جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 796

8
‎30‎ پس چون به خانة خود رفت ، ديو را بيرون شده و دختر را بر بستر خوابيده يافت.
‎31‎ و باز از نواحي صور روانه شده ، از راه صيدون در ميان حدود ديكاپول�س به درياي جليل آمد.
‎32‎ آنگاه كري را كه لكنت زبان داشت نزد وي آورده ، التماس كردند كه دست بر او گذارد.
‎33‎ پس او را از ميان جماعت به خلوت برده ، انگشتان خود را در گوشهاي او گذاشت و آب دهان انداخته ، زباننش را لمس نمود ؛ ‎34‎ و به سوي آسمان نگريسته ، آهي كشيد و بدو گفت: َا َفت �ح! يعني باز شو
‎35‎ در ساعت گوشهاي او گشاده و عقدة زبانش ح ّل شده ، به درستي تكل ّم نمود. ‎36‎ پس ايشان را قدغن فرمود كه بيشتر ايشان را قدغن نمود ، زيادتر او را شهرت دادند.
‎37‎ و بي نهايت متحي�ر گشته مي گفتند: همة كارها را نيكو كرده است ؛ كران را شنوا و گنگان را گويا مي گرداند!
1 و در آن اي�ام باز جمعيت ، بسيار شده و خوراكي نداشتند. عيسي شاگردان خود را پيش طلبيده ، به ايشان گفت:
2 بر اين گروه دلم بسوخت زيرا الآن سه روز است كه با من مي باشند و هيچ خوراك ندارند.
3 و هرگاه ايشان را گرسنه به خانه هاي خود برگردانم ، هر آينه در راه ضعف كنند ، زيرا كه بعضي از ايشان از راه دور آمده اند. 4 شاگردانش وي را جواب دادند: از كجا كسي مي تواند اينها را در صحرا از نان سير گرداند ؟
5 از ايشان پرسيد: چند نان داريد ؟ گفتند: هفت. 6 پس جماعت را فرمود تا بر زمين بنشينند ؛ و آن هفت نان را گرفته ، شكر نمود و پاره نموده ، به شاگردان خود داد تا پيش مردم گذارند. پس نزد آن گروه نهادند.
7 و چند ماهي كوچك نيز داشتند. آنها را نيز بركت داده ، فرمود تا پيش ايشان نهند. 8 پس خورده سير شدند و هفت زنبيل پر از پاره هاي باقي مانده برداشتند.
9 و عدد خورندگان قريب به چهار هزار بود. پس ايشان را مر ّخص فرمود.
‎10‎ و بي درنگ با كشتي سوار شده ، به نواحي د� ْلما ُنو َته آمد.
‎11‎ و فريسيان بيرون آمده ، با وي مباحثه شروع كردند. و از راه امتحان آيتي آسماني از او خواستند.
‎12‎ او از دل آهي كشيده ، گفت: از براي چه اين فرقه آيتي مي خواهند ؟ هر آينه به شما مي گويم آيتي بدين فرقه عطا نخواهد شد.
‎13‎ پس ايشان را گذارد و باز به كشتي سوار شده ، به كنارة ديگر عبور نمود. ‎14‎ و فراموش كردند نان بردارند و با خود در كشتي جز يك نان نداشتند.
‎15‎ آنگاه ايشان را قدغن فرمود كه با خبر باشيد و از خمير ماية فريسيان و خميرماية هيروديس احتياط كنيد!
‎16‎ ايشان با خود انديشيده گفتند: از آن است كه نان نداريم. ‎17‎ عيسي فهم كرده ، بديشان گفت: چرا فكر مي كنيد از آنجهت كه نان نداريد ؟ آيا هنوز نفهميده و درك نكرده ايد و تا حال دل شما سخت است ؟
‎18‎ آيا چشم داشته نمي بينيد و گوش داشته نمي شنويد و به ياد نداريد ؟ ‎19‎ وقتي كه پنج نان را براي هزار نفر پاره كردم ، چند سبد پر از پاره ها را برداشتيد ؟ بدو گفتند: دوازده. ‎20‎ و وقتي كه هفت نان را بجهت چهار كس ؛ پس چند زنبيل پر از ريزه ها برداشتيد ؟ گفتندش: هفت.
‎21‎ پس بديشان گفت: چرا نمي فهميد ؟
‎22‎ چون به بيت صيدا آمد ، شخصي كور را نزد او آوردند و التماس نمودند كه او را لمس نمايد.
‎23‎ پس دست آن كور را گرفته ، او را از قريه بيرون برد و آب دهان بر چشمان او افكنده ، و دست بر او گذارده از او پرسيد كه چيزي مي بيني ؟ ‎24‎ او بالا نگريسته ، گفت: مردمان را خرامان ، چون درختها مي بينم.
‎25‎ پس بار ديگر دستهاي خود را بر چشمان او گذارده ، او را فرمود تا بالا نگريست و صحيح گشته ، همه چيز را به خوبي ديد.
‎26‎ پس او را به خانه اش فرستاده ، گفت: داخل ده مشو و هيچ كس را در آنجا خبر مده. ‎27‎ و عيسي با شاگردان خود به دهات قيصري�ة فيلپس رفت. و در راه شاگردانش پرسيده ، گفت كه مردم مرا ك�ه مي دانند ؟
‎28‎ ايشان جواب دادند كه يحيي تعميد دهنده و بعضي الياس و بعضي يكي از انبيا. ‎29‎ و از ايشان پرسيد: شما مرا ك�ه مي دانيد ؟ پطرس در جواب او گفت: مسيح هستي. ‎30‎ پس ايشان را فرمود كه هيچ كس را از او خبر ندهيد.
‎31‎ آنگاه ايشان را تعليم دادن آغاز كرد لازم است پسر انسان زحمت كشد و از مشايخ و رؤساي كهنه و كاتبان رد� شود و كشته شده ، بعد از سه روز برخيزد.
‎32‎ و چون اين كلام را علانيه فرمود ، پطرس او را گرفته ، به منع كردن شروع نمود.
‎799‎