7
50 اين ناني است كه از آسمان نازل شد تا هر كه از آن بخورد نميرد.
51 من هستم آن نان زنده كه از آسمان نازل شد. اگر كسي از اين نان بخورد تا به ابد زنده خواهد ماند و ناني كه من عطا مي كنم جسم من است كه آن را بجهت حيات جهان مي بخشم.
52 پس يهوديان با يكديگر مخاصمه كرده ، مي گفتند: چگونه اين شخص مي تواند جسد خود را به ما دهد تا بخوريم ؟
53 عيسي بديشان گفت: آمين آمين به شما مي گويم اگر جسد پسر انسان را نخوريد و خون او را ننوشيد ، در خود حيات نداريد. 54 و هر كه جسد مرا خورد و خون مرا نوشيد ، حيات جاوداني دارد و من در روز آخر او را خواهم برخيزانيد.
55 زيرا كه جسد من ، خوردني حقيقي و خون من ، آشاميدني حقيقي است.
56 پس هر كه جسد مرا مي خور�د و خون مرا مي نوشد ، در من مي ماند و من در او. 57 چنانكه پد ِر زنده مرا فرستاد و من به پدر زنده هستم ، همچنين كسي كه مرا بخور�د او نيز به من زنده مي شود.
58 اين است ناني كه از آسمان نازل شد ، نه همچنان كه پدران شما من� را خوردند و مردند ؛ بلكه هر كه اين نان را بخورد تا به ابد زنده ما َند. 59 اين سخن را وقتي كه در كفرناحوم تعليم مي داد ، در كنيسه گفت. 60 آنگاه بسياري از شاگردان او چون اين را شنيدند گفتند: اين كلام سخت است! ك�ه مي تواند آن را بشنود ؟
61 چون عيسي در خود دانست كه شاگردانش در اين امر همهمه مي كنند ، بديشان گفت: آيا اين شما را لغزش مي دهد ؟
62 پس اگر پسر انسان را بينيد كه به جايي كه او�ل بود صعود مي كند چه ؟
63 روح است كه زنده مي كند و ام�ا از جسد فايده اي نيست. كلامي كه من به شما مي گويم ، روح و حيات است. 64 وليكن بعضي از شما هستند كه ايمان نمي آورند. زيرا كه عيسي از ابتدا مي دانست كيانند كه ايمان نمي آورند و كيست كه او را تسليم خواهد كرد.
65 پس گفت: از اين سبب به شما گفتم كه كسي نزد من نمي تواند آمد مگر آنكه پد ِر من ، آن را بدو عطا كند. 66 در همان وقت بسياري از شاگردان او برگشته ، ديگر با او همراهي نكردند.
67 آنگاه عيسي به آن دوازده گفت: آيا شما نيز مي خواهيد برويد ؟ 68 شمعون ِپطر�س به او جواب داد: خداوندا نزد ك�ه برويم ؟ كلمات حيات جاوداني نزد تو است.
69 و ما ايمان آورده و شناخته ايم كه تو مسيح پسر خداي حي� هستي. 70 عيسي بديشان جواب داد: آيا من شما دوازده را برنگزيدم و حال آنكه يكي از شما ابليسي است.
71 و اين را دربارة يهودا پسر شمعون� اسخريوطي گفت ، زيرا او بود كه مي بايست تسليم شوندة وي بشود و يكي از دوازده بود.
1 و بعد از آن عيسي در جليل مي گشت زيرا نمي خواست در يهودي�ه راه رود چونكه يهوديان قصد قتل او را مي داشتند. 2 و عيد يهود كه عيد خيمه ها باشد نزديك بود.
3 پس برادرانش گفتند: از اينجا روانه شده ، به يهودي�ه برو تا شاگردانت نيز آن اعمالي را كه تو مي كني ببينند ، 4 زيرا هر كه مي خواهد آشكار شود ، در پنهاني كار نمي كند. پس اگر اين كارها را مي كني ، خود را به جهان بنما. 5 زيرا كه برادرانش نيز به او ايمان نياورده بودند.
6 آنگاه عيسي بديشان گفت: وقت من هنوز نرسيده ، ام�ا وقت شما هميشه حاضر است.
7 جهان نمي تواند شما را دشمن دارد وليكن مرا دشمن مي دارد زيرا كه من بر آن شهادت مي دهم كه اعمالش بد است. 8 شما براي اين عيد برويد. من حال به اين عيد نمي آيم زيرا كه وقت من هنوز تمام نشده است.
9 چون اين را بديشان گفت ، در جليل توق ّف نمود.
10 ليكن چون برادرانش براي عيد رفته بودند ، او نيز آمد ، نه آشكار بلكه در خفا.
11 ام�ا يهوديان در عيد او را جستجو نموده ، مي گفتند كه او كجا است.
12 و در ميان مردم دربارة او همهمه بسيار بود. بعضي مي گفتند كه مردي نيكو است و ديگران مي گفتند ني بلكه گمراه كنندة قوم است.
13 ليكن بسبب ترس از يهود ، هيچ كس دربارة او ظاهر ًا حرف نمي زد. 14 و چون نصف عيد گذشته بود ، عيسي به هيكل آمده ، تعليم مي داد.
15 و يهوديان تعج�ب نموده ، گفتند: اين شخص هرگز تعليم نيافته ، چگونه كتب را مي داند ؟ 16 عيسي در جواب ايشان گفت: تعليم من از من نيست ، بلكه از فرستندة من.
17 اگر كسي بخواهد ارادة او را به عمل آرد ، دربارة تعليم خواهد دانست كه از خدا است يا آنكه من از خود سخن مي رانم.
847