جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 797

‎33‎ ام�ا او برگشته ، به شاگردان خود نگريسته ، پطرس را نهيب داد و گفت: اي شيطان از من دور شو ، زيرا امور الهي را انديشه نمي كني بلكه چيزهاي انساني را.
9
‎34‎ پس مردم را با شاگردان خود خوانده ، گفت: هر كه خواهد از عقب من آيد ، خويشتن را انكار كند و صليب خود را برداشته ، مرا متابعت كند. ‎35‎ زيرا هر كه مي خواهد جان خود را نجات دهد ، آن را هلاك سازد ؛ و هر كه جان خود را بجهت انجيل و من بر باد دهد آن را برهاند.
‎36‎ زيرا كه شخص را چه سود دارد هرگاه تمام دنيا را ببرد و ن َف ْس خود را ببازد ؟ ‎37‎ يا آنكه آدمي چه چيز را به عوض جان خود بدهد ؟
‎38‎ زيرا هر كه در اين فرقة زناكار و خطاكار از من و سخنان من شرمنده شود ، پسر انسان نيز وقتي كه با فرشتگان مقد�س در جلال پدر خويش آيد ، از او شرمنده خواهد گرديد.
1 و بديشان گفت: هر آينه به شما مي گويم بعضي از ايستادگان در اينجا مي باشند كه تا ملكوت خدا را كه به قو�ت مي آيد نبينند ، ذائقة موت را نخواهند چشيد.
2 و بعد از شش روز ، عيسي و پطرس و يعقوب و يوح ّنا را برداشته ، ايشان را تنها بر فراز كوهي به خلوت برد و هيأتش در نظر ايشان متغي�ر گشت.
3 و لباس او درخشان و چون برف بغايت سفيد گرديد ، چنانكه هيچ گازري بر روي زمين نمي تواند چنان سفيد نمايد. 4 و الياس با موسي بر ايشان ظاهر شده ، با عيسي گفتگو مي كردند. 5 پس پطرس ملتفت شده ، به عيسي گفت: سومي براي الياس!
6 از آنرو كه نمي دانست چه بگويد ، چونكه هراسان بودند.
اي استاد ، بودن� ما در اينجا نيكو است! پس سه سايبان مي سازيم ، يكي براي تو و ديگري براي موسي و
7 ناگاه ابري بر ايشان سايه انداخت و آوازي از ابر در رسيد كه اين است پسر حبيب من ، از او بشنويد.
8 در ساعت گرداگرد خود نگريسته ، جز عيسي تنها با خود هيچ كس را نديدند.
9 و چون از كوه به زير مي آمدند ، ايشان را قدغن فرمود كه تا پسر انسان از مردگان برنخيزد ، از آنچه ديده اند كسي را خبر ندهند.
‎10‎ و اين سخن را در خاطر خود نگاه داشته ، از يكديگر سؤال كردند كه برخاستن از مردگان چه مي باشد.
‎11‎ پس از او استفسار كردند ، گفتند: چرا كاتبان مي گويند كه الياس بايد او�ل بيايد ؟
‎12‎ او در جواب ايشان گفت كه الياس الب ّته او�ل مي آيد و همه چيز را اصلاح مي نمايد و چگونه دربارة پسر انسان مكتوب است كه مي بايد زحمت بسيار كشد و حقير شمرده شود.
‎13‎ ليكن به شما مي گويم كه الياس هم آمد و با وي آنچه خواستند كردند ، چنانچه در ح ق� وي نوشته شده است. ‎14‎ پس چون نزد شاگردان خود رسيد ، جمعي كثير گرد ايشان ديد و بعضي از كاتبان را كه با ايشان مباحثه مي كردند.
‎15‎ در ساعت ، تمامي خلق چون او را بديدند ، در حيرت افتادند و دوان دوان آمده ، او را سلام دادند. ‎16‎ آنگاه از كاتبان پرسيد كه با اينها چه مباحثه داريد ؟ ‎17‎ يكي از آن ميان در جواب گفت: اي استاد ، پسر خود را نزد تو آوردم كه روحي گنگ دارد ،
‎18‎ و هر جا كه او را بگيرد مي اندازش ، چنانكه كف آورده ، دندانها بهم مي سايد و خشك مي گردد. پس شاگردان خود را گفتم كه او را بيرون كنند ، نتوانستند.
‎19‎ او ايشان را جواب داده ، گفت:
اي فرقة بي ايمان تا به كي با شما باشم و تا چه حد� متحمل شما شوم! او را نزد من آوريد. ‎20‎ پس او را نزد وي آوردند. چون او را ديد ، فور ًا آن روح او را مصروع كرد تا بر زمين افتاده ، كف آورد و غلطان شد.
‎21‎ پس از پدر وي پرسيد: چند وقت است كه او را اين حالت كرده است ؟ گفت: از طفولي�ت.
‎22‎ بارها او را در آتش و در آب انداخت تا او را هلاك كند. حال اگر مي تواني بر ما ترح�م كرده ، ما را مدد فرما.
‎23‎ عيسي وي را گفت: اگر مي تواني ايمان آري ، مؤمن را همه چيز ممكن است. ‎24‎ در ساعت پدر طفل فرياد برآورده ، گريه كنان گفت: ايمان مي آورم اي خداوند ، بي ايماني مرا امداد فرما. ‎25‎ چون عيسي ديد كه گروهي گرد او به شتاب مي آيند ، روح پليد را نهيب داده ، به وي فرمود: اي روح گنگ و كر� من تو را حكم مي كنم از او درآي و ديگر داخل مشو!
‎26‎ پس صيحه زده و او را بشد�ت مصروع نموده ، بيرون آمد و مانند مرده گشت ، چنانكه بسياري گفتند كه فوت شد.
‎27‎ ام�ا عيسي دستش را گرفته ، برخيزانيدش كه برپا ايستاد.
‎28‎ و چون به خانه درآمد ، شاگردانش در خلوت از او پرسيدند: چرا ما نتوانستيم او را بيرون كنيم ؟ ‎29‎ ايشان را گفت: اين جنس به هيچ وجه بيرون نمي رود جز به دعا. ‎30‎ و از آنجا روانه شده ، در جليل مي گشتند و نمي خواست كسي او را بشناسد ،
‎800‎