جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 853

‎19‎ الآن قبل از وقوع به شما مي گويم تا زماني كه واقع شود باور كنيد كه من هستم. ‎20‎ آمين آمين به شما مي گويم هر كه قبول كند كسي را كه مي فرستم ، مرا قبول كرده ؛ و آنكه مرا قبول كند ، فرستندة مرا قبول كرده باشد.
‎21‎ چون عيسي اين را گفت ، در روح مضطرب گشت و شهادت داده ، گفت: آمين آمين به شما مي گويم كه يكي از شما مرا تسليم خواهد كرد.
‎22‎ پس شاگردان به يكديگر نگاه مي كردند و حيران مي بودند كه اين را دربارة كه مي گويد.
‎23‎ و يكي از شاگردان او بود كه به سينة عيسي تكيه مي زد و عيسي او را محب�ت مي نمود ؛ ‎24‎ شمعون ِپطر�س بدو اشاره كرد كه بپرسد دربارة ك�ه اين را گفت.
‎25‎ پس در آغوش عيسي افتاده ، بدو گفت: خداوندا كدام است ؟
‎26‎ عيسي جواب داد: آن است كه من لقمه را فرو برده ، بدو مي دهم. پس لقمه را فرو برده ، به يهوداي اسخريوطي پسر شمعون داد. ‎27‎ بعد از لقمه ، شيطان در او داخل گشت. آنگاه عيسي وي را گفت: آنچه مي كني ، به زودي بكن.
‎28‎ ام�ا اين سخن را احدي از مجلسيان نفهميدند كه براي چه بدو گفت. ‎29‎ زيرا كه بعضي گمان بردند كه چون خريطه نزد يهودا بود ، عيسي وي را فرمود تا مايحتاج عيد را بخرد يا آنكه چيزي به فقرا بدهد. ‎30‎ پس او لقمه را گرفته ، در ساعت بيرون رفت و شب بود.
‎31‎ چون بيرون رفت عيسي گفت: الآن پسر انسان جلال يافت و خدا در او جلال يافت.
‎32‎ و اگر خدا در او جلال يافت ، هر آينه خدا او را در خود جلال خواهد داد و به زودي او را جلال خواهد داد.
‎33‎ اي فرزندان ، اندك زماني ديگر با شما هستم و مرا طلب خواهيد كرد ؛ و همچنان كه به يهود گفتم جايي كه مي روم شما نمي توانيد آمد ، الآن نيز به شما مي گويم.
آمد. ‎37‎
‎14‎
‎34‎ به شما حكمي تازه مي دهم كه يكديگر را محب�ت نماييد ، چنانكه من شما را محب�ت نمودم تا شما نيز يكديگر را محب�ت نماييد.
‎35‎ به همين همه خواهند فهميد كه شاگرد من هستيد اگر محب�ت يكديگر را داشته باشيد. ‎36‎ شمعون ِپطر�س به وي گفت: اي آقا كجا مي روي ؟ عيسي جواب داد: جايي مي روم ، الآن نمي تواني از عقب من بيايي و لكن در آخر از عقب من خواهي
ِپطر�س بدو گفت: اي آقا براي چه الآن نتوانم از عقب تو بيايم ؟ جان خود را در راه تو خواهم نهاد.
‎38‎ عيسي به او جواب داد: آيا جان خود را در راه من مي نهي ؟ آمين آمين به تو مي گويم تا سه مرتبه مرا انكار نكرده باشي ، خروس بانگ نخواهد زد.
1 دل شما مضطرب نشود! به خدا ايمان آوريد به من نيز ايمان آوريد. 2 در خانة پدر من منزل بسيار است و ا ّلا به شما مي گفتم. مي روم تا براي شما مكاني حاضر كنم ،
3 و اگر بروم و از براي شما مكاني حاضر كنم ، باز مي آيم و شما را برداشته با خود خواهم برد تا جايي كه من مي باشم شما نيز باشيد. 4 و جايي كه من مي روم مي دانيد و راه را مي دانيد.
5 توما بدو گفت: اي آقا نمي دانيم كجا مي روي. پس چگونه راه را توانيم دانست ؟ 6 عيسي بدو گفت: من راه و راستي و حيات هستم. هيچ كس نزد پدر جز به وسيلة من نمي آيد.
7 اگر مرا مي شناختيد ، پدر مرا نيز مي شناختيد و بعد از اين او را مي شناسيد و او را ديده ايد.
8 فيلپ�س به وي گفت: اي آقا پدر را به ما نشان ده كه ما را كافي است. 9 عيسي بدو گفت: اي فيلپ�س در اين مد�ت كه با شما بوده ام ، آيا مرا نشناخته اي ؟ كسي كه مرا ديد ، پدر را ديده است. پس تو چگونه تو مي گويي پدر را به ما نشان ده ؟
‎10‎ آيا باور نمي كني كه من در پدر هستم و پدر در من است ؟ سخنهايي كه من به شما مي گويم از خود نمي گويم ، لكن پدري كه در من ساكن است ، او اين اعمال را مي كند.
‎11‎ مرا تصديق كنيد كه من در پدر هستم و پدر در من است ، وا ّلا مرا به سبب آن اعمال تصديق كنيد.
‎12‎ آمين آمين به شما مي گويم هر كه به من ايمان آرد ، كارهايي را كه من مي كنم او نيز خواهد كرد و بزرگتر از اينها نيز خواهد كرد ، زيرا كه من نزد پدر مي روم.
‎13‎ و هر چيزي را كه به اسم من سؤال كنيد بجا خواهم آورد تا پدر در پسر جلال يابد. ‎14‎ اگر چيزي به اسم من طلب كنيد من ان را بجا خواهم آورد.
‎15‎ اگر مرا دوست داريد ، احكام مرا نگاه داريد.
‎856‎