24 اي پدر مي خواهم آناني را كه به من داده اي با من باشند در جايي كه من مي باشم تا جلال مرا كه داده اي ببينند ، زيرا كه مرا پيش از بناي جهان محب�ت نمودي.
18
19
25 اي پدر عادل ، جهان تو را نشناخت ، ام�ا من تو را شناختم ؛ و اينها شناخته اند كه تو مرا فرستادي. 26 و اسم تو را به ايشان شناسانيدم و خواهم شناسانيد تا آن محب�تي كه به من نموده اي در ايشان باشد و من نيز در ايشان باشم ).
1 چون عيسي اين را گفت ، با شاگردان خود به طرف وادي ق�د�رون رفت و در آنجا باغي بود كه با شاگردان خود به آن درآمد. 2 و يهودا كه تسليم كنندة وي بود ، آن موضع را مي دانست ، چونكه عيسي در آنجا با شاگردان خود بارها انجمن مي نمود.
3 پس يهودا لشگريان و خادمان از نزد رؤساي َكه� َنه و فريسيان برداشته ، با چراغها و مشعلها و اسلحه به آنجا آمد. 4 آنگاه عيسي با اينكه آگاه بود از آنچه مي بايست بر او واقع شود ، بيرون آمده ، به ايشان گفت: كه را مي طلبيد ؟
5 به او جواب دادند: عيسي ناصري را! عيسي بديشان گفت: من هستم! و يهودا كه تسليم كنندة او بود نيز با ايشان ايستاده بود. 6 پس چون بديشان گفت: من هستم ، برگشته ، بر زمين افتادند.
7 او باز ايشان را سؤال كرد: كه را مي طلبيد ؟ گفتند: عيسي ناصري را!
8 عيسي جواب داد: به شما گفتم من هستم! پس اگر مرا مي خواهيد ، اينها را بگذاريد بروند! 9 تا آن سخني كه گفته بود تمام گردد كه از آناني كه به من داده اي يكي را ُگم نكرده ام.
10 آنگاه شمعون پطرس شمشيري را كه داشت كشيده ، به غلام رئيس ك َه�ن َه كه ملوك نام داشت زده ، گوش راستش را بريد.
11 عيسي به پطرس گفت: شمشير خود را غلاف كن! آيا جامي را كه پدر به من داده است ننوشم ؟
12 آنگاه سربازان و سرتيپان و خادمان يهود ، عيسي را گرفته ، او را بستند.
13 و ا �ول او را نزد حن ّا ، پدر زن قيافا كه در همان سال رئيس َكه� َنه بود ، آوردند. 14 و قيافا همان بود كه به يهود اشاره كرده بود كه بهتر است يك شخص در راه قوم بميرد.
15 ام�ا شمعون ِپطر�س و شاگردي ديگر از عقب عيسي روانه شدند ، چون آن شاگرد نزد رئيس كهنه معروف بود ، با عيسي داخل خانة رئيس كهنه شد. 16 ام�ا پطرس برون� در ايستاده بود. پس آن شاگرد ديگر كه آشناي رئيس كهنه بود ، بيرون آمده ، با دربان گفتگو كرد و پطرس را به اندرون برد.
17 آنگاه آن كنيزي كه دربان بود ، به پطرس گفت: آيا تو نيز از شاگردان اين شخص نيستي ؟ گفت: نيستم! 18 و غلامان و خد�ام آتش افروخته ، ايستاده بودند و خود را گرم مي كردند چونكه هوا سرد بود ؛ و پطرس نيز با ايشان خود را گرم مي كرد. پس رئيس كهنه از عيسي دربارة شاگردان و تعليم او پرسيد.
20 عيسي به او جواب داد كه من به جهان آشكارا سخن گفته ام. من هر وقت در كنيسه و در هيكل ، جايي كه همة يهوديان پيوسته جمع مي شدند ، تعليم مي دادم و در خفا چيزي نگفته ام!
21 چرا از من سؤال مي كني ؟ از كساني كه شنيده اند بپرس كه چه چيز بديشان گفتم! اينك ايشان مي دانند آنچه من گفتم .!
22 و چون اين را گفت ، يكي از خادمان كه در آنجا ايستاده بود ، طپانچه بر عيسي زده ، گفت: آيا به رئيس كهنه چنين جواب مي دهي ؟
23 عيسي بدو جواب داد: اگر بد گفتم ، به بدي شهادت ده ؛ و اگر خوب ، براي چه مرا مي زني ؟ 24 پس ح ّنا او را بسته ، به نزد قيافا رئيس كهنه فرستاد.
25 و شمعون ايستاده ، خود را گرم مي كرد. بعضي بدو گفتند: آيا تو نيز از شاگردان او نيستي ؟ او انكار كرده ، گفت: نيستم!
26 پس يكي از غلامان رئيس كهنه كه از خويشان آن كس بود كه پطرس گوشش را بريده بود ، گفت: مگر من تو را در باغ نديدم ؟ 27 پطرس باز انكار كرد كه در حال خروس بانگ زد.
28 بعد عيسي را از نزد قيافا به ديوانخانه آوردند و صبح بود و ايشان داخل ديوانخانه نشدند مبادا نجس بشوند بلكه تا ف� َصح را بخورند. 29 پس پيلاطس به نزد ايشان آمده ، گفت: چه دعوي بر اين شخص داريد ؟ 30 در جواب او گفتند: اگر او بدكار نمي بود ، به تو تسليم نمي كرديم.
31 پيلاطس بديشان گفت: شما او را بگيريد و موافق شريعت خود بر او حكم نماييد. يهوديان به وي گفتند: بر ما جايز نيست كه كسي را ب ُكشيم.
32 تا قول عيسي تمام گردد كه گفته بود ، اشاره به آن قسم موت كه بايد بميرد.
33 پس پيلا ُطس باز داخل ديوانخانه شد و عيسي را طلبيده ، به او گفت: آيا تو پادشاه يهود هستي ؟ 34 عيسي به او جواب داد: آيا تو اين را از خود مي گويي يا ديگران دربارة من به تو گفتند ؟ 35 پيلاط ُس جواب داد: مگر من يهود هستم ؟ ُام�ت تو و رؤساي كهنه تو را به من تسليم كردند. چه كرده اي ؟
860