود.
38 پيلاط ُس به او گفت: راستي چيست ؟ و چون اين را بگفت ، باز به نزد يهوديان بيرون شده ، به ايشان گفت: من در اين شخص هيچ عيبي نيافتم. 39 و قانون شما اين است كه در عيد ف� َصح بجهت شما يك نفر را آزاد كنم. پس آيا مي خواهيد بجهت شما پادشاه يهود را آزاد كنم ؟ 40 باز همه فرياد برآورده ، گفتند: او را ني بلكه بر�ا َب�ارا. و بر َاب�ا دزد بود.
1 پس پيلا ُطس عيسي را گرفته ، تازيانه زد. 2 و لشگريان تاجي از خار بافته بر سرش گذاردند و جامة ارغواني بدو پوشانيدند
3 و مي گفتند: سلام اي پادشاه يهود! و طبانچه بدو مي زدند. 4 باز پيلا ُطس بيرون آمده ، به ايشان گفت: اينك او را نزد شما يبرون آوردم تا بدانيد كه در او هيچ عيبي نيافتم. 5 آنگاه عيسي با تاجي از خار و لباس ارغواني بيرون آمد. پيلا ُطس بديشان گفت: اينك آن انسان.
6 و چون رؤساي كهنه و خد�ام او را ديدند ، فرياد برآورده ، گفتند: طليبش كن! صليبش كن! پيلاطس بديشان گفت: شما او را گرفته ، مصلوبش سازيد زيرا كه من در او عيبي نيافتم.
7 يهوديان بدو جواب دادند كه شريعتي داريم و موافق شريعت ما واجب است كه بميرد زيرا خود را پسر خدا ساخته است.
8 پس چون پيلاط ُس اين حرف را شنيد ، خوف بر او زياده مستولي گشت. 9 باز داخل ديوانخانه شده ، به عيسي گفت: تو از كجايي ؟ ام�ا عيسي بدو جواب نداد.
10 پيلاطس بدو گفت: آيا به من سخن نمي گويي ؟ نمي داني كه قدرت دارم تو را صليب كنم و قدرت دارم آزادت نمايم ؟
11 عيسي جواب داد: هيچ قدرت بر من نمي داشتي اگر از بالا به تو داده نمي شد. و از اين جهت آن كس كه مرا به تو تسليم كرد ، گناه بزرگتر دارد.
12 و از آن وقت پيلاط ُس خواست او را آزاد نمايد ، ليكن يهوديان فرياد برآورده ، مي گفتند كه اگر اين شخص را رها كني ، دوست قيصر نيستي. هر كه خود را پادشاه سازد ، برخلاف قيصر سخن گويد ).
13 پس چون پيلاطس اين را شنيد ، عيسي را بيرون آورده ، بر مسند حكومت ، در موضعي كه به بلاط و به عبراني جب�اتا گفته مي شد ، نشست. 14 و وقت تهي�ة ف� َصح و قريب به ساعت ششم بود. پس به يوديان گفت: اينك پادشاه شما. 15 ايشان فرياد زدند: او را بردار ، بردار! صليبش كن! پيلاطس به ايشان گفت: آيا پادشاه شما را مصلوب كنم ؟ رؤساي كهنه جواي دادند كه غير از قيصر پادشاهي نداريم.
16 آنگاه او را بديشان تسليم كرد تا مصلوب شود. پس عيسي را گرفته بردند 17 و صليب خود را برداشته ، بيرون رفت به موضعي كه به ج�مج�مه مسم�ي بود و به عبراني آن را ج�لج�تا مي گفتند.
18 او را در آنجا صليب نمودند و دو نفر ديگر را از اين طرف و آن طرف و عيسي را در ميان. 19 و پيلاطس تقصيرنامه اي نوشته ، بر صليب گذارد ؛ و نوشته بود: عيسي ناصري پادشاه يهود. 20 و اين تقصير نامه را بسياري از يهود خواندند ، زيرا آن مكاني كه عيسي را صليب كردند ، نزديك شهر بود و آن را به زبان عبراني و يوناني و لاتيني نوشته بودند.
21 پس رؤساي كهنة يهود به پيلاطس گفتند: بنويس پادشاه يهود ، بلكه او گفت منم پادشاه يهود.
22 پيلاطس جواب داد: آنچه نوشتم ، نوشتم.
23 پس لشگريان چون عيسي را صليب كردند ، جامه هاي او را برداشته ، چهار قسمت كردند ، هر سپاهي را يك قسمت ؛ و پيراهن را نيز ، ام�ا پيراهن درز نداشت ، بلكه تما م ًا از بالا بافته شده بود.
24 پس به يكديگر گفتند: اين را پاره نكنيم ، بلكه قرعه بيندازيم تا از آن� ك�ه شود. تا تمام گردد كتاب كه مي گويد: در ميان خود جامه هاي مرا تقسيم كردند و بر لباس من قرعه افكندند. پس لشگريان چنين كردند.
25 و پاي صليب عيسي ، مادر او و خواهر مادرش ، مريم زن َكلو�پا و مريم مجدليه ايستاده بودند.
26 چون عيسي مادر خود را با آن شاگردي كه دوست مي داشت ايستاده ديد ، به مادر خود گفت: اي زن ، اينك پسر تو. 27 و به آن شاگرد گفت: اينك مادر تو. و در همان ساعت آن شاگرد او را به خانة خود برد.
861