جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Página 846

3 كه ناگاه كاتبان و فريسيان زني را كه در زنا گرفته شده بود ، پيش او آوردند و او را در ميان برپا داشته ، 4 بدو گفتند: اي استاد ، اين زن در حين عمل زنا گرفته شد ؛
5 و موسي در تورات به ما حكم كرده است كه چنين زنان سنگسار شوند. ام�ا تو چه مي گويي ؟(‏ 6 و اين را از روي امتحان بدو گفتند تا اد�عايي بر او پيدا كنند. ام�ا عيسي سر به زير افكنده ، به انگشت خود بر روي زمين مي نوشت.
7 و چون در سؤال كردن الحاح مي نمودند ، راست شده ، بديشان گفت: هر كه از شما گناه ندارد او�ل بر او سنگ اندازد. 8 و باز سر به زير افكنده ، بر زمين مي نوشت.
بود.
9 پس چون شنيدند ، از ضمير خود ملزم شده ، از مشايخ شروع كرده تا به آخر ، يك يك بيرون رفتند و عيسي تنها باقي ماند با آن زن كه در ميان ايستاده
‎10‎ پس عيسي چون راست شد و غير از زن كسي را نديد ، بدو گفت: اي زن آن مد�عيان تو كجا شدند ؟ آيا هيچ كس بر تو فتوا نداد ؟
‎11‎ گفت: هيچ كس اي آقا. عيسي گفت: من هم بر تو فتوا نمي دهم. برو ديگر گناه مكن ‏).‏
‎12‎ پس عيسي باز بديشان خطاب كرده ، گفت: من نو ِر عالم هستم. كسي كه مرا متابعت كند ، در ظلمت سالك نشود بلكه در نور حيات را يابد.
‎13‎ آنگاه فريسيان بدو گفتند: تو بر خود شهادت مي دهي ، پس شهادت تو راست نيست. ‎14‎ عيسي در جواب ايشان گفت: هر چند من بر خودم شهادت مي دهم ، شهادت من راست است زيرا كه مي دانم از كجا آمده ام و به كجا خواهم رفت ، ليكن شما نمي دانيد از كجا آمده ام و به كجا مي روم.
‎15‎ شما بحسب جسم حكم مي كنيد ام�ا من بر هيچ كس حكم نمي كنم. ‎16‎ و اگر من حكم دهم ، حكم من راست است ، از آنرو كه تنها نيستم بلكه من و پدري كه مرا فرستاد.
‎17‎ و نيز در شريعت شما مكتوب است كه شهادت دو كس حق� است.
‎18‎ من بر خود شهادت مي دهم و پدري كه مرا فرستاد نيز براي من شهادت مي دهد. ‎19‎ بدو گفتند: پدر تو كجا است ؟ عيسي جواب داد كه نه مرا مي شناسيد و نه پدر مرا. هرگاه مرا مي شناختيد پدر مرا نيز مي شناختيد. ‎20‎ و اين كلام را عيسي در بيت المال گفت ، وقتي كه در هيكل تعليم مي داد ؛ و هيچ كس او را نگرفت بجهت آنكه ساعت او هنوز نرسيده بود.
‎21‎ باز عيسي بديشان گفت: من مي روم و مرا طلب خواهيد كرد و در گناهان خود خواهيد مرد و جايي كه من مي روم شما نمي توانيد آمد.
‎22‎ يهوديان گفتند: آيا ارادة قتل خود دارد كه مي گويد به جايي خواهم رفت كه شما نمي توانيد آمد ؟
‎23‎ ايشان را گفت: شما از پايين مي باشيد ام�ا من از بالا. شما از اين جهان هستيد ، ليكن من از اين جهان نيستم. ‎24‎ از اين جهت به شما گفتم كه در گناهان خود خواهيد مرد ، زيرا اگر باور نكنيد كه من هستم ، در گناهان خود خواهيد مرد. ‎25‎ بدو گفتند: تو كيستي ؟ عيسي بديشان گفت: همانم كه از او�ل نيز به شما گفتم.
‎26‎ من چيزهاي بسيار دارم كه دربارة شما بگويم و حكم كنم ؛ لكن آنكه مرا فرستاد حق� است و من آنچه از او شنيده ام ، به جهان مي گويم. ‎27‎ ايشان نفهميدند كه بديشان دربارة پدر سخن مي گويد.
‎28‎ عيسي بديشان گفت: وقتي كه پسر انسان را بلند كرديد ، آن وقت خواهيد دانست كه من هستم و از خود كاري نمي كنم بلكه به آنچه پدرم مرا تعليم داد ، تكل ّم مي كنم.
‎29‎ و او كه مرا فرستاد ، با من است و پدر مرا تنها نگذارده است زيرا كه من هميشه كارهاي پسنديدة او را بجا مي آورم. ‎30‎ چون اين را گفت ، بسياري بدو ايمان آوردند.
‎31‎ پس عيسي به يهودياني كه بدو ايمان آوردند ، گفت: اگر شما در كلام من بمانيد ، في الحقيقه شاگرد من خواهيد شد ،
‎32‎ و حق� را خواهيد شناخت و ح ق� شما را آزاد خواهد كرد.
‎33‎ بدو جواب دادند كه اولاد ابراهيم مي باشيم و هرگز هيچ كس را غلام نبوده ايم. پس تو چگونه مي گويي كه آزاد خواهيد شد ؟ ‎34‎ عيسي در جواب ايشان گفت: آمين آمين به شما مي گويم هر كه گناه مي كند ، غلام گناه است.
‎35‎ و غلام هميشه در خانه نمي ماند ، ام�ا پسر هميشه مي ماند.
‎36‎ پس اگر پسر شما را آزاد كند ، در حقيقت آزاد خواهيد بود. ‎37‎ مي دانم كه اولاد ابراهيم هستيد ، ليكن مي خواهيد مرا بكشيد زيرا كلام من در شما جاي ندارد.
‎38‎ من آنچه نزد پدر خود ديده ام مي گويم و شما آنچه نزد پدر خود ديده ام مي كنيد.
‎39‎ در جواب او گفتند كه پدر ما ابراهيم است. عيسي بديشان گفت(: اگر اولاد ابراهيم مي بوديد ، اعمال ابراهيم را بجا مي آورديد. ‎40‎ وليكن الآن مي خواهيد مرا بكشيد و من شخصي هستم كه با شما به راستي كه از خدا شنيده ام تك ّلم مي كنم. ابراهيم چنين نكرد.
‎849‎