جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 787

9 آنگاه سخني كه به زبان ارمياي نبي گفته شده بود تمام گشت كه سي پارة نقره را برداشتند ، بهاي آن قيمت كرده شده اي كه بعضي از بني اسرائيل بر او قيمت گذاردند.
‎10‎ و آنها را بجهت مزرعة كوزه گر دادند ، چنانكه خداوند به من گفت.
‎11‎ ام�ا عيسي در حضور والي ايستاده بود. پس والي از او پرسيده ، گفت: آيا تو پادشاه يهود هستي ؟ عيسي بدو گفت: تو مي گويي!
‎12‎ و چون رؤساي كهنه و مشايخ از او شكايت مي كردند ، هيچ جواب نمي داد.
‎13‎ پس پيلاطس وي را گفت: نمي شنوي چقدر بر تو شهادت مي دهند ؟ ‎14‎ ام�ا در جواب وي ، يك سخن هم نگفت ، بقسمي كه والي بسيار متعج�ب شد.
‎15‎ و در هر عيدي ، رسم والي اين بود كه يك زنداني ، هر كه را مي خواستند ، براي جماعت آزاد مي كرد.
‎16‎ و در آن وقت ، زنداني مشهور ، ب�ر َاب�ا نام داشت. ‎17‎ پس چون مردم جمع شدند ، پيلا ُطس ايشان را گفت: كه را خواهيد براي شما آزاد كنم ؟ بر َاب�ا يا عيسي مشهور به مسيح را ؟
‎18‎ زيرا كه دانست او را از حسد تسليم كرده بودند.
‎19‎ چون بر مسند نشسته بود ، زنش نزد او فرستاده ، گفت: با اين مرد عادل تو را كاري نباشد ، زيرا كه امروز دربارة او زحمت بسيار بردم. ‎20‎ ام�ا رؤساي كهنه و مشايخ ، قوم را بر اين ترغيب نمودند كه ب�ر َاب�ا را بخواهند و عيسي را هلاك سازند.
‎21‎ پس والي بديشان متوج�ه شده ، گفت: كدام يك از اين دو نفر را مي خواهيد بجهت شما رها كنم ؟ گفتند: براب�ا را.
‎22‎ پيلاطس بديشان گفت: پس با عيسي مشهور به مسيح چه كنم ؟ جميع ًا گفتند: مصلوب شود!
‎23‎ والي گفت: چرا ؟ چه بدي كرده است ؟ ايشان بيشتر فرياد زده ، گفتند: مصلوب شود! ‎24‎ چون پيلاطس ديد كه ثمري ندارد بلكه آشوب زياده مي گردد ، آب طلبيده ، پيش مردم دست خود را شسته ، گفت: من بر�ي هستم از خون اين شخص عادل. شما ببينيد.
‎25‎ تمام قوم در جواب گفتند: خون او بر ما و فرزندان ما باد!
‎26‎ آنگاه براب�ا را براي ايشان آزاد كرد و عيسي را تازيانه زده ، سپرد تا او را مصلوب كنند. ‎27‎آنگاه سپاهيان والي ، عيسي را به ديوانخانه برده ، تمامي فوج را گرد وي آوردند.
‎28‎ و او را عريان ساخته ، لباس قرمزي بدو پوشانيدند ،
‎29‎ و تاجي از خار بافته ، بر سرش گذاردند و ني بدست راست او دادند و پيش وي زانو زده ، استهزاكنان او را مي گفتند: سلام اي پادشاه يهود! ‎30‎ و آب دهان بر وي مي افكنده ، ني را گرفته بر سرش مي زدند.
‎31‎ و بعد از آنكه او را استهزا كرده بودند ، آن لباس را از وي كنده ، جامة خودش را پوشانيدند و او را بجهت مصلوب نمودن بيرون بردند.
‎32‎ و چون بيرون مي رفتند ، شخصي قيرواني شمعون نام را يافته ، او را بجهت بردن صليب مجبور كردند.
‎33‎ و چون به موضعي كه به جلجتا يعني كاسه سر مسم�ي بود رسيدند ، ‎34‎ سركة ممزوج به مر� بجهت نوشيدن بدو دادند. ام�ا چشيد ، نخواست بنوشد. ‎35‎ پس او را مصلوب نموده ، رخت او را تقسيم نمودند و بر آنها قرعه انداختند تا آنچه به زبان نبي گفته شده بود تمام شود كه رخت مرا در ميان خود تقسيم كردند و بر لباس من قرعه انداختند.
‎36‎ و در آنجا به نگهباني او نشستند. ‎37‎ و تقصيرنامة او را نوشته ، بالاي سرش آويختند كه اين است عيسي ، پادشاه يهود!
‎38‎ آنگاه دو دزد يكي بر دست راست و ديگري بر چپش با وي مصلوب شدند.
‎39‎ و رهگذران سرهاي خود را جنبانيده ، كفرگويان ‎40‎ مي گفتند: اي كسي كه هيكل را خراب مي كني و در سه روز آن را مي سازي ، خود را نجات ده. اگر پسر خدا هستي ، از صليب فرود بيا!
‎41‎ همچنين نيز رؤساي كهنه با كاتبان و مشايخ استهزاكنان مي گفتند:
‎42‎ ديگران را نجات داد ، ام�ا نمي تواند خود را برهاند. اگر پادشاه اسرائيل است ، اكنون از صليب فرود آيد تا بدو ايمان آوريم!
‎43‎ بر خدا توك ّل نمود ، اكنون او را نجات دهد ، اگر بدو رغبت دارد زيرا گفت پسر خدا هستم! ‎44‎ و همچنين آن دو دزد نيز كه با وي مصلوب بودند ، او را دشنام مي دادند. ‎45‎و از ساعت ششم تا ساعت نهم ، تاريكي تمام زمين را فرو گرفت.
‎46‎ و نزديك به ساعت نهم به آواز بلند صدا زده گفت: ايلي ايلي َلما س�ب� ْقت� ن ي. يعني الهي الهي چرا مرا ترك كردي.
‎47‎ ام�ا بعضي از حاضرين اين را شنيدند ، گفتند كه او الياس را مي خواند. ‎48‎ در ساعت يكي از آن دو ميان دويده ، اسفنجي را گرفت و آن را پر از سركه كرده ، بر سر ني گذارد و نزد او داشت تا بنوشد.
‎49‎ و ديگران گفتند: بگذار تا ببينيم كه آيا الياس مي آيد او را برهاند.
‎790‎