جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 805

‎12‎ پيلاطس باز ايشان را در جواب گفت: پس چه مي خواهيد بكنم با آن كس كه پادشاه يهودش مي گوييد ؟
‎13‎ ايشان بيشتر فرياد برآوردند كه او را مصلوب كن. ‎14‎ پيلاطس بديشان گفت: چرا ؟ چه بدي كرده است ؟ ايشان بيشتر فرياد برآوردند كه او را مصلوب كن.
‎15‎ پس پيلاطس چون خواست كه مردم را خشنود گرداند ، بر َاب�ا را براي ايشان آزاد كرد و عيسي را تازيانه زده ، تسليم نمود تا مصلوب شود. ‎16‎ آنگاه سپاهيان او را به سزايي كه دارالولايه است برده ، تمام فوج را فراهم آوردند
‎17‎ و جامه اي قرمز بر او پوشانيدند و تاجي از خار بافته ، بر سرش گذاردند ‎18‎ و او را سلام كردن گرفتند كه سلام اي پادشاه يهود!
‎19‎ و ني بر سر او زدند و آب دهان بر وي انداخته و زانو زده ، بدو تعظيم مي نمودند. ‎20‎ و چون او را استهزا كرده بودند ، لباس قرمز را از وي كنده ، جامة خودش را پوشانيده و او را بيرون بردند تا مصلوبش سازند.
‎21‎ و راهگذري را شمعون نام ، از اهل قيروان كه از بلوكات مي آمد ، و پدر ا�سكند�ر و ر�ف َس بود ، مجبور ساختند كه صليب او را بردارد.
‎22‎ پس او را به موضعي كه ج�لج�تا نام داشت يعني مح�ل كاسة سر بردند
‎23‎ و شراب مخلوط به م�ر� به وي دادند تا بنوشد ليكن قبول نكرد. ‎24‎ و چون او را مصلوب كردند ، لباس او را تقسيم نموده ، قرعه بر آن افكندند تا هر كس چه ب�ر�د.
‎25‎ و ساعت سوم بود كه او را مصلوب كردند. ‎26‎ و تقصيرنامة وي اين نوشته شد: پادشاه يهود.
‎27‎ و با وي دو دزد را يكي از دست راست و ديگري از دست چپ مصلوب كردند.
‎28‎ پس تمام گشت آن نوشته اي كه مي گويد: از خطاكاران محسوب مي گشت.
‎29‎ و راهگذاران او را دشنام داده و سر خود را جنبانيده ، مي گفتند: هان اي كسي كه هيكل را خراب مي كني و در سه روز آن را بنا مي كني ، ‎30‎ از صليب به زير آمده ، خود را برهان!
‎31‎ و همچنين رؤساي كهنه و كاتبان استهزا كنان با يكديگر مي گفتند: ديگران را نجات داد و نمي تواند خود را نجات دهد.
‎32‎ مسيح ، پادشاه اسرائيل ، الآن از صليب نزول كند تا ببينيم و ايمان آوريم. و آناني كه با وي مصلوب شدند ، او را دشنام دادند.
‎33‎ و چون ساعت ششم رسيد ، تا ساعت نهم تاريكي تمام زمين را فرو گرفت. ‎34‎ و در ساعت نهم ، عيسي به آواز بلند ندا كرده گفت: ايلوئي ايلوئي ، َلم َا س�ب� ْق َتني ؟ يعني الهي الهي چرا مرا واگذاردي ؟
‎35‎ و بعضي از حاضرين چون شنيدند گفتند: الياس را مي خواند.
‎36‎ پس شخصي دويده ، اسفنجي را از سركه را پر كرد و بر سر ني نهاده ، بدو نوشانيد و گفت: بگذاريد ببينيم مگر الياس بيايد تا او را پايين آورد. ‎37‎ پس عيسي آوازي بلند برآورده ، جان بداد.
‎38‎ آنگاه پردة هيكل از سر تا پا دوپاره شد.
‎39‎ و چون يوزباشي كه مقابل وي ايستاده بود ، ديد كه بدينطور صدا زده ، روح را سپرد ، گفت: في الواقع اين مرد ، پسر خدا بود. ‎40‎ و زني چند از دور نظر مي كردند كه از آنجمله مريم مجدليه بود و مريم مادر يعقو ِب كوچك و مادر يوشا و سالوم�ه ،
‎41‎ كه هنگام بودن او در جليل پيروي و خدمت او مي كردند. و ديگر بسياري زنان كه به اورشليم آمده بودند.
‎42‎ و چون شام شد ، از آن جهت كه روز تهيه يعني روز قبل از سب�ت بود ،
نمود.
‎16‎
‎43‎ يوسف نامي از اهل رامه كه مرد شريف از اعضاي شورا و نيز منتظر ملكوت خدا بود آمد و جأت كرده نزد پيلاطس رفت و جسد عيسي را طلب
‎44‎ پيلاط ُس تعجب كرد كه بدين زودي فوت شده باشد. پس يوزباشي را طلبيده ، از او پرسيد كه آيا چندي گذشته وفات نموده است ؟
‎45‎ چون از يوزباشي دريافت كرد ، بدن را به يوسف ارزاني داشت.
‎46‎ پس كتاني خريده ، آن را از صليب به زير آورد و به آن كتان كفن كرده ، در قبري كه از سنگ تراشيده بود نهاد و سنگي بر سر قبر غلطانيد.
‎47‎ و مريم مجدليه و مريم مادر يوشا ديدند كه كجا گذاشته شد.
1 پس چون س�ب�ت گذشته بود ، مريم مجدلي�ه و مريم مادر يعقوب و سالومه حنوط خريده ، آمدند تا او را تدهين كنند.
2 و صبح روز يكشنبه را بسيار زود وقت طلوع آفتاب بر سر قبر آمدند.
3 و با يكديگر مي گفتند: كيست كه سنگ قبر را براي ما از سر بغلطاند ؟ 4 چون نگريستند ، ديدند كه سنگ غلطانيده شده است زيرا بسيار بزرگ بود. 5 و چون به قبر درآمدند ، جواني را كه جامه اي سفيد دربر داشت بر جانب راست نشسته ديدند. پس متحي�ر شدند.
‎808‎