جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 799

‎18‎ عيسي بدو گفت: چرا مرا نيكو گفتي و حال آنكه كسي نيكو نيست جز خدا فقط ؟
‎19‎ احكام را مي داني ، زنا مكن ، قتل مكن ، دزدي مكن ، شهادت دروغ مده ، دغابازي مكن ، پدر و مادر خود را حرمت دار. ‎20‎ او در جواب وي گفت: اي استاد ، اين همه را از طفولي�ت نگاه داشتم.
‎21‎ عيسي به وي نگريسته ، او را محب�ت نمود و گفت: تو را يك چيز ناقص است: برو و آنچه داري بفروش و به فقرا بده كه در آسمان گنجي خواهي يافت و بيا صليب را برداشته ، مرا پيروي كن.
‎22‎ ليكن او از اين سخن ُتر�ش رو و محزون گشته ، روانه گرديد زيرا اموال بسيار داشت.
‎23‎ آنگاه عيسي گرداگرد خود را نگريسته ، به شاگردان خود گفت: چه دشوار است كه توانگران وارد ملكوت خدا شوند. ‎24‎ چون شاگردان از سخنان او در حيرت افتادند ، عيسي باز توج�ه نموده ، بديشان گفت: اي فرزندان ، چه دشوار است دخول آناني كه به مال و اموال توك ّل دارند در ملكوت خدا!
‎25‎ سهل تر است كه شتر به سوراخ سوزن درآيد از اينكه شخص دولتمند به ملكوت خدا داخل شود!
‎26‎ ايشان بغايت متحي�ر گشته ، با يكديگر مي گفتند: پس ك�ه مي تواند نجات يابد ؟ ‎27‎ عيسي به ايشان نظر كرده ، گفت: نزد انسان محال است ليكن نزد خدا نيست زيرا كه همه چيز نزد خدا ممكن است.
‎28‎ پطرس بدو گفتن گرفت كه اينك ما همه چيز را ترك كرده ، تو را پيروي كرده ايم.
‎29‎ عيسي در جواب فرمود: هر آينه به شما مي گويم كسي نيست كه خانه و برادران يا خواهران يا پدر يا مادر يا زن يا اولاد يا املاك را بجهت من و انجيل ترك كند ،
‎30‎ جز اينكه الحال در اين زمان صد چندان يابد از خانه ها و برادران و خواهران و مادران و فرزندان و املاك با زحمات ، و در عالم آينده حيات جاوداني را.
‎31‎ ام�ا بسا او�لين كه آخرين مي گردند و آخرين او�لين.
‎32‎ و چون در راه به سوي اورشليم مي رفتند و عيسي در جلو ايشان مي خراميد ، در حيرت افتادند و چون از عقب او مي رفتند ، ترس بر ايشان مستولي شد. آنگاه آن دوازده را باز به كنار كشيده ، شروع كرد به ا ّطلاع دادن به ايشان از آنچه بر وي وارد مي شد ،
‎33‎ كه اينك به اورشليم مي رويم و پسر انسان به دست رؤساي َكه�نه و كاتبان تسليم شود و بر وي فتواي قتل دهند و او را به ام�ت ها سپارند ، ‎34‎ و بر وي سخري�ه نموده ، تازيانه اش زنند و آب دهان بر وي افكنده ، او را خواهند كشت و روز سوم خواهد برخاست.
‎35‎ آنگاه يعقوب و يوح ّنا دو پسر ِز ِبدي نزد وي آمده ، گفتند: اي استاد ، مي خواهيم آنچه از تو سؤال كنيم براي ما بكني. ‎36‎ ايشان را گفت: چه مي خواهيد براي شما بكنم ؟
‎37‎ گفتند: به ما عطا فرما كه يكي به طرف راست و ديگري بر چپ تو در جلال بنشينيم.
‎38‎ عيسي ايشان را گفت: نمي فهميد آنچه مي خواهيد. آيا مي توانيد آن پياله اي را كه من مي نوشم ، بنوشيد و تعميدي را كه من مي پذيرم ، بپذيريد ؟ ‎39‎ وي را گفتند: مي توانيم. عيسي بديشان گفت: پياله اي كه من مي نوشم خواهيد آشاميد و تعميدي را كه من مي پذيرم خواهيد پذيرفت. ‎40‎ ليكن نشستن به دست راست و چپ من از آن� من نيست كه بدهم جز آناني را كه بهر ايشان مهي�ا شده است.
‎41‎ و آن ده نفر چون شنيدند بر يعقوب و يوح ّنا خشم گرفتند.
‎42‎ عيسي ايشان را خوانده ، به ايشان گفت: مي دانيد آناني كه ح ّكام ام�تها شمرده مي شوند بر ايشان رياست مي كنند و بزرگانشان بر ايشان مس ّلطند.
‎43‎ ليكن در ميان شما چنين نخواهد بود ، بلكه هر كه خواهد در ميان شما بزرگ شود ، غلام همه باشد. ‎44‎ و هر كه خواهد مقد�م بر شما شود ، غلام همه باشد.
‎45‎ زيرا كه پسر انسان نيز نيامده تا مخدوم شود بلكه تا خدمت كند و تا جان خود را فداي بسياري كند. ‎46‎ و وارد اريحا شدند. و وقتي كه او با شاگردان خود و جمعي كثير از اريحا بيرون مي رفت ، بارتيمائو ِس كور ، پسر تيماؤس بر كنارة راه نشسته ، گدايي مي كرد.
‎11‎
‎47‎ چون شنيد كه عيسي ناصري است ، فرياد كردن گرفت و گفت: اي عيسي ابن داود بر من ترح�م كن. ‎48‎ و چندان كه بسياري او را نهيب مي دادند كه خاموش شود ، زيادتر فرياد برمي آورد كه پسر داودا بر من ترح�م فرما.
‎49‎ پس عيسي ايستاده ، فرمود تا او را بخوانند. آنگاه آن كور را خوانده ، بدو گفتند: خاطر جمع دار. برخيز كه تو را مي خواند. ‎50‎ در ساعت رداي خود را دور انداخته ، برپا جست و نزد عيسي آمد.
‎51‎ عيسي به وي التفات نموده ، گفت: چه مي خواهي ؟ از بهر تو نمايم ؟ كور بدو گفت: يا سي�دي آنكه بينايي يابم.
‎52‎ عيسي بدو گفت: برو كه ايمانت تو را شفا داده است. در ساعت بينا گشته ، از عقب عيسي در راه روانه شد.
1 و چون نزديك به اورشليم به بيت فاجي و بيت ع� ْنيا بر كوه زيتون رسيدند ، دو نفر از شاگردان خود را فرستاده ،
‎802‎