جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | страница 842

‎21‎ زيرا همچنان كه پدر مردگان را برمي خيزاند و زنده مي كند ، همچنين پسر نيز هر كه را مي خواهد زنده مي كند.
‎22‎ زيرا كه پدر بر هيچ كس داوري نمي كند بلكه تمام داوري را به پسر سپرده است.
‎23‎ تا آنكه همه پسر را حرمت بدارند ، همچنان كه پدر را حرمت مي دارند ؛ و كسي كه به پسر حرمت نكند ، به پدري كه او را فرستاد احترام نكرده است. ‎24‎ آمين آمين به شما مي گويم هر كه كلام مرا بشنود و به فرستندة من ايمان آورد ، حيات جاوداني دارد و در داوري نمي آيد ، بلكه از موت تا به حيات منتقل گشته است.
‎25‎ آمين آمين به شما مي گويم كه ساعتي مي آيد بلكه اكنون است كه مردگان آواز پسر خدا را مي شنوند و هر كه بشنود زنده گردد.
‎26‎ زيرا همچنان كه پدر در خود حيات دارد ، همچنين پسر را نيز عطا كرده است كه در خود حيات داشته باشد. ‎27‎ و بدو قدرت بخشيده است كه داوري هم بكند زيرا كه پسر انسان است.
‎28‎ و از اين تعج�ب مكنيد زيرا ساعتي مي آيد كه در آن جميع كساني كه در قبور مي باشند ، آواز او را خواهند شنيد ، ‎29‎ و بيرون خواهند آمد ؛ هر كه اعمال نيكو كرد ، براي قيامت حيات و هر كه اعمال بد كرد ، بجهت قيامت داوري.
‎30‎ من از خود هيچ نمي توانم كرد بلكه چنانكه شنيده ام داوري مي كنم و داوري من عادل است زيرا كه ارادة خود را طالب نيستم بلكه ارادة پدري كه مرا فرستاده است.
6
‎31‎ اگر من بر خود شهادت دهم شهادت من راست نيست.
‎32‎ ديگري هست كه بر من شهادت مي دهد و مي دانم شهادتي كه او بر من مي دهد راست است.
‎33‎ شما نزد يحيي فرستاديد و او به راستي شهادت داد. ‎34‎ ام�ا من شهادت انسان را قبول نمي كنم وليكن اين سخنان را مي گويم تا شما نجات يابيد.
‎35‎ او چراغ افروخته و درخشنده اي بود و شما خواستيد كه ساعتي به نور او شادي كنيد.
‎36‎ و ام�ا من شهادت بزرگتر از يحيي دارم زيرا كارهايي كه پدر به من عطا كرده تا كامل كنم ، يعني اين كارهايي كه من مي كنم ، بر من شهادت مي دهد كه پدرم مرا فرستاده است.
‎37‎ و خود پدر كه مرا فرستاد به من شهادت داده است كه هرگز آواز او را نشنيده و صورت او را نديده ايد ، ‎38‎ و كلام او را در خود ثابت نداريد زيرا كسي را كه پدر فرستاد ، شما بدو ايمان نياورديد.
‎39‎ كتب را تفتيش كنيد ، زيرا شما گمان مي بريد كه در آنها حيات جاوداني داريد ؛ و آنها است كه به من شهادت مي دهد. ‎40‎ و نمي خواهيد نزد من آييد تا حيات يابيد.
‎41‎ جلال را از مردم نمي پذيرم.
‎42‎ ولكن شما را مي شناسم كه در نفس خود محب�ت خدا را نداريد.
‎43‎ من به اسم پدر خود آمده ام و مرا قبول نمي كنيد ، ولي هرگاه ديگري به اسم خود آيد ، او را قبول خواهيد كرد. ‎44‎ شما چگونه مي توانيد ايمان آريد و حال آنكه جلال از يكديگر مي طلبيد و جلالي را كه از خداي واحد است طالب نيستيد ؟
‎45‎ گمان مبريد كه من نزد پدر بر شما اد�عا خواهم كرد. كسي هست كه مد�عي شما مي باشد و آن موسي است كه بر او اميدوار هستيد. ‎46‎ زيرا اگر موسي را تصديق مي كرديد ، مرا نيز تصديق مي كرديد چونكه او دربارة من نوشته است.
‎47‎ ام�ا چون نوشته هاي او را تصديق نمي كنيد ، پس چگونه سخنهاي مرا قبول خواهيد كرد ‏).‏
1 و بعد از آن عيسي به آن طرف درياي حليل كه درياي طبري�ه باشد ، رفت. 2 و جمعي كثير از عقب او آمدند زيرا آن معجزاتي را كه به مريضان مي نمود ، مي ديدند.
3 آنگاه عيسي به كوهي برآمده ، با شاگردان خود در آنجا بنشست. 4 و ف� َصح كه عيد يهود باشد ، نزديك بود. 5 پس عيسي چشمان خود را بالا انداخته ، ديد كه جمعي كثير به طرف او مي آيند. به فليپ�س گفت: از كجا نان بخريم تا اينها بخورند ؟
6 و اين را از روي امتحان به او گفت ، زيرا خود مي دانست چه بايد كرد.
7 فليپ�س او را جواب داد كه دويست دينار نان ، اينها را كفايت نكند تا هر يك اندكي بخورند! 8 يكي از شاگردان كه اندرياس برادر ش� م�ع�ون پطر�س باشد ، وي را گفت:
9 در اينجا پسري است كه پنج نان جو و دو ماهي دارد. وليكن اين از براي اين گروه چه مي شود ؟
‎10‎ عيسي گفت: مردم را بنشانيد. و در آن مكان ، گياه� بسيار بود ، و آن گروه قريب به پنج هزار مرد بودند كه نشستند.
‎845‎