جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Seite 789

انجيل م�ر ُقس
1 1 ابتداي انجيل عيسي مسيح پسر خدا.
2 چنانكه در اشعياي نبي مكتوب است ، اينك رسول خود را پيش روي تو مي فرستم تا راه را پيش تو مهي�ا سازد.
3 صداي ندا كننده اي در بيابان كه راه خداوند را مهي�ا سازيد و ط ُر�ق او را راست نماييد. 4 يحيي تعميد دهنده در بيابان ظاهر شده و بجهت آمرزش گناهان به تعميد توبه موعظه مي نمود.
5 و تمامي مرز و بوم يهوديه و جميع س� َكنة اورشليم نزد وي بيرون شدند و به گناهان خود معترف گرديده ، در رود ا ُرد�ن از او تعميد مي يافتند.
6 و يحيي را لباس از پشم شتر و خوراك وي از ملخ و عسل ب �ري. 7 و موعظه مي كرد و مي گفت كه بعد از من كسي تواناتر از من مي آيد كه لايق آن نيستم كه خم شده ، دوال نعلين او را باز كنم.
8 من شما را به آب تعميد دادم. ليكن او شما را به روح القدس تعميد خواهد داد. 9 و واقع شد در آن اي�ام كه عيسي از ناصرة جليل آمده در ُار� �دن از يحيي تعميد يافت.
‎10‎ و چون از آب برآمد ، در ساعت آسمان را شكافته ديد و روح را كه مانند كبوتري بر وي نازل مي شود.
‎11‎ و آوازي از آسمان در رسيد كه تو پسر حبيب من هستي كه از تو خشنودم.
‎12‎ پس بي درنگ روح وي را به بيابان مي برد.
‎13‎ و مد�ت چهل روز در صحرا بود و شيطان او را تجربه مي كرد و با وحوش بسر مي برد و فرشتگان او را پرستاري مي نمودند. ‎14‎ و بعد از گرفتاري يحيي ، عيسي به جليل آمده ، به بشارت ملكوت خدا موعظه كرده ،
‎15‎ مي گفت: وقت تمام شد و ملكوت خدا نزديك است. پس توبه كنيد و به انجيل ايمان بياوريد. ‎16‎ و چون به كنارة درياي جليل مي گشت ، شمعون و برادرش اندرياس را ديد كه دامي در دريا مي اندازند زيرا را كه صي�اد بودند.
‎17‎ عيسي ايشان را گفت: از عقب من آييد كه شما را صي�اد مردم گردانم.
‎18‎ بي تأم�ل دامهاي خود را گذارده از پي او روانه شدند. ‎19‎ و از آنجا قدري پيشتر رفته ، يعقوب بن ِز ِبدي و برادرش يوح ّنا را ديد كه در كشتي دامهاي خود را اصلاح مي كنند. ‎20‎ در حال ايشان را دعوت نمود. پس پدر خود ِز ِبدي را با مزدوران در كشتي گذارده ، از عقب وي روانه شدند.
‎21‎ و چون وارد كفرناحوم شدند ، بي تأم�ل در روز سب�ت به كنيسه درآمده ، به تعليم دادن شروع كرد ،
‎22‎ به قسمي كه از تعليم وي حيران شدند ، زيرا كه ايشان را مقتدرانه تعليم مي داد نه مانند كاتبان.
‎23‎ و در كنيسة ايشان شخصي بود كه روح پليد داشت. ناگاه صيحه زده ، ‎24‎ گفت: اي عيسي ناصري ما را با تو چه كار است ؟ آيا براي هلاك كردن� ما آمدي ؟ تو را مي شناسم كيستي ، اي قد�وس خدا!
‎25‎ عيسي به وي نهيب زده ، گفت: خاموش شو و از وي درآي!
‎26‎ در ساعت آن روح خبيث او را مصروع نمود و به آواز بلند زده ، از او بيرون آمد. ‎27‎ و همه متعج�ب شدند ، بحد�ي كه از همديگر سؤال كرده ، گفتند: اين چيست و اين چه تعليم تازه است كه ارواح پليد را نيز با قدرت امر مي كند و اطاعتش مي نمايند ؟
‎28‎ و اسم او فور ًا در تمامي مرز و بوم جليل شهرت يافت. ‎29‎ و از كنيسه بيرون آمده ، فور ًا با يعقوب و يوح ّنا به خانة شمعون و اندرياس درآمدند. ‎30‎ و مادر زن شمعون تب كرده ، خوابيده بود. در ساعت وي را از حالت او خبر دادند.
‎31‎ پس نزديك شده ، دست او را گرفته ، برخيزانيدش كه همان وقت تب از او زايل شد و به خدمتگذاري ايشان مشغول گشت.
‎32‎ شامگاه چون آفتاب به مغرب شد ، جميع مريضان و مجانين را پيش او آوردند.
‎33‎ و تمام شهر بر د ِر خانه ازدحام نمودند. ‎34‎ و بسا كساني را كه به انواع امراض مبتلا بودند ، شفا داد و ديوهاي بسياري بيرون كرده ، نگذارد كه ديوها حرف زنند زيرا كه او را شناختند. ‎35‎ بامدادان قبل از صبح برخاسته ، بيرون رفت و به ويرانه اي رسيده ، در آنجا به دعا مشغول شد.
‎36‎ و شمعون و رفقايش در پي او شتافتند. ‎37‎ چون او را دريافتند ، گفتند: همه تو را مي طلبند. ‎38‎ بديشان گفت: به دهات مجاور هم برويم تا در آنها نيز موعظه كنم ، زيرا كه بجهت اين كار بيرون آمدم.
‎39‎ پس در تمام جليل در كنايس ايشان وعظ مي نمود و ديوها را اخراج مي كرد. ‎40‎ و ابرصي پيش وي آمده ، استدعا كرد و زانوزده ، بدو گفت: اگر بخواهي ، مي تواني مرا طاهر سازي!
‎792‎