جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | страница 841

5
5
‎37‎ زيرا اين كلام در اينجا راست است كه يكي مي كارد و ديگري درو مي كند.
‎38‎ من شما را فرستادم تا چيزي را كه در آن رنج نبرده ايد درو كنيد. ديگران محنت كشيدند و شما در محنت ايشان داخل شده ايد.
‎39‎ پس در آن شهر بسياري از سامريان بواسطة سخن آن زن كه شهادت داد كه هر آنچه كرده بودم به من باز گفت. بدو ايمان آوردند. ‎40‎ و چون سامريان نزد او آمدند ، از او خواهش كردند كه نزد ايشان بماند و دو روز در آنجا بماند.
‎41‎ بسياري ديگر بواسطة كلام او ايمان آوردند.
‎42‎ و به زن گفتند كه بعد از اين بواسطة سخن تو ايمان نمي آوريم زيرا خود شنيده و دانسته ايم كه او در حقيقت مسيح نجات دهندة عالم است ‏).‏
‎43‎ ام�ا بعد از دو روز از آنجا بيرون آمده ، به سوي جليل روانه شد. ‎44‎ زيرا خود عيسي شهادت داد كه هيچ نبي را در وطن خود حرمت نيست. ‎45‎ پس چون به جليل آمد ، جليليان او را پذيرفتند زيرا هر چه در اورشليم در عيد كرده بود ، ديدند ، چونكه ايشان نيز در عيد رفته بودند.
‎46‎ پس عيسي به قاناي جليل آنجايي كه آب را شراب ساخته بود ، باز آمد. و يكي از سرهنگان م�ل�ك بود كه پسر او در كفرناحوم مريض بود. ‎47‎ و چون شنيد كه عيسي از يهودي�ه به جليل آمده است ، نزد او آمده ، خواهش كرد كه فرود بيايد و پسر او را شفا دهد ، زيرا كه مشرف به موت بود. ‎48‎ عيسي بدو گفت: اگر آيات و معجزات را نبينيد ، همانا ايمان نياوريد.
‎49‎ سرهنگ بدو گفت: اي آقا قبل از آنكه پسرم بميرد فرود بيا. ‎50‎ عيسي بدو گفت: برو كه پسرت زنده است. آن شخص به سخني كه عيسي بدو گفته بود ، ايمان آورده ، روانه شد.
‎51‎ و در وقتي كه او مي رفت ، غلامانش او را استقبال نموده ، مژده دادند و گفتند كه پسر تو زنده است.
‎52‎ پس از ايشان پرسيد كه در چه ساعت عافيت يافت ؟ گفتند: ديروز ، در ساعت هفتم تب از او زايل گشت.
‎53‎ آنگاه پدر فهميد كه در همان ساعت عيسي گفته بود: پسر تو زنده است. پس او و تمام اهل خانة او ايمان آوردند. ‎54‎ و اين معجزة دو�م بود كه از عيسي در وقتي كه از يهودي�ه به جليل آمد ، به ظهور رسيد.
1 و بعد از آن يهود را عيدي بود و عيسي به اورشليم آمد. 2 و در اورشليم نزد باب الض ّان حوضي است كه آن را به عبراني بيت حسدا مي گويند كه پنج رولاق دارد.
3 و در آنجا جمعي كثير از مريضان و كوران و لنگان و شلان خوابيده ، منتظر حركت آب مي بودند.
است.
و در آنجا مردي بود كه سي و هشت سال به مرضي مبتلا بود.
6 چون عيسي او را خوابيده ديد و دانست كه مرض او طول كشيده است ، بدو گفت: آيا مي خواهي شفا يابي ؟
7 مريض او را جواب داد كه اي آقا كسي ندارم كه چون آب به حركت آيد ، مرا در حوض بيندازد ، بلكه تا وقتي كه مي آيم ، ديگري پيش از من فرو رفته
8 عيسي بدو گفت: برخيز و بستر خود را برداشته ، روانه شو!
9 كه در حال ، آن مرد شفا يافت و بستر خود را برداشته ، روانه گرديد. و آن روز س�ب�ت بود
‎10‎ پس يهوديان به آن كسي كه شفا يافته بود ، گفتند: روز س�ب�ت است و بر تو روا نيست كه بستر خود را برداري.
‎11‎ او در جواب ايشان گفت: آن كسي كه مرا شفا داد ، همان به من گفت بستر خود را بردار و برو.
‎12‎ پس از او پرسيدند: كيست آنكه به تو گفت ، بستر خود را بردار و برو ؟
‎13‎ ليكن آن شفا يافته نمي دانست ك�ه بود ، زيرا كه عيسي ناپديد شد چون در آنجا ازدحامي بود. ‎14‎ و بعد از آن ، عيسي او را در هيكل يافته بدو گفت: اكنون شفا يافته اي. ديگر خطا مكن تا براي تو بدتر نگردد. ‎15‎ آن مرد رفت و يهوديان را خبر داد كه آنكه مرا شفا داد ، عيسي است.
‎16‎ و از اين سبب يهوديان بر عيسي تعد�ي مي كردند ، زيرا كه اين كار را در روز س�ب�ت كرده بود. ‎17‎عيسي در جواب ايشان گفت كه پدر من تا كنون كار مي كند و من نيز كار مي كنم.
ساخت.
‎18‎ پس از اين سبب ، يهوديان بيشتر قصد قتل او را كردند زيرا كه نه تنها سب�ت را مي شكست بلكه خدا را نيز پدر خود گفته ، خود را مساوي خدا مي
‎19‎ آنگاه عيسي در جواب ايشان گفت: آمين آمين به شما مي گويم كه پسر از خود هيچ نمي تواند كرد مگر آنچه بيند كه پدر به عمل آرد ، زيرا كه آنچه او مي كند ، همچنين پسر نيز مي كند.
‎20‎ زيرا كه پدر پسر را دوست مي دارد و هر آنچه خود مي كند بدو مي نمايد و اعمال بزرگتر از اين بدو نشان خواهد داد تا شما تعج�ب نماييد.
‎844‎