جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 830

‎34‎ گفتند: خداوند او را لازم دارد.
‎35‎ پس او را به نزد عيسي آوردند و رخت خود را بر كره افكندند ، عيسي را سوار كردند.
‎36‎ و هنگامي كه او مي رفت جامه هاي خود را در راه مي گستردند. ‎37‎ و چون نزديك به سرازيري كوه زيتون رسيد ، تمامي شاگردان شادي كرده ، به آواز بلند خدا را حمد گفتن شروع كردند ، به سبب همة قو�اتي كه از او ديده بودند.
‎20‎
‎38‎ و مي گفتند: مبارك باد آن پادشاهي كه مي آيد به نام خداوند ؛ سلامتي در آسمان و جلال در اعلي ع� ّليين باد.
‎39‎ آنگاه بعضي از فريسيان از آن ميان بدو گفتند: اي استاد شاگردان خود را نهيب نما. ‎40‎ او در جواب ايشان گفت: به شما مي گويم اگر اينها ساكت شوند ، هر آينه سنگها به صدا آيند.
‎41‎ و چون نزديك شده ، شهر را نظاره كرد بر آن گريان گشته ،
‎42‎ گفت: اگر تو نيز مي دانستي هم در اين زمان� خود ، آنچه باعث سلامتي تو مي شد ، لكن الحال از چشمان تو پنهان گشته است.
‎43‎ زيرا اي�امي بر تو مي آيد كه دشمنانت گرد تو سنگرها سازند و تو را احاطه كرده. از هر جانب محاصره خواهند نمود. ‎44‎ و تو را و فرزندانت را در اندرون تو بر خاك خواهند افكند و در تو سنگي بر سنگي نخواهند گذاشت زيرا كه اي�ام تفق ّد خود را ندانستي.
‎45‎ و چون داخل هيكل شد ، كساني را كه در آنجا خريد و فروش مي كردند ، به بيرون نمودن آغاز كرد. ‎46‎ و به ايشان گفت: مكتوب است كه خانة من خانة عبادت است ليكن شما آن را مغازة دزدان ساخته ايد.
‎47‎ و هر روز در هيكل تعليم مي داد ، ام�ا رؤساي كهنه و كاتبان و اكابر قوم قصد هلاك نمودن او مي كردند.
‎48‎ و نيافتند چه كنند زيرا تمامي مردم بر او آويخته بودند كه از او بشنوند.
1 روزي از آن روزها واقع شد هنگامي كه او قوم را در هيكل بشارت مي داد كه رؤساي كهنه و كاتبان با مشايخ آمده ،
2 به وي گفتند: به ما بگو كه به چه قدرت اين كارها را مي كني و كيست كه اين قدرت را به تو داده است ؟
3 در جواب ايشان گفت: من نيز از شما چيزي مي پرسم به من بگوييد. 4 تعميد يحيي از آسمان بود يا از مردم ؟
5 ايشان با خود انديشيده ، گفتند كه اگر گوييم از آسمان ، هر آينه گويد چرا به او ايمان نياورديد ؟ 6 و اگر گوييم از انسان ، تمامي قوم ما را سنگسار كنند زيرا يقين مي دارند كه يحيي نبي است.
7 پس جواب دادند كه نمي دانيم از كجا بود.
8 عيسي به ايشان گفت: من نيز شما را نمي گويم كه اين كارها را به چه قدرت بجا مي آورم. 9 و اين م�ث َل را به مردم گفتن گرفت كه شخصي تاكستاني غرس كرد و به باغبانانش سپرده ، مد�ت مديدي سفر كرد.
‎10‎ و در موسم ، غلامي نزد باغبانان فرستاد تا از ميوة باغ بدو سپارند. ام�ا باغبانان او را زده ، تهي دست بازگردانيدند.
‎11‎ پس غلامي ديگر روانه نمود. او را نيز تازيانه زده ، و بي حرمت كرده ، تهي دست بازگردانيدند.
‎12‎ و باز سومي را فرستاد. او را نيز مجروح ساخته بيرون افكندند.
‎13‎ آنگاه صاحب باغ گفت ، چه كنم ؟ پسر حبيب خود را مي فرستم شايد چون او را ببينند احترام خواهند نمود. ‎14‎ ام�ا چون باغبانان او را ديدند ، با خود تفك ّر كنان گفتند ، اين وارث مي باشد ، بيايد او را بكشيم تا ميراث از آن� ما گردد.
‎15‎ در حال او را از باغ بيرون افكنده ، كشتند. پس صاحب باغ بديشان چه خواهد كرد ؟ ‎16‎ او خواهد آمد و باغبانان را هلاك كرده ، باغ را به ديگران خواهد سپرد. پس چون شنيدند گفتند: حاشا.
‎17‎ به ايشان نظر افكنده ، گفت: پس معني اين نوشته چيست ، سنگي را كه معماران رد� كردند ، همان سر زاويه شده است ؟
‎18‎ و هر كه بر آن سنگ افتد ُخرد شود ، ام�ا اگر آن بر كسي بيفتد او را نرم خواهد ساخت ؟ ‎19‎ آنگاه رؤساي كهنه و كاتبان خواستند كه در همان ساعت او را گرفتار سازند ، ليكن از قوم ترسيدند زيرا كه دانستند كه اين مثل را دربارة ايشان زده بود.
‎20‎ و مراقب او بوده ، جاسوسان فرستادند كه خود را صالح مي نمودند تا سخني از او گرفته ، او را به حكم و قدرت والي بسارند.
‎21‎ پس از او سؤال نموده ، گفتند: اي استاد مي دانيم كه تو به راستي سخن مي راني و تعليم مي دهي ، و از كسي روداري نمي كني ، بلكه طريق خدا را به صدق مي آموزي.
‎22‎ آيا بر ما جايز هست كه جزيه به قيصر بدهيم يا نه ؟
‎23‎ او چون مكر ايشان را درك كرد ، بديشان گفت: مرا براي چه امتحان مي كنيد ؟ ‎24‎ ديناري به من نشان دهيد. صورت و رقمش از كيست ؟ ايشان در جواب گفتند: از قيصر است. ‎25‎ او به ايشان گفت: پس مال قيصر را به قيصر رد� كنيد و مال خدا را به خدا.
‎833‎