21
20 و چون اين را گفت ، دستها و پهلوي خود را به ايشان نشان داد و شاگردان چون خداوند را ديدند ، شاد گشتند.
21 باز عيسي به ايشان گفت: سلام بر شما باد. چنانكه پدر مرا فرستاد ، من نيز شما را مي فرستم.
22 و چون اين را گفت ، دميد و به ايشان گفت: روح القدس را بيابيد.
23 گناهان آناني را كه آمرزيديد ، براي ايشان آمرزيده شد و آناني را كه بستيد ، بسته شد ). 24 ام�ا توما كه يكي از آن دوازده بود و او را توأم مي گفتند ، وقتي عيسي آمد با ايشان نبود.
25 پس شاگردان ديگر بدو گفتند: خداوند را ديده ايم. بديشان گفت: تا در دو دستش جاي ميخها را نبينم و انگشت خود را در جاي ميخها نگذارم و دست خود را بر پهلويش ننهم ، ايمان نخواهم آورد.
26 و بعد از هشت روز با شاگردان و با توما در خانه اي جمع بودند و درها بسته بود كه ناگاه عيسي آمد و در ميان ايستاده ، گفت: سلام بر شما باد! 27 پس به توما گفت: انگشت خود را به اينجا بياور و دستهاي مرا ببين و دست خود را بياور و بر پهلوي من بگذار و بي ايمان مباش بلكه ايمان دار. 28 توما در جواب وي گفت: اي خداوند من و اي خداي من.
29 عيسي گفت: اي توما ، بعد از ديدنم ايمان آوردي ؟ خوشابحال آناني كه نديده ايمان آورند. 30 و عيسي معجزات� ديگر ِ بسيار نزد شاگردان نمود كه در اين كتاب نوشته نشد.
31 ليكن اين قدر نوشته شد تا ايمان آوريد كه عيسي ، مسيح و پسر خدا است و تا ايمان آورده ، به اسم او حيات يابيد.
1 بعد از آن عيسي باز خود را در كنارة درياي طبري�ه ، به شاگردان ظاهر ساخت و بر اينطور نمودار گشت. 2 شمعون پطرس و توماي معروف به توأم و ننتائيل كه از قاناي جليل بود و دو پسر زبدي و دو نفر ديگر از شاگردان او جمع بودند.
3 شمعون پطرس به ايشان گفت(: مي روم تا صيد ماهي كنم. به او گفتند: ما نيز با تو مي آييم. پس بيرون آمده ، به كشتي سوار شدند و در آن شب چيزي نگرفتند.
11
4 و چون صبح شد ، عيسي بر ساحل ايستاده بود ليكن شاگردان ندانستند كه عيسي است.
5 عيسي بديشان گفت: اي بچه ها نزد شما خوراكي هست ؟ به او جواب دادند كه ني.
6 بديشان گفت: دام را به طرف راست كشتي بيندازيد كه خواهيد يافت. پس انداختند و از كثرت ماهي نتوانستند بكشند. 7 پس آن شاگردي كه عيسي را محب�ت مي نمود به پطرس گفت: خداوند است. چون شمعون پطرس شنيد كه خداوند است ، جامة خود را به خويشتن پيچيد چونكه برهنه بود و خود را در دريا انداخت.
8 ام�ا شاگردان ديگر در زورق آمدند زيرا از خشكي دور نبودند ، مگر قريب به دويست ذراع و دام ماهي را مي كشيدند. 9 پس چون به خشكي آمدند ، آتشي افروخته و ماهي بر آن گذارده و نان ديدند.
10 عيسي بديشان گفت: از ماهي اي كه الآن گرفته ايد ، بياوريد. پس شمعون پطرس رفت و دام را بر زمين كشيد ، پ�ر از صد و پنجاه و سه ماهي بزرگ و با وجودي كه اينقدر بود ، دام پاره نشد. 12 عيسي بديشان گفت: بياييد بخوريد. ولي احدي از شاگردان جرأت نكرد كه از بپرسد تو كيستي ، زيرا مي دانستند كه خداوند است.
13 آنگاه عيسي آمد و نان را گرفته ، بديشان داد و همچنين ماهي را. 14 و اين مرتبة سوم بود كه عيسي بعد از برخاستن از مردگان ، خود را به شاگردان ظاهر كرد.
15 و بعد از غذا خوردن ، عيسي به شمعون پطرس گفت: اي شمعون ، پسر يونا ، آيا مرا بيشتر از اينها محب�ت مي نمايي ؟ بدو گفت: بلي خداوندا ، تو مي داني كه تو را دوست مي دارم. بدو گفت: بره هاي مرا خوراك بده.
16 باز در ثاني بدو گفت: اي شمعون ، پسر يونا ، آيا مرا محب�ت مي نمايي ؟ به او گفت: بلي خداوندا ، تو مي داني كه تو را دوست مي دارم. بدو گفت: گوسفندان مرا شباني كن.
17 مرتبة سوم بدو گفت: اي شمعون ، پسر يونا ، مرا دوست مي داري ؟ پطرس محزون گشت ، زيرا مرتبة سوم بدو گفت مرا دوست مي داري ؟ پس به او گفت:) خداوندا ، تو بر همه چيز واقف هستي. تو مي داني كه تو را دوست مي دارم. عيسي بدو گفت: گوسفندان مرا خوراك ده.
18 آمين آمين به تو مي گويم وقتي كه جوان بودي ، كمر خود را مي بستي و هر جا مي خواستي مي رفتي ولكن زماني كه پير شوي دستهاي خود را دراز خواهي كرد و ديگران تو را بسته به جايي كه نمي خواهي تو را خواهند برد.
19 و بدين سخن اشاره كرد كه به قسم موت خدا را جلال خواهد داد و چون اين را گفت ، به او فرمود: از عقب من بيا. 20 پطرس ملتفت شده ، آن شاگردي را كه عيسي محب�ت مي نمود ديد كه از عقب مي آيد ؛ و همان بود كه بر سينة وي ، وقت عشا تكيه مي زد و گفت: خداوندا كيست كه تو را تسليم مي كند ؟
863