جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 833

‎23‎ آنگاه از يكديگر شروع كردند به پرسيدن كه كدام يك از ايشان باشد كه اين كار را بكند ؟ ‎24‎ و در ميان ايشان نزاعي نيز افتاد كه كدام يك از ايشان بزرگتر مي باشد.
‎25‎ آنگاه به ايشان گفت: سلاطين ام�ت ها بر ايشان سروري مي كنند و ح ّكا ِم خود را ولي نعمت مي خوانند. ‎26‎ ليكن شما چنين مباشيد ، بلكه بزرگتر از شما مثل كوچكتر باشد و پيشوا چون خادم.
‎27‎ زيرا كدام يك بزرگتر است ؟ آنكه به غذا نشيند يا انكه خدمت كند ؟ آيا نيست آنكه نشسته است ؟ ليكن من در ميان شما چون خادم هستم. ‎28‎ و شما كساني مي باشيد كه در امتحانهاي من با من بسر برديد.
‎29‎ و من ملكوتي براي شما قرار مي دهم چنانكه پدرم براي من مقر�ر فرمود ، ‎30‎ تا در ملكوت من از خوان من بخوريد و بنوشيد و بر كرسيها نشسته بر دوازده سبط اسرائيل داوري كند.
‎31‎ پس خداوند گفت: اي شمعون ، اي شمعون ، اينك شيطان خواست شما را چون گندم غربال كند ،
‎32‎ ليكن من براي تو دعا كردم تا ايمانت تلف نشود ؛ و هنگامي كه تو بازگشت كني برادران خود را استوار نما.
‎33‎ به وي گفت: اي خداوند حاضرم با تو بروم حت ّي در زندان و در موت.
دارد.
‎34‎ گفت: تو را مي گويم اي پطرس ، امروز خروس بانگ نزده باشد كه سه مرتبه انكار خواهي كرد كه مرا نمي شناسي.
‎35‎ و به ايشان گفت: هنگامي كه شما را بي كيسه و توشه دان و كفش فرستادم ، به هيچ چيز محتاج شديد ؟ گفتند: هيچ. ‎36‎ پس به ايشان گفت: ليكن الآن هر كه كيسه دارد ، آن را بردارد و همچنين توشه دان را و كسي كه شمشير ندارد جامة خود را فروخته ، آن را بخرد.
‎37‎ زيرا به شما مي گويم كه اين نوشته در من مي بايد به انجام رسيد ، يعني با گناهكاران محسوب شد ؛ زيرا هر چه در خصوص من است ، انقضا
‎38‎ گفتند: اي خداوند اينك دو شمشير. به ايشان گفت: كافي است.
‎39‎ و بر حسب عادت بيرون شده ، به كوه زيتون رفت و شاگردانش از عقب او رفتند. ‎40‎ و چون به آن موضع رسيد ، به ايشان گفت: دعا كنيد تا در امتحان نيفتيد.
‎41‎ و از ايشان به مسافت پرتاب سنگي درو شده ، به زانو درآمد و دعا كرده ، گفت:
‎42‎ اي پدر اگر بخواهي اين پياله را از من بگردان ، ليكن نه خواهش من بلكه ارادة تو.
‎43‎ و فرشته اي از آسمان بر او ظاهر شده ، او را تقويت مي نمود. ‎44‎ پس به مجاهده افتاده ، به سعي بليغ تر دعا كرد ، چنانكه عرق او مثل قطرات خون بود كه بر زمين مي ريخت.
‎45‎ پس از دعا برخاسته ، نزد شاگردان خود آمده ، ايشان را از حزن در خواب يافت. ‎46‎ به ايشان گفت: براي چه در خواب هستيد ؟ برخاسته ، دعا كنيد تا در امتحان نيفتيد!
‎47‎ و سخن هنوز بر زبانش بود كه ناگاه جمعي آمدند و يكي از آن دوازده كه يهودا نام داشت بر ديگران سبقت جسته ، نزد عيسي آمد تا او را ببوسد. ‎48‎ عيسي بدو گفت: اي يهودا آيا به بوسه پسر انسان را تسليم مي كني ؟
‎49‎ رفقايش چون ديدند كه چه مي شود ، عرض كردند: خداوندا به شمشير بزنيم ؟ ‎50‎ و يكي از ايشان ، غلام رئيس را زده ، گوش راست او را از تن جدا كرد.
‎51‎ عيسي متوج�ه شده گفت: تا به اين بگذاريد. و گوش او را لمس نموده ، شفا داد.
‎52‎ پس عيسي به رؤساي كهنه و سرداران سپاه هيكل و مشايخي كه نزد او آمده بودند گفت: گويا بر دزد با شمشير ها و چوبها بيرون آمديد.
‎53‎ وقاي كه هر روزه در هيكل با شما مي بودم دست بر من دراز نكرديد ، ليكن اين است ساعت شما و قدرت ظلمت. ‎54‎ پس او را گرفته ، بردند و به سراي رئيس كهنه آوردند و پطرس از دور از عقب مي آمد.
‎55‎ و چون در ميان ايوان آتش افروخته ، گردش نشسته بودند ، پطرس در ميان ايشان بنشست. ‎56‎ آنگاه كنيزي چون او را در روشني آتش نشسته ديد ، بر او چشم دوخته ، گفت: اين شخص هم با او مي بود.
‎57‎ او وي را انكار كرده ، گفت: اي زن او را نمي شناسم.
‎58‎ بعد از زماني ديگري او را ديده گفت: تو از اينها هستي. پطرس گفت: اي مرد ، من نيستم. ‎59‎ و چون تخمين ًا يك ساعت گذشت ، يكي ديگر با تأكيد گفت: ب ّلاشك اين شخص از رفقاي او است زيرا كه جليلي هم هست. ‎60‎ پطرس گفت: اي مرد نمي دانم چه مي گويي ؟ در همان ساعت اين را مي گفت ، خروس بانگ زد.
‎61‎ آنگاه خداوند روگردانيده ، به پطرس نظر افكند. پس پطرس آن كلامي را كه خداوند به وي گفته بود به خاطر آورد كه قبل از بانگ زدن خروس سه مرتبه مرا انكار خواهي كرد.
‎62‎ پس پطرس بيرون رفته ، زار زار بگريست.
‎63‎ و كساني كه عيسي را گرفته بودند ، او را تازيانه زده ، استهزا نمودند. ‎64‎ و چشم او را بسته طپانچه بر رويش زدند و از وي سؤال كرده ، گفتند: نبو�ت كن! ك�ه تو را زده است ؟
‎836‎