جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 828

‎18‎
‎35‎ و دو زن كه در يك جا دستاس كنند ، يكي برداشته و ديگري واگذارده خواهد شد.
‎36‎ و دو نفر كه در مزرعه باشند ، يكي برداشته و ديگري واگذارده خواهد شد.
‎37‎ در جواب وي گفتند: كجا اي خداوند. گفت: در هر جايي كه لاش باشد ، در آنجا كركسان جمع خواهند شد.
و براي ايشان مثلي آورد در اينكه مي بايد هميشه دعا كرد و كاهلي نورزيد.
2 پس گفت كه در شهري داوري بود كه نه ترس از خدا و نه باكي از انسان مي داشت.
3 و در همان شهر بيوه زني بود كه پيش وي آمده مي گفت ، داد مرا از دشمنم بگير. 4 و تا مد�تي به وي اعتنا ننمود ؛ ولكن بعد از آن با خود گفت ، هر چند از خدا نمي ترسم و از مردم باكي ندارم ،
5 ليكن چون اين بيوه زن مرا زحمت مي دهد ، به داد او مي رسم ، مبادا پيوسته آمده ، مرا به رنج آورد. 6 خداوند گفت: بشنويد كه اين داور بي انصاف چه مي گويد ؟
7 و آيا خداوند برگزيدگان خود را كه شبانه روز بدو استغاثه مي كنند ، دادرسي نخواهد كرد ، اگرچه براي ايشان دير غضب باشد ؟
8 به شما مي گويم كه به زودي دادرسي ايشان را خواهد كرد. ليكن چون پسر انسان آيد ، آيا ايمان را بر زمين خواهد يافت ؟ 9 و اين م�ث َل را آورد براي بعضي كه بر خود اعتماد مي داشتند كه عادل بودند و ديگران را حقير مي شمردند
‎10‎ كه دو نفر يكي فريسي و ديگري باجگير به هيكل رفتند تا عبادت كنند.
‎11‎ آن فريسي ايستاده ، بدينطور با خود دعا كرد كه خدايا تو را شكر مي كنم كه مثل ساير مردم حريص و ظالم و زناكار نيستم و نه مثل اين باجگير.
‎12‎ هر هفته دو مرتبه روزه مي دارم و از آنچه پيدا مي كنم ، ده يك مي دهم.
‎13‎ ام�ا آن باجگير دور ايستاده ، نخواست چشمان خود را به سوي آسمان بلند كند بلكه به سينة خود زده گفت ، خدايا بر من گناهكار ترح�م فرما. ‎14‎ به شما مي گويم كه اين شخص. عادل كرده شده به خانة خود رفت به خلاف آن ديگر ، زيرا هر كه خواهد را برافرازد ، پست گردد و هر كس خويشتن را فروتن سازد ، سرافرازي يابد.
‎15‎ پس اطفال را نيز نزد وي آوردند تا دست بر ايشان گذارد. ام�ا شاگردانش چون اين را ديدند ، ايشان را نهيب دادند.
‎16‎ ولي عيسي ايشان را خوانده ، گفت: بچه ها را واگذاريد تا نزد من آيند و ايشان را ممانعت نكنيد ، زيرا ملكوت خدا براي مثال اينهاست. ‎17‎ هر آينه به شما مي گويم هر كه ملكوت خدا را مثل طفل نپذيرد ، داخل آن نگردد.
‎18‎ و يكي از رؤسا از وي سؤال نموده ، گفت: اي استاد نيكو چه كنم تا حيات جاوداني را وارث گردم ؟ ‎19‎ عيسي وي را گفت: از بهر چه مرا نيكو مي گويي و حال آنكه هيچ كس نيكو نيست جز يكي كه خدا باشد. ‎20‎ احكام را مي داني: زنا مكن ، قتل مكن ، دزدي منما ، شهادت دروغ مده و پدر و مادر خود را محترم دار.
‎21‎ گفت: جميع اينها را از طفولي�ت خود نگاه داشته ام.
‎22‎ عيسي چون اين را شنيد ، بدو گفت: هنوز تو را يك چيز باقي است. آنچه داري بفروش و به فقرا بده كه در آسمان گنجي خواهي داشت ؛ پس آمده مرا متابعت كن.
‎30‎
‎23‎ چون اين را شنيد محزون گشت ، زيرا كه دولت فراوان داشت. ‎24‎ ام�ا عيسي چون او را محزون ديد گفت: چه دشوار است كه دولتمندان داخل ملكوت خدا شوند.
‎25‎ زيرا گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از دخول دولتمندي در ملكوت خدا.
‎26‎ اما شنوندگان گفتند: پس كه مي تواند نجات يابد ؟ ‎27‎ او گفت: آنچه نزد مردم محال است ، نزد خدا ممكن است.
‎28‎ پطرس گفت: اينك ما همه چيز را ترك كرده ، روي تو مي كنيم.
رسيد.
‎29‎ به ايشان گفت: هر آينه به شما مي گويم ، كسي نيست كه خانه يا والدين يا زن و برادران يا اولاد را بجهت ملكوت خدا ترك كند ، جز اينكه در اين عالم چند برابر بيابد و در عالم آينده حيات جاوداني را.
‎31‎ پس آن دوازده را برداشته ، به ايشان گفت: اينك به اورشليم مي رويم و آنچه به زبان انبيا دربارة پسر انسان نوشته شده است ، به انجام خواهد
‎32‎ زيرا كه او را به ام�ت ها تسليم مي كنند و استهزا و بي حرمتي كرده ، آب دهان بر وي انداخته ،
‎33‎ و تازيانه زده ، او را خواهند كشت و در روز سوم خواهد برخاست. ‎34‎ ام�ا از ايشان چيزي از اين امور نفهميدند و اين سخن از ايشان مخفي داشته شد و آنچه مي گفت ، درك نكردند. ‎35‎ و چون نزديك اريحا رسيد ، كوري بجهت گدايي بر سر راه نشسته بود.
‎36‎ و چون صداي گروهي را كه مي گذشتند شنيد ، پرسيد: چه چيز است ؟
‎37‎ گفتندش: عيسي ناصري درگذر است.
‎831‎