جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 817

‎25‎ پس به ايشان گفت: ايمان شما كجا است ؟ ايشان ترسان و متعج�ب شده ، با يكديگر مي گفتند كه اين چطور آدمي است كه بادها و آب را هم امر مي كند و اطاعت او مي كنند ؟
‎26‎ و به زمين ج�د�ريان كه مقابل ج�ليل است ، رسيدند.
‎27‎ چون به خشكي فرود آمد ، ناگاه شخصي از آن شهر كه از مد�ت مديدي ديوها داشتي و رخت نپوشيدي و در خانه نماندي بلكه در قبرها منزل داشتي ، دچار وي گرديد.
‎28‎ چون عيسي را ديد ، نعره زد و پيش او افتاده ، به آواز بلند گفت: اي عيسي پسر خداي تعالي ، مرا با تو چه كار است ؟ از تو التماس دارم كه مرا عذاب ندهي.
‎29‎ زيرا كه روح خبيث را امر فرموده بود كه از آن شخص بيرون آيد ، چونكه بارها او را گرفته بود ، چنانكه هر چند او را به زنجيرها و كنده ها بسته نگاه مي داشتند ، بندها را مي گسيخت و ديو او را به صحرا مي راند.
‎30‎ عيسي از او پرسيده ، گفت: نام تو چيست ؟ گفت: لجئون. زيرا كه ديوهاي بسيار داخل او شده بودند.
‎31‎ و از او استدعا كردند كه ايشان را نفرمايد كه به هاويه بروند.
‎32‎ و در آن نزديكي گلة گراز بسياري بودند كه در كوه مي چريدند. ايشان را اجازت داد.
پس از او خواهش نمودند كه بديشان اجازت دهد تا در آنها داخل شوند. پس
‎33‎ ناگاه ديوها از آن آدم بيرون شده ، داخل گرازان گشتند كه آن گله از بلندي به درياچه جسته ، خفه شدند. ‎34‎ چون گرازبانان ماجرا را ديدند ، فرار كردند و در شهر و اراضي شهرت دادند.
‎35‎ پس مردم بيرون آمده ، تا آن واقعه را ببينند ؛ نزد عيسي رسيدند و چون آن آدمي را كه از او ديوها بيرون رفته بودند ، ديدند كه نزد پايهاي عيسي رخت پوشيده و عاقل گشته نشسته است ، ترسيدند.
‎36‎ و آناني كه اين را ديده بودند ، ايشان را خبر دادند كه آن ديوانه چطور شفا يافته بود.
‎37‎ پس تمام خلق آن مرز و بوم جدريان از او خواهش نمودند كه از نزد ايشان روانه شود ، زيرا خوفي شديد بر ايشان مستولي شده بود. پس او به كشتي سوار شده ، مراجعت نمود.
‎38‎ ام�ا آن شخصي كه ديوها از وي بيرون رفته بودند ، از او درخواست كرد كه با وي باشد. ليكن عيسي او را روانه فرموده ، گفت:
‎39‎ به خانة خود برگرد و آنچه خدا با تو كرده است حكايت كن. پس رفته ، در تمام شهر از آنچه عيسي بدو نموده بود ، موعظه كرد. ‎40‎ و چون عيسي مراجعت كرد ، خلق او را پذيرفتند زيرا جميع مردم چشم به راه او مي داشتند.
‎41‎ كه ناگاه مردي ، يايرس نام كه رئيس كهنه بود ، به پايهاي عيسي افتاده ، به او التماس نمود كه به خانة او بيايد.
‎42‎ زيرا كه او را دختر يگانه اي قريب به دوازده ساله بود كه مشرف بر موت بود. و چون مي رفت ، خلق بر او ازدحام مي نمودند.
‎43‎ ناگاه زني كه مد�ت دوازده سال به استحاضه مبتلا بود و تمام مايملك خود را صرف اط ّبا نموده و هيچ كس نمي توانست او را شفا دهد ، ‎44‎ از پشت سر وي آمده ، دامن رداي او را لمس نمود كه در ساعت جريان خونش ايستاد.
‎45‎ پس عيسي گفت: كيست كه مرا لمس نمود ؟ چون همه انكار كردند ، پطرس و رفقايش گفتند: استاد ، مردم هجوم آورده ، بر تو ازدحام مي كنند و مي گويي كيست كه مرا لمس نمود ؟
‎46‎ عيسي گفت: الب ّته كسي مرا لمس نموده است ، زيرا كه من درك كردم كه قو�تي از من بيرون شد.
‎47‎ چون آن زن ديد كه نمي تواند پنهان ماند ، لرزان شده ، آمد و نزد وي افتاده پيش همه مردم گفت كه به چه سبب او را لمس نمود و چگونه او فور ًا شفا يافت.
9
‎48‎ وي را گفت: اي دختر ، خاطر جمع دار ؛ ايمانت تو را شفا داده است ؛ به سلامتي برو.
‎49‎ و اين سخن هنوز بر زبان او بود كه يكي از خانة رئيس كنيسه آمده ، به وي گفت:
دخترت مرد. استاد را زحمت مده. ‎50‎ چون عيسي اين را شنيد ، توج�ه نموده به وي گفت: ترسان مباش ايمان آور و بس كه شفا خواهد يافت.
‎51‎ و چون داخل خانه شد ، جز پطرس و يوحنا و يعقوب و پدر و مادر دختر ، هيچ كس را نگذاشت كه به اندرون آيد.
‎52‎ و چون همه براي او گريه و زاري مي كردند ، او گفت: گريان مباشيد! نمرده بلكه خفته است.
‎53‎ پس به او استهزا كردند چونكه مي دانستند مرده است. ‎54‎ پس او همه را بيرون كرد و دست دختر را گرفته ، صدا زد و گفت: اي دختر برخيز. ‎55‎ و روح او برگشت و فور ًا برخاست. پس عيسي فرمود تا به وي خوراك دهند.
‎56‎ و پدر و مادر او حيران شدند. پس ايشان را فرمود كه هيچ را از اين ماجرا خبر ندهند.
1 پس دوازده شاگرد خود را طلبيده ، به ايشان قو�ت و قدرت بر جميع ديوها و شفا دادن امراض عطا فرمود.
2 و ايشان را فرستاد تا به ملكوت خدا موعظه كنند و مريضان را صح�ت بخشند.
‎820‎