جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | 页面 803

2 ليكن مي گفتند: نه در عيد مبادا در قوم اغتشاشي پديد آيد.
3 و هنگامي كه او در بيت عنيا در خانة شمعون ابرص به غذا نشسته بود ، زني با شيشه اي از عطر گرانبها از سنبل خالص آمده ، شيشه را شكسته ، بر سر وي رخت.
4 و بعضي در خود خشم نموده ، گفتند: چرا اين عطر تلف شد ؟ 5 زيرا ممكن بود اين عطر زيادتر از سيصد دينار فروخته ، به فقرا داده شود. و آن زن را سرزنش نمودند.
6 ام�ا عيسي گفت: او را واگذاريد! از براي چه او را زحمت مي دهيد ؟ زيرا كه با من كاري نيكو كرده است ، 7 زيرا كه فقرا را هميشه با خود داريد و هرگاه بخواهيد مي توانيد با ايشان احسان كنيد ، ليكن مرا دائم َا با خود نداريد.
8 آنچه در قو�ة او بود كرد ، زيرا كه جسد مرا بجهت دفن ، پيش تدهين كرد.
9 هر آينه به شما مي گويم در هر جايي از عالم كه به انجيل موعظه شود ، آنچه اين زن كرد نيز بجهت يادگاري وي مذكور خواهد شد.
‎10‎ پس يهوداي اسخريوطي كه يكي از آن دوازده بود ، به نزد رؤساي َكه�نه رفت تا او را بديشان تسليم كند.
‎11‎ ايشان سخن او را شنيده ، شاد شدند و بدو وعده دادند كه نقدي بدو بدهند. و او درصدد فرصت موافق براي گرفتاري وي برآمد.
‎12‎ و روز او�ل از عيد فطير كه در آن ف�ص َح را ذبح مي كردند ، شاگردانش به وي گفتند: كجا مي خواهي برويم تدارك ببينيم تا ف�ص َح را بخوري ؟
‎13‎ پس دو نفر از شاگردان خود را فرستاده ، بديشان گفت: به شهر برويد و شخصي با سبوي آب به شما خواهد برخورد. از عقب وي برويد ، ‎14‎ و به هر جايي كه درآيد صاحب خانه را گوييد: ُاستاد مي گويد مهمانخانه كجا است تا ف�ص َح را با شاگردان خود آنجا صرف كنم ؟ ‎15‎ و او بالاخانة بزرگ مفروش و آماده به شما نشان مي دهد. آنجا از بهر ما تدارك بينيد.
‎16‎ شاگردانش روانه شدند و به شهر رفته ، چنانكه او فرموده بود ، يافتند و ف�ص َح را آماده ساختند.
‎17‎ شامگاهان با آن دوازده آمد.
‎18‎ و چون نشسته غذا مي خوردند ، عيسي گفت: هر آينه به شما مي گويم كه ، يكي از شما كه با من غذا مي خورد ، مرا تسليم خواهد كرد. ‎19‎ ايشان غمگين گشته ، يك يك گفتن گرفتند كه آيا من آنم و ديگري كه آيا من هستم. ‎20‎ او در جواب ايشان گفت: يكي از دوازده كه با من دست در قاب فرو برد!
‎21‎ به درستي كه پسر انسان به واسطة او تسليم شود. او را بهتر مي بود كه تولد نيافتي.
‎22‎ و چون غذا مي خوردند ، عيسي نان را گرفته ، بركت داد و پاره كرده ، بديشان داد و گفت: بگيريد و بخوريد كه اين جسد من است.
‎23‎ و پياله اي گرفته ، شكر نمود و به ايشان داد و همه از آن آشاميدند ‎24‎ و بديشان گفت: اين است خون من از عهد جديد كه در راه بسياري ريخته مي شود.
‎25‎ هر آينه به شما مي گويم بعد از اين از عصير انگور نخورم تا آن روزي كه در ملكوت خدا آن را تازه بنوشم. ‎26‎ و بعد از خواندن تسبيح ، به سوي كوه زيتون بيرون رفتند.
‎27‎ عيسي ايشان را گفت: همانا همة شما امشب در من لغزش خوريد ، زيرا مكتوب است شبان را مي زنم و گوسفندان پراكنده خواهند شد. ‎28‎ ام�ا بعد از برخاستنم ، پيش از شما به جليل خواهم رفت.
‎29‎ پطرس به وي گفت: هرگاه همه لغزش خورند ، من هرگز نخورم. ‎30‎ عيسي وي را گفت: هر آينه به تو مي گويم كه امروز در همين شب ، قبل از آنكه خروس دو مرتبه بانگ زند ، تو سه مرتبه مرا انكار خواهي نمود.
‎31‎ ليكن او به تأكيد زيادتر مي گفت: هرگاه مردنم با تو لازم افتد ، تو را هرگز انكار نكنم. و ديگران نيز همچنان گفتند.
‎32‎ و چون به موضعي كه جتسيماني نام داشت رسيدند ، به شاگردان خود گفت: در اينجا بنشينيد تا دعا كنم.
‎33‎ و پطرس و يعقوب و يوح ّنا را همراه برداشته ، مضطرب و دلتنگ گرديد ، ‎34‎ و بديشان گفت: ن َف ْس من از حزن ، مشرف بر موت شد. اينجا بمانيد و بيدار باشيد.
‎35‎ و قدري پيشتر رفته ، به روي زمين افتاد و دعا كرد تا اگر ممكن باشد آن ساعت از او بگذرد. ‎36‎ پس گفت: يا اب�ا پدر ، همه چيز نزد تو ممكن است. اين پياله را از من بگذران ، ليكن نه به خواهش من بلكه به ارادة تو.
‎37‎ پس چون آمد ، ايشان را در خواب ديده ، پطرس را گفت: اي شمعون ، در خواب هستي ؟ آيا نمي توانستي يك ساعت بيدار باشي ؟ ‎38‎ بيدار باشيد و دعا كنيد تا در آزمايش نيافتيد. روح البت ّه راغب است ليكن جسم ناتوان.
‎39‎ و باز رفته ، به همان كلام دعا نمود. ‎40‎ و نيز برگشته ، ايشان را در خواب يافت زيرا كه چشمان ايشان سنگين شده بود و ندانستند او را چه جواب دهند.
‎41‎ و مرتبة سوم آمده ، بديشان گفت: مابقي را بخوابيد و استراحت كنيد. كافي است! ساعت رسيده است. اينك پسر انسان به دستهاي گناهكاران تسليم مي شود.
‎42‎ برخيزيد برويم كه اكنون تسليم كنندة من نزديك شد.
‎806‎