19
38 در حال فرياد برآورده گفت: اي عيسي ، اي پسر داود ، بر من ترح�م فرما.
39 و هر چند آناني كه پيش مي رفتند ، او را نهيب مي دادند تا خاموش شود ، او بلندتر فرياد مي زد كه پسر داودا! بر من ترحم فرما. 40 آنگاه عيسي ايستاده ، فرمود تا او را نزد وي بياورند ، چون نزديك شد از وي پرسيده ،
41 گفت: چه مي خواهي براي تو بكنم ؟ عرض كرد: اي خداوند ، تا بينا شوم.
42 عيسي به وي گفت: بينا شو كه ايمانت تو را شفا داده است.
43 در ساعت بينايي يافته ، خدا را تمجيدكنان از عقب او افتاد و جميع مردم چون اين را ديدند ، خدا را تسبيح خواندند.
1 پس وارد اريحا شده ، از آنجا مي گذشت.
2 كه ناگاه شخصي زك ّي نام كه رئيس باجگيران و دولتمند بود ،
3 خواست عيسي را ببيند كه كيست و از كثرت خلق نتوانست ، زيرا كوتاه قد� بود. 4 پس پيش دويده بر درخت افراغي برآمد تا او را ببيند ، چونكه او مي خواست از آن راه عبور كند.
5 و چون عيسي به آن مكان رسيد ، بالا نگريسته ، او را ديد و گفت: اي زك ّي بشتاب و به زير بيا زيرا كه بايد امروز در خانة تو بمانم. 6 پس به زودي پايين شده ، او را به خر�مي پذيرفت.
7 و همه چون اين را ديدند ، همهمه كنان مي گفتند كه در خانة شخصي گناهكار به ميهماني رفته است.
8 ام�ا زك ّي برپا شده ، به خداوند گفت: الحال اي خداوند نصف مايملك خود را به فقرا مي دهم و اگر چيزي ناح ق� از كسي گرفته باشم ، چهار برابر بدو ر د� مي كنم.
9 عيسي به وي گفت: امروز نجات در اين خانه پيدا شد. زيرا كه اين شخص هم پسر ابراهيم است.
10 زيرا كه پسر انسان آمده است تا گمشده را بجويد و نجات بخشد.
كند.
11 و چون ايشان شنيدند ، او م� َثل ي زياد كرده آورد چونكه نزديك به اورشليم بود و ايشان گمان مي بردند كه ملكوت خدا مي بايد در همان زمان ظهور
12 پس گفت: شخصي شريف به ديار بعيد سفر كرد تا م�لكي براي خود گرفته مراجعت كند.
13 پس ده نفر از غلامان خود را طلبيده ، ده قنطار به ايشان سپرده فرمود ، تجارت كنيد تا بيايم. 14 ام�ا اهل ولايت او ، چونكه او را دشمن مي داشتند ، ايلچيان در عقب او فرستاده گفتند ، نمي خواهيم اين شخص بر ما سلطنت كند.
15 و چون م�لك را گرفته ، مراجعت كرده بود ، فرمود تا آن غلاماني را كه به ايشان نقد سپرده بود حاضر كنند تا بفهمد هر يك چه سود نموده است. 16 پس او�لي آمده گفت ، اي آقا ده قنطار تو ده قنطار ديگر نفع آورده است.
17 بدو گفت ، آفرين اي غلام نيكو ؛ چونكه بر چيز كم امين بودي ، بر ده شهر حاكم شو. 18 و ديگري آمده گفت ، اي آقا قنطار تو پنج قنطار سود كرده است.
19 او را نيز فرمود ، بر پنج شهر حكمراني كن. 20 و سومي آمده گفت ، اي آقا اينك قنطار تو موجود است ، آن را در پارچه اي نگاه داشته ام.
21 زيرا كه از تو ترسيدم چونكه مرد تندخويي هستي. آنچه نگذارده اي ، برمي داري و از آنچه نكاشته اي درو مي كني.
22 به وي گفت ، از زبان خودت بر تو فتوي مي دهم ، اي غلام شرير. دانسته اي كه من مرد تندخويي هستم كه برمي دارم آنچه را نگذاشته ام و درو مي كنم آنچه را نپاشيده ام.
23 پس براي چه نقد مرا نزد صر�افان نگذارده اي تا چون آيم آن را با سود دريافت كنم ؟ 24 پس به حاضرين فرمود ، قنطار را از اين شخص بگيريد و به صاحب ده قنطار بدهيد. 25 به او گفتند ، اي خداوند وي ده قنطار دارد.
26 زيرا به شما مي گويم به هر كه دارد داده شود و هر كه ندارد آنچه را كه دارد نيز از او گرفته خواهد شد.
27 ام�ا آن دشمنان� من كه نخواستند من بر ايشان حكمراني نمايم ، در اينجا حاضر ساخته پيش من به قتل رسانيد. 28 و چون اين را گفت ، پيش رفته ، متوج�ة اورشليم گرديد.
29 و چون نزديك بيت فاجي و بيت ع� ْنيا بر كوه مسم�ي به زيتون رسيد ، دو نفر از شاگردان خود را فرستاده ، 30 و گفت: به آن قريه اي كه پيش روي شما است برويد و چون داخل آن شديدي ، ك ُر�ة الاغي را بسته خواهيد يافت كه هيچ كس بر آن هرگز سوار نشده. آن را باز كرده بياوريد.
31 و اگر كسي به شما گويد ، چرا اين را باز مي كنيد ، به وي گوييد خداوند او را لازم داد.
32 پس فرستادگان رفته آن چنانكه بديشان گفته بود يافتند.
33 و چون كر�ه را باز مي كردند ، مالكانش به ايشان گفتند: چرا كر�ه را باز مي كنيد ؟
832