جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 835

‎34‎ عيسي گفت: اي پدر اينها را بيامرز ، زيرا كه نمي دانند چه مي كنند. پس جامه هاي او تقسيم كردند و قرعه افكندند.
‎35‎ و گروهي به تماشا ايستاده بودند. و بزرگان نيز تمسخركنان با ايشان مي گفتند: ديگران را نجات داد. پس اگر او مسيح و برگزيدة خدا مي باشد خود را برهاند.
‎24‎
‎36‎ و سپاهيان نيز او را استهزا مي كردند و آمده ، او را سركه مي دادند ،
‎37‎ و مي گفتند: اگر تو پادشاه يهود هستي خود را نجات دهد.
‎38‎ و بر سر او تقصيرنامه اي نوشتند به خ ّط يوناني و رومي و عبراني كه اين است پادشاه يهود. ‎39‎ و يكي از آن دو خطاكا ِر مصلوب بر وي كفر گفت كه اگر تو مسيح هستي خود را و ما را برهان. ‎40‎ ام�ا ديگري جواب داده ، او را نهيب كرد و گفت: مگر تو از خدا نمي ترسي ؟ چونكه تو نيز زير همين حكمي.
‎41‎ و ام�ا ما به انصاف ، چونكه جزاي اعمال خود را يافته ايم ، ليكن اين شخص هيچ كار بي جا نكرده است.
‎42‎ پس به عيسي گفت: اي خداوند ، مرا به ياد آور هنگامي كه به ملكوت خود آيي.
‎43‎ عيسي به وي گفت: هر آينه به تو مي گويم امروز با من در فردوس خواهي بود. ‎44‎ و تخمين َا از ساعت ششم تا ساعت نهم ، ظلمت تمام زمين را فرا گرفت.
‎45‎ و خورشيد تاريك گشت و پردة قدس از ميان بشكافت. ‎46‎ و عيسي به آواز بلند صدا زده ، گفت: اي پدر به دستهاي تو روح خود را مي سپارم. اين را بگفت و جان را تسليم نمود. ‎47‎ ام�ا يوزباشي چون اين ماجرا را ديد ، خدا را تمجيد كرده ، گفت: در حقيقت ، اين مرد صالح بود.
‎48‎ و تمامي گروه كه براي تماشا جمع شده بودند چون اين وقايع را ديدند ، سينه زنان برگشتند. ‎49‎ و جميع آشنايان او از دور ايستاده بودند ، با زناني كه از جليل او را متابعت كرده بودند تا اين امور را ببينند. ‎50‎ و اينك يوسف نامي از اهل شورا كه مرد نيكو و صالح بود ،
‎51‎ كه در راي و عمل ايشان مشاركت نداشت و از اهل رامه ، بلدي از بلاد يهود بود و انتظار ملكوت خدا را مي كشيد ،
‎52‎ نزديك پيلاطس آمده ، جسد عيسي را طلب نمود.
‎53‎ پس آن را پايين آورده ، در كتان پيچيد و در قبري كه از سنگ تراشيده بود و هيچ كس ابد ًا در آن دفن نشده بود سپرد. ‎54‎ و زناني كه در عقب او از جليل آمده بودند ، از پي او رفتند و قبر و چگونگي گذاشته شدن بدن او را ديدند.
‎56‎ پس برگشته ، حنوط و عطري�ات مهي�ا ساختند و روز س�ب�ت را به حسب حكم آرام گرفتند.
1 پس در روز او�ل هفته ، هنگام سپيدة صبح ، حنوطي را كه درست كرده بودند با خود برداشته ، به سر قبر آمدند و بعضي ديگران همراه ايشان.
2 و سنگ را از قبر غلطانيده ديدند.
3 چون داخل شدند ، جسد خداوند عيسي را نيافتند. 4 و واقع شد هنگامي كه ايشان از اين امر متحي�ر بودند كه ناگاه دو مرد در لباس درخشنده نزد ايشان بايستادند. 5 و چون ترسان شده ، سرهاي خود را به سوي زمين افكنده بودند ، به ايشان گفتند: چرا زنده را در ميان مردگان مي طلبيد ؟
6 در اينجا نيست ، بلكه برخاسته است. به ياد آوردي كه چگونه وقتي كه در جليل با شما بود شما را خبر داده ، 7 گفت ، ضروري است كه پسر انسان به دست مردم گناهكار تسليم شده ، مصلوب گردد و روز سوم برخيزد.
8 پس سخنان او را به خاطر آوردند.
9 و از سر قبر برگشته ، آن يازده و ديگران را از همه اين امور م ّطلع ساختند.
‎10‎ و مريم مجدليه و يونا و مريم مادر يعقوب و ديگر رفقاي ايشان بودند كه رسولان را از اين چيزها م ّطلع ساختند.
‎11‎ ليكن سخنان زنان را هذيان پنداشته ، باور نكردند.
‎12‎ ام�ا پطرس برخاسته ، دوان دوان به سوي قبر رفت و خم شده ، كفن را تنها گذاشته ديد. و از اين ماجرا در عجب شده ، به خانة خود رفت.
‎13‎ و اينك در همان روز دو نفر از ايشان مي رفتند به سوي قريه اي كه از اورشليم به مسافت� شصت تير پرتاب دور بود و عموآس نام داشت. ‎14‎ و با يكديگر از تمام اين وقايع گفتگو مي كردند.
‎15‎ و چون ايشان در مكالمه و مباحثه مي بودند ، ناگاه خود� عيسي نزديك شده ، با ايشان همراه شد.
‎16‎ ولي چشمان ايشان بسته شد تا او را نشناسند.
‎17‎ او به ايشان گفت: چه حرفها است كه با هم مي زنيد و راه را به كدورت مي پيماييد ؟ ‎18‎ يكي كه كليوپاس نام داشت در جواب وي گفت: مگر تو در اورشليم غريب و تنها هستي و از آنچه در اين اي�ام در اينجا واقع شد واقف نيستي ؟
‎19‎ به ايشان گفت: چه چيز است ؟ گفتندش: دربارةعيسي ناصري كه مردي بود نبي و قادر در فعل و قول در حضور خدا و تمام قوم ، ‎20‎ و چگونه رؤساي كهنه و حك ّام ما او را به فتواي قتل سپردند و او را مصلوب ساختند.
‎838‎