جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 837

انجيل يوحن ّا
1 1 در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود.
2 همان در ابتدا نزد خدا بود.
3 همه چيز به واسطة او آفريده شد و به غير از او چيزي از موجودات وجود نيافت. 4 در او حيات بود و حيات نور انسان بود. 5 و نور در تاريكي مي درخشد و تاريكي آن را درنيافت.
6 شخصي از جانب خدا فرستاده شد كه اسمش يحيي بود ؛ 7 او براي شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه به وسيلة او ايمان آورند.
8 او آن نور نبود بلكه آمد تا بر نور شهادت دهد. 9 آن نو ِر حقيقي بود كه هر انسان را منو�ر مي گرداند و در جهان آمدني بود.
‎10‎ او در جهان بود و جهان به واسطة او آفريده شد و جهان او را نشناخت.
‎11‎ به نزد خا ّصان خود آمد و خا ّصانش او را نپذيرفتند ؛
‎12‎ و ام�ا به آن كساني كه او را قبول كردند قدرت داد تا فرزندان خدا گردند ، يعني به هر كه به اسم او ايمان آورد ،
‎13‎ كه نه خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم ، بلكه از خدا تو ّلد يافتند.
‎14‎ و كلمه جسم گرديد و ميان ما ساكن شد ، پر از فيض و راستي ؛ و جلال او را ديديم ، جلالي شايستة پسر يگانة پدر. ‎15‎ و يحيي بر او شهادت داد و ندا كرده ، مي گفت: اين است آنكه دربارة او گفتم آنكه بعد از من مي آيد ، پيش از من شده است زيرا كه بر من مقد�م بود. ‎16‎ و از پ�ري او جميع ما بهره يافتيم و فيض به عوض فيض ،
‎17‎ زيرا شريعت به وسيلة موسي عطا شد ، ام�ا فيض و راستي به وسيلة عيسي مسيح رسيد.
‎18‎ خدا را هرگز كسي نديده است ؛ پسر يگانه اي كه در آغوش پدر است ، همان او را ظاهر كرد.
‎19‎ و اين است شهادت يحيي در وقتي كه يهوديان از اورشليم كاهنان و لاويان را فرستادند تا از او سؤال كنند كه تو كيستي ؛ ‎20‎ كه معترف شد و انكار ننمود ، بلكه اقرار كرد كه من مسيح نيستم.
‎21‎ آنگاه از او سؤال كردند: پس تو چه ؟ آيا تو الياس هستي ؟ گفت: نيستم ‏..‏ آيا تو نبي هستي ؟ جواب داد كه ني.
‎22‎ آنگاه بدو گفتند: پس تو كيستي تا به آن كساني كه ما را فرستادند جواب بريم ؟ دربارة خود چه مي گويي ؟
‎23‎ گفت: من صداي نداكننده اي در بيابانم كه راه خداوند را راست كنيد ، چنانكه اشعيا نبي گفت. ‎24‎ و فرستادگان از فريسيان بودند.
‎25‎ پس از او سؤال كرده ، گفتند: اگر تو مسيح و الياس و آن نبي نيستي ، پس براي چه تعميد مي دهي ؟
‎26‎ يحيي در جواب ايشان گفت: من به آب تعميد مي دهم و در ميان شما كسي ايستاده است كه شما او را نمي شناسيد. ‎27‎ و او آن است كه بعد از من مي آيد ، ام�ا پيش از من شده است ، كه من لايق نيستم كه بند نعلينش را باز كنم.
‎28‎ و اين در بيت ع�ب�ر�ه كه آن طرف ا ُر�د�ن است ، در جايي كه يحيي تعميد مي داد واقع گشت.
‎29‎ و در فرداي آن روز يحيي عيسي را ديد كه به جانب او مي آيد. پس گفت: اينك بر�ة خدا كه گناه جهان را برمي دارد! ‎30‎ اين است آنكه من دربارة او گفتم كه مردي بعد از من مي آيد كه پيش از من شده است زيرا كه بر من مقد�م بود.
‎31‎ و من او را نشناختم ، ليكن تا او به اسرائيل ظاهر گردد ، براي همين من آمده به آب تعميد مي دادم.
‎32‎ پس يحيي شهادت داده ، گفت: روح را ديدم كه مثل كبوتري از آسمان نازل شده ، بر او قرار گرفت.
‎33‎ و من او را نشناختم ، ليكن او كه مرا فرستاد تا به آب تعميد دهم ، همان به من گفت بر هر كسي بيني كه روح نازل شده ، بر او قرار گرفت ، همان است او كه به روح القدس تعميد مي دهد.
‎34‎ و من ديده شهادت مي دهم كه اين است پسر خدا. ‎35‎ و در روز بعد نيز يحيي با دو نفر از شاگردان خود ايستاده بود.
‎36‎ ناگاه عيسي را ديد كه راه مي رود ؛ و گفت: اينك بر�ة خدا.
‎37‎ و چون آن دو شاگرد كلام او را شنيدند ، از پي عيسي روانه شدند.
‎840‎