جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 847

9
‎41‎ شما اعمال پدر خود را بجا مي آوريد. بدو گفتند كه ما از زنا زاييده نشده ايم. يك پدر داريم كه خدا باشد.
‎42‎ عيسي به ايشان گفت: اگر خدا پدر شما مي بود ، مرا دوست مي داشتيد ، زيرا كه من از جانب خدا صادر شده و آمده ام ، زيرا كه من از پيش خود نيامده ام بلكه او مرا فرستاده است.
‎43‎ براي چه سخن مرا نمي فهميد ؟ از آنجهت كه كلام مرا نمي توانيد بشنويد. ‎44‎ شما از پدر خود ابليس مي باشيد و خواهشهاي پدر خود را مي خواهيد به عمل آريد. او از او�ل قاتل بود و در راستي ثابت نمي باشد ، از آنجهت كه در او راستي نيست. هرگاه به دروغ سخن مي گويد ، از ذات خود مي گويد زيرا دروغگو و پدر دروغگويان است.
‎45‎ و ام�ا من از اين سبب كه راست مي گويم ، چرا مرا باور نمي كنيد.
‎46‎ كيست از شما كه مرا به گناه ملزم سازد ؟ پس اگر راست مي گويم ، چرا مرا باور نمي كنيد ؟ ‎47‎ كسي كه از خدا است ، كلام خدا را مي شنود و از اين سبب شما نمي شنويد كه از خدا نيستيد ‏).‏
‎48‎ پس يهوديان در جواب او گفتند: آيا ما خوب نگفتيم كه تو سامري هستي و ديو داري ؟ ‎49‎ عيسي جواب داد كه من ديو ندارم ، لكن پدر خود را حرمت مي دارم و شما مرا بي حرمت مي سازيد. ‎50‎ من جلال خود را طالب نيستم ، كسي هست كه مي طلبد و داوري مي كند.
‎51‎ آمين آمين به شما مي گويم ، اگر كسي كلام مرا حفظ كند ، موت را تا به ابد نخواهيد ديد.
‎52‎ پس يهوديان بدو گفتند: الآن دانستيم كه ديو داري! ابراهيم و انبيا مردند و تو مي گويي اگر كسي كلام مرا حفظ كند ، موت را تا به ابد نخواهد چشيد ؟
‎53‎ آيا تو از پدر ما ابراهيم كه م�رد و انبيايي كه م�ردند بزرگتر هستي ؟ خود را ك�ه مي داني ؟ ‎54‎ عيسي جواب داد: اگر خود را جلال دهم ، جلال من چيزي نباشد. پدر من آن است كه مرا جلال مي بخشد ، آنكه شما مي گوييد خداي ما است.
‎55‎ و او را نمي شناسيد و اگر گويم او را نمي شناسم مثل شما دروغگو مي باشم. ليكن او را مي شناسم و قول او را نگاه مي دارم. ‎56‎ پدر شما ابراهيم شادي كرد بر اينكه روز مرا ببيند و ديد و شادمان گرديد.
‎57‎ يهوديان بدو گفتند: هنوز پنجاه سال نداري و ابراهيم را ديده اي ؟ ‎58‎ عيسي بديشان گفت: آمين آمين به شما مي گويم كه پيش از آنكه ابراهيم پيدا شود من هستم.
‎59‎ آنگاه سنگها برداشتند تا او را سنگسار كنند. ام�ا عيسي خود را مخفي ساخت و از ميان گذشته ، از هيكل بيرون شد و همچنين برفت.
1 و وقتي كه مي رفت ، كوري مادرزاد ديدي. 2 و شاگردانش از او سؤال كرده ، گفتند: اي استاد ، گناه ك�ه كرد ، اين شخص يا والدين او كه كور زاييده شد ؟
3 عيسي جواب داد كه گناه نه اين شخص كرد و نه پدر و مادرش ، بلكه تا اعمال خدا در وي ظاهر شود. 4 مادامي كه روز است ، مرا بايد به كارهاي فرستندة خود مشغول باشم. شب مي آيد كه در آن هيچ كس نمي تواند كاري كند.
5 مادامي كه در جهان هستم ، نور جهانم.
6 اين را گفت و آب دهان بر زمين انداخته ، از آب گ�ل ساخت و گ�ل را به چشمان كور ماليد ، 7 و بدو گفت: برو و در حوض سيلوحا به معني م�ر�س�ل است بشوي. پس رفته شست و بينا شده برگشت.
8 پس همسايگان و كساني كه او را پيش از آن در حالت كوري ديده بودند ، گفتند: آيا اين آن نيست كه مي نشست و گدايي مي كرد ؟ 9 بعضي گفتند: همان است. و بعضي گفتند: شباهت بدو دارد. او گفت: من همانم.
‎10‎ بدو گفتند: پس چگونه چشمان تو باز گشت ؟
‎11‎ او جواب داد: شخصي كه او را عيسي مي گويند ، گ�ل ساخت و بر چشمان من ماليده ، به من گفت به حوض سيلوحا برو و بشوي. آنگاه رفتم و شسته بينا گشتم.
‎12‎ به وي گفتند: آن شخص كجا است ؟ گفت: نمي دانم.
‎13‎ پس او را كه پيشتر كور بود ، نزد فريسيان آوردند. ‎14‎ و آن روزي كه عيسي گ�ل ساخته ، چشمان او را باز كرد ، روز س�ب�ت بود. ‎15‎ آنگاه فريسيان نيز از او سؤال كردند كه چگونه بينا شدي ؟ بديشان گفت: گ�ل به چشمهاي من گذارد. پس شستم و بينا شدم.
‎16‎ بعضي از فريسيان گفتند: آن شخص از جانب خدا نيست ، زيرا كه س�ب�ت را نگاه نمي دارد. ديگران گفتند: چگونه شخص گناهكار مي تواند مثل اين معجزات ظاهر سازد. و در ميان ايشان اختلاف افتاد.
‎17‎ باز بدان كور گفتند: تو دربارة او چه مي گويي كه چشمان تو را بينا ساخت ؟ گفت: نبي است.
‎850‎