5
5
37 زيرا اين كلام در اينجا راست است كه يكي مي كارد و ديگري درو مي كند.
38 من شما را فرستادم تا چيزي را كه در آن رنج نبرده ايد درو كنيد. ديگران محنت كشيدند و شما در محنت ايشان داخل شده ايد.
39 پس در آن شهر بسياري از سامريان بواسطة سخن آن زن كه شهادت داد كه هر آنچه كرده بودم به من باز گفت. بدو ايمان آوردند. 40 و چون سامريان نزد او آمدند ، از او خواهش كردند كه نزد ايشان بماند و دو روز در آنجا بماند.
41 بسياري ديگر بواسطة كلام او ايمان آوردند.
42 و به زن گفتند كه بعد از اين بواسطة سخن تو ايمان نمي آوريم زيرا خود شنيده و دانسته ايم كه او در حقيقت مسيح نجات دهندة عالم است ).
43 ام�ا بعد از دو روز از آنجا بيرون آمده ، به سوي جليل روانه شد. 44 زيرا خود عيسي شهادت داد كه هيچ نبي را در وطن خود حرمت نيست. 45 پس چون به جليل آمد ، جليليان او را پذيرفتند زيرا هر چه در اورشليم در عيد كرده بود ، ديدند ، چونكه ايشان نيز در عيد رفته بودند.
46 پس عيسي به قاناي جليل آنجايي كه آب را شراب ساخته بود ، باز آمد. و يكي از سرهنگان م�ل�ك بود كه پسر او در كفرناحوم مريض بود. 47 و چون شنيد كه عيسي از يهودي�ه به جليل آمده است ، نزد او آمده ، خواهش كرد كه فرود بيايد و پسر او را شفا دهد ، زيرا كه مشرف به موت بود. 48 عيسي بدو گفت: اگر آيات و معجزات را نبينيد ، همانا ايمان نياوريد.
49 سرهنگ بدو گفت: اي آقا قبل از آنكه پسرم بميرد فرود بيا. 50 عيسي بدو گفت: برو كه پسرت زنده است. آن شخص به سخني كه عيسي بدو گفته بود ، ايمان آورده ، روانه شد.
51 و در وقتي كه او مي رفت ، غلامانش او را استقبال نموده ، مژده دادند و گفتند كه پسر تو زنده است.
52 پس از ايشان پرسيد كه در چه ساعت عافيت يافت ؟ گفتند: ديروز ، در ساعت هفتم تب از او زايل گشت.
53 آنگاه پدر فهميد كه در همان ساعت عيسي گفته بود: پسر تو زنده است. پس او و تمام اهل خانة او ايمان آوردند. 54 و اين معجزة دو�م بود كه از عيسي در وقتي كه از يهودي�ه به جليل آمد ، به ظهور رسيد.
1 و بعد از آن يهود را عيدي بود و عيسي به اورشليم آمد. 2 و در اورشليم نزد باب الض ّان حوضي است كه آن را به عبراني بيت حسدا مي گويند كه پنج رولاق دارد.
3 و در آنجا جمعي كثير از مريضان و كوران و لنگان و شلان خوابيده ، منتظر حركت آب مي بودند.
است.
و در آنجا مردي بود كه سي و هشت سال به مرضي مبتلا بود.
6 چون عيسي او را خوابيده ديد و دانست كه مرض او طول كشيده است ، بدو گفت: آيا مي خواهي شفا يابي ؟
7 مريض او را جواب داد كه اي آقا كسي ندارم كه چون آب به حركت آيد ، مرا در حوض بيندازد ، بلكه تا وقتي كه مي آيم ، ديگري پيش از من فرو رفته
8 عيسي بدو گفت: برخيز و بستر خود را برداشته ، روانه شو!
9 كه در حال ، آن مرد شفا يافت و بستر خود را برداشته ، روانه گرديد. و آن روز س�ب�ت بود
10 پس يهوديان به آن كسي كه شفا يافته بود ، گفتند: روز س�ب�ت است و بر تو روا نيست كه بستر خود را برداري.
11 او در جواب ايشان گفت: آن كسي كه مرا شفا داد ، همان به من گفت بستر خود را بردار و برو.
12 پس از او پرسيدند: كيست آنكه به تو گفت ، بستر خود را بردار و برو ؟
13 ليكن آن شفا يافته نمي دانست ك�ه بود ، زيرا كه عيسي ناپديد شد چون در آنجا ازدحامي بود. 14 و بعد از آن ، عيسي او را در هيكل يافته بدو گفت: اكنون شفا يافته اي. ديگر خطا مكن تا براي تو بدتر نگردد. 15 آن مرد رفت و يهوديان را خبر داد كه آنكه مرا شفا داد ، عيسي است.
16 و از اين سبب يهوديان بر عيسي تعد�ي مي كردند ، زيرا كه اين كار را در روز س�ب�ت كرده بود. 17عيسي در جواب ايشان گفت كه پدر من تا كنون كار مي كند و من نيز كار مي كنم.
ساخت.
18 پس از اين سبب ، يهوديان بيشتر قصد قتل او را كردند زيرا كه نه تنها سب�ت را مي شكست بلكه خدا را نيز پدر خود گفته ، خود را مساوي خدا مي
19 آنگاه عيسي در جواب ايشان گفت: آمين آمين به شما مي گويم كه پسر از خود هيچ نمي تواند كرد مگر آنچه بيند كه پدر به عمل آرد ، زيرا كه آنچه او مي كند ، همچنين پسر نيز مي كند.
20 زيرا كه پدر پسر را دوست مي دارد و هر آنچه خود مي كند بدو مي نمايد و اعمال بزرگتر از اين بدو نشان خواهد داد تا شما تعج�ب نماييد.
844