جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 852

‎33‎ و اين را گفت كنايه از آن قسم موت كه مي بايست بميرد. ‎34‎ پس همه به او جواب دادند: ما از تورات شنيده ايم كه مسيح تا به ابد باقي مي ماند. پس تو چگونه مي گويي كه پسر انسان بايد بالا كشيده شود ؟ كيست اين پسر انسان ؟
‎35‎ آنگاه عيسي بديشان گفت: اندك زماني نور با شماست. پس مادامي كه نور با شماست ، راه برويد تا ظلمت شما را فرو نگيرد ؛ و كسي كه در تاريكي راه مي رود نمي داند به كجا مي رود.
‎13‎
‎36‎ مادامي كه نور با شماست به نور ايمان آوريد تا پسران نور گرديد. عيسي چون اين را بگفت ، رفته و خود را از ايشان مخفي ساخت. ‎37‎ و با اينكه پيش روي ايشان چنين معجزات بسيار نموده بود ، بدو ايمان نياوردند.
‎38‎ تا كلامي كه اشعيا نبي گفت به اتمام رسد: اي خداوند كيست كه خبر ما را باور كرد و بازوي خداوند به ك�ه آشكار گرديد ؟ ‎39‎ و از آنجهت نتوانستند ايمان آورد ، زيرا كه اشعيا نيز گفت: ‎40‎ چشمان ايشان را كور كرد و دلهاي ايشان را سخت ساخت تا به چشمان خود نبينند و به دلهاي خود نفهمند و برنگردند تا ايشان را شفا دهم.
‎41‎ اين كلام را اشعيا گفت وقتي كه جلال او را ديد و دربارة او تك ّلم كرد.
‎42‎ لكن با وجود اين ، بسياري از سرداران نيز بدو ايمان آوردند ، ام�ا به سبب فريسيان اقرار نكردند كه مبادا از كنيسه بيرون شوند.
‎43‎ زيرا كه جلال خلق را بيشتر از جلال خدا دوست مي داشتند. ‎44‎ آنگاه عيسي ندا كرده ، گفت: آنكه به من ايمان آورد ، نه من بلكه به آنكه مرا فرستاده است ، ايمان آورده است.
‎45‎ و كسي كه مرا ديد فرستندة مرا ديده است. ‎46‎ من نوري در جهان آمدم تا هر كه به من ايمان آورد در ظلمت نما َند. ‎47‎ و اگر كسي كلام مرا شنيد و ايمان نياورد ، من بر او داوري نمي كنم زيرا كه نيامده ام تا جهان را داوري كنم بلكه تا جهان را نجات بخشم.
‎48‎ هر كه مرا حقير شمارد و كلام مرا قبول نكند ، كسي هست كه در حق� او داوري كند ، همان كلامي كه گفتم در روز بازپسين بر او داوري خواهد كرد. ‎49‎ زانرو كه من از خود نگفتم ، لكن پدري كه مرا فرستاد ، به من فرمان داد كه چه بگويم و به چه چيز تك ّلم كنم. ‎50‎ و مي دانم كه فرمان او حيات جاوداني است. پس آنچه من مي گويم چنانكه پدر به من گفته است ، تكل ّم مي كنم ‏).‏
1 و قبل از عيد ف� َصح ، چون عيسي دانست كه ساعت او رسيده است تا از اين جهان به جانب پدر برود ، خاص ّان خود را كه در اين جهان محب�ت مي نمود ، ايشان را تا به آخر محب�ت نمود.
2 و چون شام مي خوردند و ابليس پيش از آن در دل يهودا پسر شمعون اسخريوطي نهاده بود كه او را تسليم كند ،
3 عيسي با اينكه مي دانست كه پدر همه چيز را بدست او داده است و از نزد خدا آمده و به جانب خدا مي رود ، 4 از شام برخاست و جامة خود را بيرون كرد و دستمالي گرفته ، به كمر بست.
5 پس آب در لگن ريخته ، شروع كرد به شستن پايهاي شاگردان و خشكانيدن آنها با دستمالي كه بر كمر داشت.
6 پس چون به شمعون پطرس رسيد ، او به وي گفت: اي آقا تو پايهاي مرا مي شويي ؟ 7 عيسي در جواب وي گفت: آنچه من مي كنم الآن تو نمي داني ، لكن بعد خواهي فهميد.
8 پطر�س به او گفت: پايهاي مرا هرگز نخواهي شست. عيسي او را جواب داد: اگر تو را نشويم تو را با من نصيبي نيست. 9 شمعون پطرس بدو گفت: اي آقا نه پايهاي مرا و بس ، بلكه دستها و سر مرا نيز.
‎10‎ عيسي بدو گفت: كسي كه غسل يافت محتاج نيست مگر به شستن پايها ، بلكه تمام او پاك است. شما پاك هستيد لكن نه همه.
‎11‎ زيرا كه تسليم كنندة خود را مي دانست و از اين جهت گفت: همگي شما پاك نيستيد.
‎12‎ و چون پايهاي ايشان را شست ، رخت خود را گرفته ، باز بنشست و بديشان گفت: آيا فهميديد آنچه به شما كردم ؟
‎13‎ شما مرا استاد و آقا مي خوانيد و خوب مي گوييد زيرا كه چنين هستم. ‎14‎ پس اگر من كه آقا و مع ّلم هستم ، پايهاي شما را شستم ، بر شما نيز واجب است كه پايهاي يكديگر را بشوييد.
‎15‎ زيرا به شما نمونه اي دادم تا چنانكه من با شما كردم ، شما نيز بكنيد.
‎16‎ آمين آمين به شما مي گويم غلام بزرگتر از آقاي خود نيست و رسول از فرستندة خود. ‎17‎ هرگاه اين را دانستيد ، خوشابحال شما اگر آن را به عمل آريد.
‎18‎ دربارة جميع شما سخن نمي گويم ؛ من آناني را كه برگزيده ام مي شناسم ، ليكن تا كتاب تمام شود آنكه با من نان مي خورد ، پاشنة خود را بر من بلند كرده است.
‎855‎