جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 818

3 و بديشان گفت: هيچ چيز را بجهت راه برمداريد ، نه عصا و نه توشه دان و نه پول و نه براي يك نفر دو جامه. 4 و به هر خانه اي كه داخل شويد ، همان جا بمانيد تا از آن موضع روانه شويد.
5 و هر كه شما را نپذيرد ، وقتي كه از آن شهر بيرون شويد ، خاك پايهاي خود را نيز بيفشانيد تا بر ايشان شهادتي شود. 6 پس بيرون شده ، در دهات مي گشتند و بشارت مي دادند و در هر جا صح�ت مي بخشيدند.
7 ام�ا هيرودي ِس تيترارك ، چون خبر تمام اين وقايع را شنيد ، مضطرب شد زيرا بعضي مي گفتند كه يحيي از مردگان برخاسته است ، 8 و بعضي مي گفتند كه الياس ظاهر شده و ديگران ، كه يكي از انبياي پيشين برخاسته است.
9 ام�ا هيروديس گفت: سر يحيي را از تنش من جدا كردم. ولي اين كيست كه دربارة او چنين خبر مي شنوم ؟ و طالب ملاقات وي مي بود.
‎10‎ و چون رسولان مراجعت كردند ، آنچه كرده بودند بدو باز گفتند. پس ايشان را برداشته به ويرانه اي نزديك شهري كه بين صيدا نام داشت به خلوت رفت.
‎11‎ ام�ا گروهي بسيار ا ّطلاع يافته ، در عقب وي شتافتند. پس ايشان را پذيرفته ، ايشان را از ملكوت خدا اعلام مي نمود و هر كه احتياج به معالجه مي داشت ، صح�ت مي بخشيد.
‎12‎ و چون روز رو به زوال نهاد ، آن دوازده نزد وي آمده ، گفتند: مردم را مر ّخص فرما تا به دهات و اراضي اين حوالي رفته ، منزل و خوراك براي خويشتن پيدا نمايند ، زيرا كه در اينجا در صحرا مي باشيم.
‎13‎ او بديشان گفت: شما ايشان را غذا دهيد. گفتند: ما را جز پنج نان و دو ماهي نيست مگر برويم و بجهت اين گروه غذا بخريم! ‎14‎ زيرا قريب پنجهزار مرد بودند. پس به شاگردان خود گفت كه ايشان را پنجاه پنجاه دسته بنشانند. ‎15‎ ايشان همچنين كرده ، همه را نشانيدند.
‎16‎ پس آن پنچ نان و دو ماهي را گرفته ، به سوي آسمان نگريست و آنها را بركت داده ، پاره نمود و به شاگردان خود داد تا پيش مردم گذارند.
‎17‎ پس همه خورده سير شدند و دوازده سبد پر از پاره هاي باقي مانده برداشتند. ‎18‎ و هنگامي كه او به تنهايي دعا مي كرد و شاگردانش همراه او بودند ، از ايشان پرسيده ، گفت: مردم مرا كه مي دانند ؟
‎19‎ در جواب گفتند: يحيي تعميد دهنده و بعضي الياس و ديگران مي گويند كه يكي از انبياي پيشين برخاسته است. ‎20‎ بديشان گفت: شما مرا ك�ه مي دانيد ؟ پطرس در جواب گفت: مسيح خدا.
‎21‎ پي ايشان را قدغن بليغ فرمود كه هيچ كس را از اين ا ّطلاع مدهيد.
‎22‎ و گفت: لازم است كه پسر انسان زحمت بسيار بيند و از مشايخ و رؤساي مهنه و كاتبان رد� شده ، كشته شود و در روز سوم برخيزد.
‎23‎ پس به همه گفت: اگر كسي بخواهد مرا پيروي كند مي بايد نفس خود را انكار نموده. صليب خود را هر روزه بردارد و مرا متابعت كند. ‎24‎ زيرا هر كه بخواهد جان خود را خلاصي دهد آن را هلاك سازد و هر كس جان خود را بجهت من تلف كرد ، آن را نجات خواهد داد. ‎25‎ زيرا انسان را چه فايده دارد كه تمام جهان را ببرد و نفس خود را بر باد دهد يا آن را زيان رساند.
‎26‎ زيرا هر كه از من و كلام من عار دارد ، پسر انسان نيز وقتي كه در جلال خود و جلال پدر و ملائكة مقد�سه آيد ، از او عار خواهد داشت. ‎27‎ ليكن هر آينه به شما مي گويم كه بعضي از حاضرين در اينجا هستند كه تا ملكوت خدا را نبينند ذائقة موت را نخواهند كشيد. ‎28‎ و اين كلام قريب به هشت روز گذشته بود كه پطرس و يوح ّنا و يعقوب را برداشته ، بر فراز كوهي برآمد تا دعا كند.
‎29‎ و چون دعا مي كرد ، هيأت� چهرة او متبدل گشت و لباس او سفيد و درخشان شد. ‎30‎ كه ناگاه دو مرد يعني موسي و الياس با وي ملاقات كردند.
‎31‎ و به هيأت جلالي ظاهر شده ، درباره رحلت او كه مي بايست به زودي در اورشليم واقع شود ، گفتگو مي كردند.
‎32‎ ام�ا پطرس و رفقايش را خواب در ربود. پس بيدار شده ، جلال او و آن دو مرد را كه با وي بودند. ديدند.
‎33‎ و چون آن دو نفر از او جدا مي شدند ، پطرس به عيسي گفت كه اي استاد ، بودن ما اينجا خوب است. پس سه سايبان بسازيم يكي براي تو و يكي براي موسي و يكي براي الياس. زيرا كه نمي دانست چه مي گفت.
‎34‎ و اين سخن هنوز بر زبانش مي بود كه نگاه ابري پديدار شده ، بر ايشان سايه افكند و چون داخل ابر مي شدند ، ترسان گرديد.
‎35‎ آنگاه صدايي از ابر برآمد كه اين است پسر حبيب ِ من ، او را بشنويد.
‎36‎ و چون اين آواز رسيد ، عيسي را تنها يافتند و ايشان ساكت ماندند و از آنچه ديده بودند ، هيچ كس در آن اي�ام خبر ندادند. ‎37‎ و در روز بعد چون ايشان از كوه به زير آمدند ، گروهي بسيار او را استقبال نمودند.
‎38‎ كه ناگاه مردي از آن ميان فرياد كنان گفت: اي استاد به تو التماس مي كنم كه بر پسر من لطف فرمايي زيرا يگانة من است. ‎39‎ كه ناگاه روحي او را مي گيرد و دفعه� صيحه مي زند و كف كرده مصروع ميشود و او را فشره ، به دشواري رها مي كند. ‎40‎ و از شاگردانت درخواست كردم كه او را بيرون كنند نتوانستند.
‎41‎ عيسي در جواب گفت: اي فرقة بي ايمان� كج ر� ِوش ، تا كي با شما باشم و متحم�ل شما گردم ؟ پسر خود را اينجا بياور!
‎42‎ و چون او مي آمد ، ديو او را دريده ، مصروع نمود. ام�ا عيسي آن روح خبيث را نهيب داده ، طفل را شفا بخشيد و به پدرش سپرد.
‎821‎