54
50 عيسي باز به آواز بلند صيحه زده ، روح را تسليم نمود.
51 كه ناگاه پردة هيكل از سر تا پا پاره شد و زمين متزلزل و سنگها شكافته گرديد ،
52 و قبرها گشاده شد و بسياري از بدنهاي مقد�سين كه آراميده بودند برخاستند ،
53 و بعد از برخاستن وي ، از قبور برآمده ، به شهر مقد�س رفتند و بر بسياري ظاهر شدند.
خدا بود.
ام�ا يوزباشي و رفيقانش كه عيسي را نگهباني مي كردند ، چون زلزله و اين وقايع را ديدند ، بي نهايت ترسان شده ، گفتند: في الواقع اين شخص پسر
55 و در آنجا زنان بسياري كه از جليل از عقب عيسي آمده بودند تا او را خدمت كنند ، از دور نظاره مي كردند ، 56 كه از آن جمله ، مريم مجدليه بود و مريم مادر يعقوب و يوشاء و مادر پسران ِز ِبدي.
57 ام�ا چون وقت عصر رسيد ، شخصي دولتمند از اهل رامه ، يوسف نام كه او نيز از شاگردان عيسي بود ، 58 و نزد پيلاطس رفته ، جسد عيسي را خواست. آنگاه پيلاطس فرمان داد تا داده شود.
59 پس يوسف جسد را برداشته ، آن را در كتان� پاك پيچيده ، 60 او را در قبري نو كه براي خود از سنگ تراشيده بود ، گذارد و سنگي بزرگ بر سر آن غلطانيد ، برفت.
61 و مريم مجدليه و مريم ديگر در آنجا ، در مقابل قبر نشسته بودند.
62 و در فرداي آن روز كه بعد از روز تهي�ه بود ، رؤساي كهنه و فريسيان نزد پيلاطس جمع شده ،
63 گفتند: اي آقا ما را ياد است كه آن گمراه كننده وقتي زنده بود گفت: بعد از سه روز برمي خيزم. 64 پس بفرما تا قبر را تا سه روز نگهباني كنند مبادا شاگردانش در شب آمده ، او را بدزدند و به مردم گويند كه از مردگان برخاسته است و گمراهي آخر ، از او�ل بدتر شود.
28 1
65 پيلاطس بديشان فرمود: شما كشيكچيان داريد. برويد چنانكه دانيد ، محافظت كنيد. 66 پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته ، قبر را با كشيكچيان محافظت نمودند.
و بعد از سب�ت ، هنگام فج ِر روز او�ل هفته ، مريم مجدليه و مريم ديگر بجهت ديدن قبر آمدند.
2 كه ناگاه زلزله اي عظيم حادث شد از آنرو فرشتة خداوند از آسمان نزول كرده ، آمد و سنگ را از د ِر قبر غلطانيده ، بر آن بنشست.
3 و صورت او برق و لباسش چون برف سفيد بود. 4 و از ترس او كشيكچيان به لرزه درآمده ، مثل مرده گرديدند.
5 ام�ا فرشته به زنان متوج�ه شده ، گفت: شما ترسان مباشيد! مي دانم كه عيساي مصلوب را مي طلبيد. 6 در اينجا نيست زيرا چنانكه گفته بود برخاسته است. بياييد جايي كه خداوند خفته بود ملاحظه كنيد ،
7 و به زودي رفته شاگردانش را خبر دهيد كه از مردگان برخاسته است. گفتم.
8 پس ، از قبر با ترس و خوشي عظيم به زودي روانه شده ، رفتند تا شاگردان او را اطلاع دهند.
اينك از پيش شما به جليل مي رود. در آنجا او را خواهيد ديد. اينك شما را
9 و در هنگامي كه بجهت ا�خبار شاگردان او مي رفتند ، ناگاه عيسي بديشان خورده ، گفت: سلام بر شما باد! پس پيش آمده ، به قدمهاي او چسبيده ، او را پرستش كردند.
10 آنگاه عيسي بديشان گفت: مترسيد! رفته ، برادرانم را بگوييد كه به جليل بروند كه در آنجا مرا خواهند ديد ).
11 و چون ايشان مي رفتند ، ناگاه بعضي از كشيكچيان به شهر شده ، رؤساي كهنه را از همة اين وقايع مطل ّع ساختند.
12 ايشان با مشايخ جمع شده ، شورا نمودند و نقرة بسيار به سپاهيان داده ،
13 گفتند: بگوييد كه شبانگاه شاگردانش آمده ، وقتي كه ما در خواب بوديم او را دزديدند. 14 و هرگاه اين سخن گوش زد والي شود ، همانا ما او را برگردانيم و شما را مطمئن سازيم. 15 ايشان پول را گرفته ، چنانكه تعليم يافتند كردند و اين سخن تا به امروز در ميان يهود منتشر است.
16 ام�ا يازده رسول به جليل رفته ، بر كوهي كه عيسي ايشان را نشان داده بود رفتند. 17 و چون او را ديدند ، پرستش نمودند. ليكن بعضي شك� كردند.
18 پس عيسي پيش آمده ، بديشان خطاب كرده ، گفت: تمامي قدرت در آسمان و زمين به من داده شده است.
19 پس رفته ، همة ام�ت ها را شاگرد سازيد و ايشان را به اس ِم اب و ابن و روح القدس تعميد دهيد
آمين.
20 و ايشان را تعليم دهيد كه همة اموري را كه به شما حكم كرده ام حفظ كنند. و اينك من هر روزه تا انقضاي عالم همراه شما مي باشم.
791