جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Seite 826

‎20‎ در ساعت برخاسته ، به سوي پدر خود متوج�ه شد. ام�ا هنوز دور بود كه پدرش او را ديده ، ترح�م نمود و دوان دوان آمده ، او را در آغوش خود كشيده بوسيد.
‎21‎ پسر وي را گفت ، اي پدر به آسمان و به حضور تو گناه كرده ام و بعد از اين لايق آن نيستم كه پسر تو خوانده شوم.
‎22‎ ليكن پدر به غلامان ود گفت ، جامة بهترين را از خانه آورده ، بدو بپوشانيد و انگشتري بر دستش كنيد و نعلين بر پايهايش ،
‎23‎ گوسالة پرواري را آورده ذبح كنيد تا بخوريم و شادي نماييم. ‎24‎ زيرا كه اين پسر من مرده بود ، زنده گرديد و گم شده بود ، يافت شد. پس به شادي كردن شروع نمودند. ‎25‎ ام�ا پسر بزرگ او در مزرعه بود. چون آمده ، نزديك به خانه رسيد ، صداي ساز و رقص را شنيد.
‎26‎ پس يكي از نوكران خود را طلبيده ، پرسيد: اين چيست ؟ ‎27‎ به وي عرض كرد ، برادرت آمده و پدرت گوسالة پرواري را ذبح كرده است زيرا كه او را صحيح باز يافت.
‎28‎ ولي او خشم نموده ، نخواست به خانه درآيد ، تا پدرش بيرون آمده به او التماس نمود.
‎29‎ ام�ا او در جواب در خود گفت ، اينك سالهاست كه من خدمت� تو كرده ام و هرگز از حكم تو تجاوز نورزيده و هرگز بزغاله اي به من ندادي تا به دوستان خود شادي كنم.
‎16‎
‎30‎ ليكن چون اين پسرت آمد كه دولت تو را با فاحشه ها تلف كرده است ، براي او گوسالة پرواري را ذبح كردي.
‎31‎ او وي را گفت ، اي فرزند تو هميشه با من هستي و آنچه از آن� من است ، مال تو است.
‎32‎ ولي مي بايست شادماني كرد و مسرور شد زيرا كه اين برادر تو مرده بود ، زنده گشت و گم شده بود. يافت گرديد.
1 و به شاگردان خود نيز گفت: شخصي دولتمند را ناظري بود كه از او نزد وي شكايت بردند كه اموال او را تلف مي كرد.
2 پس او را طلب نموده ، وي را گفت ، اين چيست كه دربارة تو شنيده ام ؟ حساب نظارت خود را باز بده زيرا ممكن نيست كه بعد از اين نظارت كني.
3 ناظر با خود گفت چه كنم زيرا مولايم نظارت را از من مي گيرد ؟ طاقت زمين كندن ندارم و از گدايي نيز عار دارم. 4 دانستم چه كنم تا وقتي كه از نظارت معزول شوم ، مرا به خانة خود بپذيرند.
5 پس هر يكي از بدهكاران آقاي خود را طلبيده ، به يكي گفت آقايم از تو چند طلب دارد ؟ 6 گفت صد رطل روغن. بدو گفت سياهة خود را بگير و نشسته پنجاه رطل بزودي بنويس.
7 باز ديگري را گفتاز تو چقدر طلب دارد ؟ گفت صد كيل گندم. وي را گفت سياهة خود را بگير و هشتاد بنويس. 8 پس آقايش ، ناظر خائن را آفرين گفت ، زيرا عاقلانه كار كرد. زيرا ابناي اين جهان در طبقة خويش از ابناي نور عاقل تر هستند.
9 و من شما را مي گويم دوستان از مال بي انصافي براي خود پيدا كنيد تا چون فاني گرديد شما را به خيمه هاي جاوداني بپذيرند.
‎10‎ آنكه در اندك امين باشد در امر بزرگ نيز امين ب�و�د در كثير هم خائن باشد.
‎11‎ و هرگاه در مال بي انصافي امين نبوديد ، كيست كه مال حقيقي را به شما بسپارد ؟
‎12‎ و اگر در مال ديگري ديانت نكرديد ، كيست كه مال خا ّص شما را به شما دهد ؟
‎13‎ هيچ خادم نمي تواند دو آقا را خدمت كند. زيرا يا از يكي نفرت مي كند و با ديگري محب�ت ، يا با يكي مي پيوندد و ديگري را حقير مي شمارد. خدا و مامونا را نمي توانيد خدمت نماييد.
‎14‎ و فريسياني كه زردوست بودند همة اين سخنان را شنيده ، او را استهزا نمودند.
‎15‎ به ايشان گفت: شما هستيد كه خود را پيش مردم عادل مي نماييد ، ليكن خدا عارف دلهاي شماست. زيرا كه آنچه نزد انسان مرغوب است ، نزد خدا مكروه است.
‎16‎ تورات و انبيا تا به يحيي بود و از آن وقت بشارت به ملكوت خدا داده مي شود و هر كس به حد� و جهد داخل آن مي گردد. ‎17‎ ليكن آسانتر است كه آسمان و زمين زايل شود ، از آنكه يك نقطه از تورات ساقط گردد.
‎18‎ هر كه زن خود را طلاق دهد و ديگري را نكاح كند زاني ب�و�د و هر كه زن مط ّلقة مردي را به نكاح خويش درآورد ، زنا كرده باشد. ‎19‎ شخصي دولتمند بود كه ارغوان و كتان مي پوشيد و هر روزه در عياشي با جلال بسر مي برد. ‎20‎ و فقيري مقروح بود ايلعا ّزر نام كه او را بر درگاه او مي گذاشتند ،
‎21‎ و او آرزو مي داشت كه از پاره هايي كه از خوان آن دولتمند مي ريخت ، خود را سير كند. بلكه سگان نيز آمده زبان بر زخمهاي او مي ماليدند.
‎22‎ باري آن فقير بمرد و فرشتگان ، او را به آغوش ابراهيم بردند و آن دولتمند نيز مرد و او را دفن كردند.
‎23‎ پس چشمان خود را در عالم اموات گشوده ، خود را در عذاب يافت ، و ابراهيم را از دور و ايلعازر را در آغوشش ديد. ‎24‎ آنگاه به آواز بلند گفت ، اي پدر من ابراهيم ، بر من ترح�م فرما و ايلعازر را بفرست تا سر انگشت خود را به آب تر ساخته زبان مرا خنك سازد ، زيرا در اين نار مع ّذبم.
‎829‎