جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 825

‎14‎ كه خجسته خواهي بود زيرا ندارند كه تو را عوض دهند و در قيامت عادلان ، به تو جزا عطا خواهد شد.
‎15‎ آنگاه يكي از مجلسيان چون اين سخن را شنيد گفت: خوشابحال كسي كه در ملكوت خدا غذا خور�د.
‎16‎ به وي گفت: شخصي ضيافتي عظيم نمود و بسياري را دعوت نمود. ‎17‎ پس چون وقت شام رسيد ، غلام خود را فرستاد تا دعوت شدگان را گويد ، بياييد الحال همه چيز حاضر است.
‎18‎ ليكن همه به يك رأي عذرخواهي آغاز كردند.
او�لي گفت: مزرعه اي خريدم و ناچار بايد بروم آن را ببينم ، از تو خواهش دارم مرا معذور داري. ‎19‎ و ديگري گفت: پنج گاو خريده ام ، مي روم تا آنها را بيازمايم. به تو التماس دارم مرا عفو نمايي. ‎20‎ سومي گفت: زني گرفته ام و نمي توانم بيايم.
‎21‎ پس آن غلام آمده مولاي خود را از اين م ّطلع ساخت. آنگاه صاحب خانه غضب نموده ، به غلام خود فرمود: به بازارها و كوچه هاي شهر بشتاب و فقيرا و لنگان و ش ّلان و كوران را در اينجا بياور.
‎22‎ پس غلام گفت: اي آقا آنچه فرمودي و هنوز جاي باقي است.
‎23‎ پس آقا به غلام گفت: به راهها و مرزها بيرون رفته ، مردم را الحال بياور تا خانة من پ�ر شود. ‎24‎ زيرا به شما مي گويم هيچ يك از آناني كه دعوت شده بودند ، شام مرا نخواهند چشيد.
‎25‎ و هنگامي كه كه جمعي كثير همراه او مي رفتند ، روي گردانيده بديشان گفت:
‎26‎ اگر كسي نزد من آيد و پدر و مادر و زن و اولاد و برادران و خواهران ، حت ّي جان خود را نيز دشمن ندارد ، شاگرد من نمي تواند بود. ‎27‎ و هر كه صليب خود را برندارد و از عقب من نيايد ، نمي تواند شاگرد من گردد.
‎28‎ كيست از شما كه قصد بناي برجي داشته باشد و او�ل ننشيند تا برآو�رد� خرج آن را بكند كه آيا قو�ت تمام كردن� آن دارد يا نه ؟ ‎29‎ كه مبادا چون بنيادش نهاد و قادر بر تمام كردنش نشد ، هر كه بيند تمسخركنان گويد ، ‎30‎ اين شخص عمارتي شروع كرده ، نتوانست به انجامش رساند.
‎31‎ يا كدام پادشاه است كه براي مقاتله با پادشاه ديگر برود ، جز اينكه او�ل نشسته تأم�ل نمايد كه آيا با ده هزار سپاه ، قدرت� مقاومت كسي را دارد كه با بيست هزار لشكر بر وي مي ايد ؟
‎15‎
‎32‎ وا ّلا چون او هنوز دور است ، ايلچي اي فرستاده. شروط صلح را از او درخواست كند.
‎33‎ پس همچنين هر يكي از شما كه تمام مايملك خود را ترك نكند ، نمي تواند شاگرد من شود. ‎34‎ نمك نيكو است ولي هرگاه نمك فاسد شد ، به چه چيز اصلاح پذيرد ؟
‎35‎ نه براي زمين مصرفي دارد و نه براي مزبله ، بلكه بيرونش مي ريزند. آنكه گوش شنوا دارد بشنود.
1 و چون همة باجگيران و گناهكاران به نزدش مي آمدند تا كلام او را بشنوند ،
2 فريسيان و كاتبان همهمه كنان مي گفتند: اين شخص ، گناهكاران را مي پذيرد و با ايشان مي خور�د.
3 پس براي ايشان اين مثل را زده ، گفت: 4 كيست از شما كه صد گوسفند داشته باشد و يكي از آنها گم شود و نود و نه را در صحرا نگذارد و از عقب گمشده نرود تا آن را بيابد ؟
5 پس چون آن را يافت ، به شادي بر دوش خود مي گذارد ،
6 و به خانه آمده ، دوستان و همسايگان را مي طلبد و بديشان مي گويد با من شادي كنيد زيرا كه گوسفند گمشدة خود را يافته ام. 7 به شما مي گويم كه بر اين منوال خوشي در آسمان رخ مي نمايد به سبب توبة يك گناهكار بيشتر از براي نود و نه عادل كه احتياج به توبه ندارند. 8 يا كدام زن است كه ده درهم داشته باشد هرگاه يك درهم گم شود ، چراغي افروخته ، خانه را جاروب نكند و به د ّقت تفح�ص ننمايد تا آن را بيابد ؟
9 و چون يافت ، دوستان و همسايگان خود را جمع كرده ، مي گويد: با من شادي كنيد زيرا كه درهم گمشده را پيدا كرده ام.
‎10‎ همچنين به شما روي مي گويم شادي براي فرشتگان خدا روي مي دهد به سبب يك خطاكار كه توبه كند.
‎11‎ باز گفت: شخصي را دو پسر بود.
‎12‎ روزي پسر كوچك به پدر خود گفت:
اي پدر ، ر� َصد� اموالي را كه بايد به من رسد ، به من بده. پس او مايملك خود را بر اين دو تقسيم كرد. ‎13‎ و چندي نگذشت كه آن پسر كهتر ، آنچه داشت جمع كرده ، به ملكي بعيد كوچ كرد و به عي�اشي ناهنجار ، سرماية خود را تلف نمود. ‎14‎ و چون تمام را صرف نموده بود ، قحطي سخت در آن ديار حادث گشت و او به محتاج شدن شروع كرد.
‎15‎ پس رفته ، خود را به يكي از اهل آن ملك پيوست. وي او را به املاك خود فرستاد تا گرازباني كند.
‎16‎ و آرزو مي داشت كه شكم خود را از خ َرنوبي كه خوكان مي خورند سير كند و هيچ كس او را چيزي نمي داد. ‎17‎ آخر به خود آمده ، گفت ، چقدر از مزدوران پدرم نان فراوان دارند و من از گرسنگي هلاك مي شوم!
‎18‎ برخاسته ، نزد پدر خود مي روم و بدو خواهم گفت ، اي پدر به آسمان و به حضور تو گناه كرده ام ، ‎19‎ و ديگر شايستة آن نيستم كه پسر تو خوانده شوم ؛ مرا چون يكي از مزدوران خود بگير.
‎828‎