جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | страница 844

7
‎50‎ اين ناني است كه از آسمان نازل شد تا هر كه از آن بخورد نميرد.
‎51‎ من هستم آن نان زنده كه از آسمان نازل شد. اگر كسي از اين نان بخورد تا به ابد زنده خواهد ماند و ناني كه من عطا مي كنم جسم من است كه آن را بجهت حيات جهان مي بخشم.
‎52‎ پس يهوديان با يكديگر مخاصمه كرده ، مي گفتند: چگونه اين شخص مي تواند جسد خود را به ما دهد تا بخوريم ؟
‎53‎ عيسي بديشان گفت: آمين آمين به شما مي گويم اگر جسد پسر انسان را نخوريد و خون او را ننوشيد ، در خود حيات نداريد. ‎54‎ و هر كه جسد مرا خورد و خون مرا نوشيد ، حيات جاوداني دارد و من در روز آخر او را خواهم برخيزانيد.
‎55‎ زيرا كه جسد من ، خوردني حقيقي و خون من ، آشاميدني حقيقي است.
‎56‎ پس هر كه جسد مرا مي خور�د و خون مرا مي نوشد ، در من مي ماند و من در او. ‎57‎ چنانكه پد ِر زنده مرا فرستاد و من به پدر زنده هستم ، همچنين كسي كه مرا بخور�د او نيز به من زنده مي شود.
‎58‎ اين است ناني كه از آسمان نازل شد ، نه همچنان كه پدران شما من� را خوردند و مردند ؛ بلكه هر كه اين نان را بخورد تا به ابد زنده ما َند. ‎59‎ اين سخن را وقتي كه در كفرناحوم تعليم مي داد ، در كنيسه گفت. ‎60‎ آنگاه بسياري از شاگردان او چون اين را شنيدند گفتند: اين كلام سخت است! ك�ه مي تواند آن را بشنود ؟
‎61‎ چون عيسي در خود دانست كه شاگردانش در اين امر همهمه مي كنند ، بديشان گفت: آيا اين شما را لغزش مي دهد ؟
‎62‎ پس اگر پسر انسان را بينيد كه به جايي كه او�ل بود صعود مي كند چه ؟
‎63‎ روح است كه زنده مي كند و ام�ا از جسد فايده اي نيست. كلامي كه من به شما مي گويم ، روح و حيات است. ‎64‎ وليكن بعضي از شما هستند كه ايمان نمي آورند. زيرا كه عيسي از ابتدا مي دانست كيانند كه ايمان نمي آورند و كيست كه او را تسليم خواهد كرد.
‎65‎ پس گفت: از اين سبب به شما گفتم كه كسي نزد من نمي تواند آمد مگر آنكه پد ِر من ، آن را بدو عطا كند. ‎66‎ در همان وقت بسياري از شاگردان او برگشته ، ديگر با او همراهي نكردند.
‎67‎ آنگاه عيسي به آن دوازده گفت: آيا شما نيز مي خواهيد برويد ؟ ‎68‎ شمعون ِپطر�س به او جواب داد: خداوندا نزد ك�ه برويم ؟ كلمات حيات جاوداني نزد تو است.
‎69‎ و ما ايمان آورده و شناخته ايم كه تو مسيح پسر خداي حي� هستي. ‎70‎ عيسي بديشان جواب داد: آيا من شما دوازده را برنگزيدم و حال آنكه يكي از شما ابليسي است.
‎71‎ و اين را دربارة يهودا پسر شمعون� اسخريوطي گفت ، زيرا او بود كه مي بايست تسليم شوندة وي بشود و يكي از دوازده بود.
1 و بعد از آن عيسي در جليل مي گشت زيرا نمي خواست در يهودي�ه راه رود چونكه يهوديان قصد قتل او را مي داشتند. 2 و عيد يهود كه عيد خيمه ها باشد نزديك بود.
3 پس برادرانش گفتند: از اينجا روانه شده ، به يهودي�ه برو تا شاگردانت نيز آن اعمالي را كه تو مي كني ببينند ، 4 زيرا هر كه مي خواهد آشكار شود ، در پنهاني كار نمي كند. پس اگر اين كارها را مي كني ، خود را به جهان بنما. 5 زيرا كه برادرانش نيز به او ايمان نياورده بودند.
6 آنگاه عيسي بديشان گفت: وقت من هنوز نرسيده ، ام�ا وقت شما هميشه حاضر است.
7 جهان نمي تواند شما را دشمن دارد وليكن مرا دشمن مي دارد زيرا كه من بر آن شهادت مي دهم كه اعمالش بد است. 8 شما براي اين عيد برويد. من حال به اين عيد نمي آيم زيرا كه وقت من هنوز تمام نشده است.
9 چون اين را بديشان گفت ، در جليل توق ّف نمود.
‎10‎ ليكن چون برادرانش براي عيد رفته بودند ، او نيز آمد ، نه آشكار بلكه در خفا.
‎11‎ ام�ا يهوديان در عيد او را جستجو نموده ، مي گفتند كه او كجا است.
‎12‎ و در ميان مردم دربارة او همهمه بسيار بود. بعضي مي گفتند كه مردي نيكو است و ديگران مي گفتند ني بلكه گمراه كنندة قوم است.
‎13‎ ليكن بسبب ترس از يهود ، هيچ كس دربارة او ظاهر ًا حرف نمي زد. ‎14‎ و چون نصف عيد گذشته بود ، عيسي به هيكل آمده ، تعليم مي داد.
‎15‎ و يهوديان تعج�ب نموده ، گفتند: اين شخص هرگز تعليم نيافته ، چگونه كتب را مي داند ؟ ‎16‎ عيسي در جواب ايشان گفت: تعليم من از من نيست ، بلكه از فرستندة من.
‎17‎ اگر كسي بخواهد ارادة او را به عمل آرد ، دربارة تعليم خواهد دانست كه از خدا است يا آنكه من از خود سخن مي رانم.
‎847‎