65 و بسيار كفر ديگر به وي گفتند.
23
66 و چون روز شد ، اهل شوراي قوم يعني رؤساي كهنه و كاتبان فراهم آمده ، در مجلس خود او را آورده ،
67 گفتند: اگر تو مسيح هستي به ما بگو. او به ايشان گفت: اگر به شما گويم مرا تصديق نخواهيد كرد. 68 و اگر از شما سؤال كنم جواب نمي دهيد و مرا رها نمي كنيد.
69 ليكن بعد از اين پسر انسان به طرف راست قو�ت خدا خواهد نشست. 70 همه گفتند: پس تو پسر خدا هستي ؟ او به ايشان گفت: شما مي گوييد كه من هستم.
71 گفتند: ديگر ما را چه حاجت به شهادت است ، زيرا خود از زبانش شنيديم.
1 پس تمام جماعت ايشان برخاسته ، او را نزد پيلاطس بردند.
2 و شكايت بر او آغاز نموده ، گفتند: اين شخص را يافته ايم كه قوم را گمراه مي كند و از جزيه دادن به قيصر منع مي نمايد و مي گويد كه خود مسيح و پادشاه است.
3 پس پيلاطس از وي پرسيده ، گفت: آيا تو پادشاه يهود هستي ؟ او در جواب وي گفت: تو مي گويي. 4 آنگاه پيلاطس به رؤساي كهنه و جميع قوم گفت كه در اين شخص هيچ عيبي نمي يابم. 5 ايشان شد�ت نموده ، گفتند كه قوم را مي شوراند و در تمام يهودي�ه از جليل گرفته تا به اينجا تعليم مي دهد.
6 چون پيلاط ُس نام جليل را شنيد ، پرسيد كه آيا اين مرد جليلي است ؟
7 و چون م ّطلع شد كه از ولايت هيروديس است او را نزد وي فرستاد ، چونكه هيروديس در آن اي�ام در اورشليم بود. 8 ام�ا هيروديس چون عيسي را ديد ، بغايت شاد گرديد زيرا كه مد�ت مديدي بود و مي خواست او را ببيند چونكه شهرت او را بسيار شنيده بود و متر ّصد مي بود كه معجزه اي از او بيند.
9 پس چيزهاي بسيار از وي پرسيد ليكن به وي هيچ جواب نداد.
10 و رؤساي كهنه و كاتبان حاضر شده ، به شد�ت تمام بر وي شكايت مي نمودند.
11 پس هيروديس با لشكريان خود او را افتضاح نموده و استهزا كرده ، لباس فاخر بر او پوشانيد و نزد پيلاطس او را باز فرستاد.
12 و در همان روز پيلاطس و هيروديس با يكديگر مصالحه كردند ، زيرا قبل از آن در ميانشان عداوتي بود.
13 پس پيلاطس روساي كهنه و سرداران و قوم را خوانده ،
نيافتم.
14 به ايشان گفت: اين مرد را نزد من آوريد كه قوم را مي شوراند. الحال من او را در حضور شما امتحان كردم و از آنچه بر او اد�عا مي كنيد اثري
15 و نه هيروديس هم زيرا كه شما را نزد او فرستادم و اينك هيچ عمل مستوجب قتل از او صادر نشده است.
16 پس او را تنبيه نموده ، رها خواهم كرد. 17 زيرا او را لازم بود كه هر عيدي كسي را براي ايشان آزاد كند.
18 آنگاه همه فرياد كرده ، گفتند: او را هلاك كن و برابا را براي ما رها فرما.
19 و او شخصي بود كه به سبب شورش و قتلي كه در شهر واقع شده بود ، در زندان افكنده شده بود. 20 باز پيلا ُطس ندا كرده ، خواست كه عيسي را رها كند.
21 ليكن ايشان فرياد زده گفتند: او را مصلوب كن ، مصلوب كن.
22 بار سوم به ايشان گفت: چرا ؟ چه بدي كرده است ؟ من در او هيچ عل ّت قتل نيافتم. پس او را تأديب كرده رها مي كنم.
23 ام�ا ايشان به صداهاي بلند مبالغه نموده ، خواستند كه مصلوب شود و آوازهاي ايشان و رؤساي كهنه غالب آمد. 24 پس پيلاطس فرمود كه بر حسب خواهش ايشان بشود.
25 و آن كس را كه سبب شورش و قتل در زندان حبس بود كه خواستند ، رها كرد و عيسي را به خواهش ايشان سپرد. 26 و چون او را مي بردند ، شمعون قيرواني را كه از صحرا مي آمد مجبور ساخته ، صليب را بر او گذاردند تا از عقب عيسي ببرد.
27 و گروهي بسيار از قوم و زناني كه سينه مي زند و براي او ماتم مي گرفتند ، در عقب او افتادند. 28 آنگاه عيسي به سوي آن زنان روي گردانيده ، اي دختران اورشليم براي من گريه مكنيد ، بلكه بجهت خود و اولاد خود ماتم كنيد.
29 زيرا اينك اي�امي مي آيد كه در آنها خواهند گفت ، خوشابحال نازدگان و رحمهايي كه بار نياوردند و پستانهايي كه شير ندادند. 30 و در آن هنگام به كوهها خواهند گفت كه بر ما بيفتيد و به تل ّها كه مرا را پنهان كنيد.
31 زيرا اگر اين كارها را به چوب تر كردند ، به چوب خشك چه خواهد شد ؟
32 و دو نفر ديگر را كه خطاكار بودند نيز آوردند تا ايشان را با او بكشند.
33 و چون به موضعي كه آن را كاسة سر مي گويند رسيدند ، او را در آنجا با آن دو خطاكار ، يكي بر طرف راست و ديگري بر چپ او مصلوب كردند.
837