2
38 پس عيسي روي گردانيده ، آن دو نفر را ديد كه از عقب مي آيند. بديشان گفت:
39 چه مي خواهيد ؟ بدو گفتند: رب�ي يعني اي مع ّلم در كجا منزل مي نمايي ؟ 40 بديشان گفت: بياييد و ببينيد. آنگاه آمده و ديدند كه كجا منزل دارد ، و آن روز نزد او بماندند و قريب به ساعت دهم بود.
41 و يكي از آن دو كه سخن يحيي را شنيده ، پيروي او نمودند ، اندرياس برادر شمعون پطرس بود. 42 او او�ل برادر خود شمعون را يافته ، به او گفت: مسيح را) كه ترجمة آن َك ِرس� ُتس است( يافتيم. و چون او را نزد عيسي آورد ، عيسي بدو نگريسته ، گفت: تو شمعون پسر يونا هستي ؛ و اكنون كيفا خوانده خواهي شد كه ترجمة آن پطرس است.
43 بامدادان چون عيسي خواست به سوي جليل روانه شود ، فيلپ�س را يافته ، بدو گفت: از عقب من بيا. 44 و فيلپ�س از بيت صيدا از شهر اندرياس و پطرس بود. 45 فيلپس َن َتنائيل را يافته ، بدو گفت: آن كسي را كه موسي در تورات و انبيا مذكور داشته اند ، يافته ايم كه عيسي پسر يوسف ناصري است.
46 نتنائيل بدو گفت: مگر مي شود كه از ناصره چيزي خوب پيدا شود ؟ فيلپس بدو گفت: بيا و ببين. 47 و عيسي چون ديد كه نتنائيل به سوي او مي آيد ، دربارة او گفت: اينك اسرائيلي حقيقي كه در او مكري نيست.
48 نتنائيل بدو گفت: مرا از كجا مي شناسي ؟ عيسي در جواب وي گفت: قبل از آنكه فيلپس تو را دعوت كند ، در حيني كه زير درخت انجير بودي تو را ديدم 49 نتنائيل در جواب او گفت: اي استاد تو پسر خدايي! تو پادشاه اسرائيل هستي! 50 عيسي در جواب او گفت: آيا از اينكه به تو گفتم كه تو را زير درخت انجير ديدم ، ايمان آوردي ؟ بعد از اين چيزهاي بزرگتر خواهي ديد.
51 پس بدو گفت: آمين آمين به شما مي گويم كه از اكنون آسمان را گشاده ، و فرشتگان خدا را كه بر پسر انسان صعود و نزول مي كنند خواهيد ديد.
1 و در روز سوم ، در قاناي جليل عروسي بود و مادر عيسي در آنجا بود. 2 عيسي و شاگردانش را نيز به عروسي دعوت كردند.
3 و چون شراب تمام شد ، مادر عيسي بدو گفت: شراب ندارند. 4 عيسي به وي گفت: اي زن مرا با تو چه كار است ؟ ساعت من هنوز نرسيده است.
5 مادرش به نوكران گفت: هرچه به شما مي گويد بكنيد. 6 و در آنجا شش قدح سنگي برحسب تطهير يهود نهاده بودند كه هر يك گنجايش دو يا سه كيل داشت.
7 عيسي بديشان گفت: قدحها را از آب پر كنيد. و آنها لبريز كردند.
8 پس بديشان گفت: الآن برداريد و به نزد رئيس مجلس ببريد. پس بردند ؛ 9 و چون رئيس مجلس آن آب را كه شراب گرديده بود ، بچشيد و ندانست كه از كجا است ، ليكن نوكراني كه آب را كشيده بودند ، مي دانستند ، رئيس مجلس داماد را مخاطب ساخته ، بدو گفت:
10 هر كسي شراب خوب را او�ل مي آورد و چون مست شدند ، بدتر از آن. ليكن تو شراب خوب را تا حال نگاه داشتي ؟
11 و اين ابتداي معجزاتي است كه از عيسي در قاناي جليل صادر گشت و جلال خود را ظاهر كرد و شاگردانش به او ايمان آوردند. 12 و بعد از آن او با مادر و برادران و شاگردان خود به كفرناحوم آمد و در آنجا اي�امي كم ماندند.
13 و چون عيد ف� َص ِح يهود نزديك بود ، عيسي به اورشليم رفت ، 14 و در هيكل ، فروشندگان گاو و گوسفند و كبوتر و صر�افان را نشسته يافت.
15 پس تازيانه اي از ريسمان ساخته ، همه را از هيكل بيرون نمود ، هم گوسفندان و گاوان را ، و نقود صر�افان را ريخت و تختهاي ايشان را واژگون ساخت ، 16 و به كبوترفروشان گفت: اينها را از اينجا بريد و خانة پدر مرا خانة تجارت مسازيد.
17 آنگاه شاگردان� او را ياد آمد كه مكتوب است: غيرت خانة تو مرا خورده است ). 18 پس يهوديان روي به او آورده ، گفتند: به ما چه علامت مي نمايي كه اين كارها را مي كني ؟
19 عيسي در جواب ايشان گفت: اين قدس را خراب كنيد كه در سه روز آن را برپا خواهم نمود. 20 آنگاه يهوديان گفتند: در عرصة چهل و شش سال اين قدس را بنا نموده اند ؛ آيا تو در سه روز آن را برپا مي كني ؟
21 ليكن او دربارة قدس جسد خود سخن مي گفت.
22 پس وقتي كه از مردگان برخاست شاگردانش را به خاطر آمد كه اين را بديشان گفته بود. آنگاه به كتاب و به كلامي كه عيسي گفته بود ، ايمان آوردند.
23 و هنگامي كه در عيد ف� َصح در اورشليم بود بسياري چون معجزاتي را كه از او صادر مي گشت ديدند ، به اسم او ايمان آوردند. 24 ليكن عيسي خويشتن را بديشان م�ؤ َتم� ن� نساخت ، زيرا كه او همه را مي شناخت.
841