جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 804

‎43‎ در ساعت وقتي كه او هنوز سخن مي گفت ، يهودا كه يكي از دوازده بود ، با گروهي بسيار با شمشيرها و چوبها از جانب رؤساي كهنه و كاتبان و مشايخ آمدند.
‎44‎ و تسليم كنندة او بديشان نشاني داده ، گفته بود: هر كه را ببوسم ، همان است. او را بگيريد و با حفظ تمام ببريد. ‎45‎ و در ساعت نزد وي شده ، گفت: يا سي�دي ، يا سي�دي. و وي را بوسيد.
‎46‎ ناگاه دستهاي خود را بر وي انداخته ، گرفتندش.
‎47‎ و يكي از حاضرين شمشير خود را كشيده ، بر يكي از غلامان رئيس كهنه زده ، گوشش را ببريد. ‎48‎ عيسي روي بديشان كرده ، گفت: گويا بر دزد با شمشيرها و چوبها بجهت گرفتن من بيرون آمديد!
‎49‎ هر روز در نزد شما در هيكل تعليم مي دادم و مرا نگرفتيد. ليكن لازم است كه كتب تمام گردد. ‎50‎ آنگاه همه او را واگذارده بگريختند.
‎15‎
‎51‎ و يك جواني با چادري بر بدن برهنة خويش پيچيده ، از عقب او روانه شد. چون جوانان او را گرفتند ،
‎52‎ چادر را گذارده ، برهنه از دست ايشان گريخت.
‎53‎ و عيسي را نزد رئيس كهنه بردند و جميع رؤساي كاهنان و مشايخ و كاتبان بر او جمع گرديدند. ‎54‎ و پطرس از دور در عقب او مي آمد تا به خانة رئيس كهنه درآمده ، با ملازمان بنشست و نزديك آتش خود را گرم مي نمود.
‎55‎ و رؤساي كهنه و جميع اهل شورا در جستجوي شهادت بر عيسي بودند تا او را بكشند و هيچ نيافتند ،
‎56‎ زيرا كه هر چند بسياري بر وي شهادت دروغ مي دادند ، ام�ا شهادتهاي ايشان موفق واقع نشد. ‎57‎ و بعضي برخاسته شهادت دروغ داده ، گفتند:
‎58‎ ما شنيدنم كه او مي گفت: من اين هيك ِل ساخته شدة به دست را خراب مي كنم و در سه روز ، ديگري را ناساخته شدة به دست ، بنا مي كنم. ‎59‎ و در اين هم باز شهادت هاي ايشان موفق نشد. ‎60‎ پس رئيس كهنه از آن ميان برخاسته ، از عيسي پرسيده ، گفت: هيچ جواب نمي دهي ؟ چه چيز است كه اينها در حق� تو شهادت مي دهند ؟
‎61‎ ام�ا او ساكت مانده ، هيچ جواب نداد. باز رئيس كهنه از او سؤال نموده ، گفت: آيا تو مسيح پسر خداي متبارك هستي ؟
‎62‎ عيسي گفت: من هستم ؛ و پسر انسان را خواهيد ديد كه بر طرف راست قو�ت نشسته ، در ابراهاي آسمان مي آيد.
‎63‎ آنگاه رئيس كهنه جامة خود را چاك زده ، گفت: ديگر چه حاجت به شاهدان داريم ؟ ‎64‎ كفر را شنيديد! چه مصلحت مي دانيد ؟ پس همه بر او حكم كردند كه مستوجب قتل است.
‎65‎ و بعضي شروع نمودند به آب دهان بر وي انداختن و روي او را پوشانيده ، او را مي زدند و مي گفتند: نبو�ت كن. و ملازمان او را مي زدند. ‎66‎ و در وقتي كه پطرس در ايوان پايين بود ، يكي از كنيزان رئيس كهنه آمد
‎67‎ و پطرس را چون ديد كه خود را گرم مي كند ، بر او نگريسته ، گفت: تو نيز با عيسي ناصري مي بودي ؟
‎68‎ او انكار نموده ، گفت: نمي دانم و نمي فهمم كه تو چه مي گويي! و چون بيرون به دهليز خانه رفت ، ناگاه خروس بانگ زد. ‎69‎ و بار ديگر آن كنيزك او را ديده ، به حاضرين گفتن گرفت كه اين شخص از آنها است! ‎70‎ او باز انكار كرد. و بعد از زماني حاضرين بار ديگر به پطرس گفتند: در حقيقت تو از آنها مي باشي زيرا كه جليلي نيز هستي و لهجة تو چنان است.
‎71‎ پس به لعن كردن و قسم خوردن شروع نمود كه آن شخص را كه مي گوييد نمي شناسم.
‎72‎ ناگاه خروس مرتبة ديگر بانگ زد. پس پطرس را به خاطر آمد آنچه عيسي بدو گفته بود كه قبل از آنكه خروس دو مرتبه بانگ زند ، سه مرتبه مرا انكار خواهي نمود. و چون اين را به خاطر آورد ، بگريست.
1 بامدادان ، بي درنگ رؤساي كهنه با مشايخ و كاتبان و تمام اهل شورا مشورت نمودند و عيسي را بند نهاده ، بردند و به پيلاط ُس تسليم كردند.
2 پيلاط ُس از او پرسيد: آيا تو پادشاه يهود هستي ؟ او در جواب وي گفت: تو مي گويي.
3 و چون رؤساي كهنه اد�عاي بسيار بر او مي نمودند ، 4 پيلاط ُس باز از او سؤال كرده ، گفت: هيچ جواب نمي دهي ؟ ببين كه چقدر بر تو شهادت مي دهند! 5 ام�ا عيسي باز هيچ جواب نداد ، چنانكه پيلاط ُس متعج�ب شد.
6 و در هر عيد يك زنداني ، هر كه را مي خواستند ، بجهت ايشان آزاد مي كرد.
7 و بر َاب�ا نامي با شركاي فتنة او كه در فتنه خونريزي كرده بودند ، در حبس بود. 8 آنگاه مردم صدا زده ، شروع كردند به خواستن كه برحسب عادت با ايشان عمل نمايد.
9 پيلاط ُس در جواب ايشان گفت: آيا مي خواهيد پادشاه يهود را براي شما آزاد كنم ؟
‎10‎ زيرا يافته بود كه رؤساي كهنه او را از راه حسد تسليم كرده بودند.
‎11‎ ام�ا رؤساي كهنه مردم را تحريض كرده بودند كه بلكه بر َاب�ا را براي ايشان رها كند.
‎807‎