جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 786

شود.
‎45‎ آنگاه نزد شاگردان آمده ، بديشان گفت: مابقي را بخوابيد و استراحت كنيد. الحال ساعت رسيده است كه پسر انسان به دست گناهكاران تسليم
‎46‎ برخيزيد برويم. اينك تسليم كنندة من نزديك است!
‎47‎ و هنوز سخن مي گفت كه ناگاه يهودا كه يكي از آن دوازده بود با جمعي كثير با شمشيرها و چوبها از جانب رؤساء كهنه و مشايخ قوم آمدند. ‎48‎ و تسليم كنندة او بديشان نشاني داده ، گفته بود: هر كه را بوسه زنم ، همان است. او را محكم بگيريد.
‎49‎ در ساعت نزد عيسي آمده ، گفت: سلام يا سي�دي! و او را بوسيد. ‎50‎ عيسي وي را گفت: اي رفيق از بهر چه آمدي ؟ آنگاه پيش آمده ، دست بر عيسي انداخته ، او را گرفتند.
‎51‎ و ناگاه يكي از همراهان عيسي دست آورده ، شمشير خود را از غلاف كشيده ، بر غلام رئيس كهنه زد و گوشش را از تن جدا كرد.
‎52‎ آنگاه عيسي وي را گفت: شمشير خود را غلاف كن ، زيرا هر كه شمشير گيرد ، به شمشير هلاك گردد.
‎53‎ آيا گمان مي بري كه نمي توانم الحال از پدر خود درخواست كنم كه زياده از دوازده فوج از ملائكه براي من حاضر سازد ؟ ‎54‎ ليكن در اين صورت كتب چگونه تمام گردد كه همچنين مي بايست بشود ؟ ‎55‎ در آن ساعت ، به آن گروه گفت: گويا بر دزد بجهت گرفتن من با تيغها و چوبها بيرون آمديد! هر روز با شما در هيكل نشسته ، تعليم مي دادم و مرا نگرفتيد.
آيد!
‎69‎
‎27‎
‎56‎ ليكن اين همه شد تا كتب انبيا تمام شود. در آن وقت جميع شاگردان او را واگذارده ، بگريختند. ‎57‎ و آناني كه عيسي را گرفته بودند ، او را نزد قيافا رئيس كهنه جايي كه كاتبان و مشايخ جمع بودند ، بردند.
‎58‎ ام�ا پطرس از دور در عقب او آمده ، به خانة رئيس كهنه درآمد و با خادمان بنشست تا انجام كار را ببيند. ‎59‎ پس رؤساي كهنه و مشايخ و تمامي اهل شورا طلب شهادت دروغ بر عيسي مي كردند تا او را به قتل رسانند ، ‎60‎ ليكن نيافتند. با آنكه چند شاهد دروغ پيش آمدند ، هيچ نيافتند. آخر دو نفر آمده ،
‎61‎ گفتند: اين شخص گفت: مي توانم هيكل خدا را خراب كنم و در سه روزش بنا نمايم.
‎62‎ پس رئيس كهنه برخاسته ، بدو گفت: هيچ جواب نمي دهي ؟ چيست كه اينها بر تو شهادت مي دهند ؟
‎63‎ اما عيسي خاموش ماند! تا آنكه رئيس كهنه روي به وي كرده ، گفت: تو را به خداي ح ي� قسم مي دهم ما را بگو كه تو مسيح پسر خدا هستي يا نه ؟ ‎64‎ عيسي به وي گفت: تو گفتي! و نيز به شما را مي گويم بعد از اين پسر انسان را خواهيد ديد كه بر دست راست قو�ت نشسته ، بر ابرهاي آسمان مي
‎65‎ در ساعت رئيس كهنه رخت خود را چاك زده ، گفت: كفر گفت! ديگر ما را چه حاجت به شهود است ؟ الحال كفرش را شنيديد!
‎66‎ چه مصلحت مي بينيد ؟ ايشان در جواب گفتند: مستوجب قتل است!
‎67‎ آنگاه آب دهان بر رويش انداخته ، او را طپانچه مي زدند و بعضي سيلي زده ، ‎68‎ مي گفتند: اي مسيح ، به ما نبو�ت كن! كيست كه تو را زده است ؟)‏ ام�ا پطرس در ايوان بيرون نشسته بود كه ناگاه كنيزي نزد وي آمده ، گفت: تو هم با عيسي جليل بودي! ‎70‎ او روبروي همه انكار نموده ، گفت: نمي دانم چه مي گويي!
‎71‎ و چون به دهليز بيرون رفت ، كنيزي ديگر او را ديده ، به حاضرين گفت: اين شخص نيز از رفقاي عيسي ناصري است!
‎72‎ باز قسم خورده ، انكار نمود كه اين مرد را نمي شناسم.
‎73‎ بعد از چندي ، آناني كه ايستاده بودند پيش آمده ، پطرس را گفتند: الب ّته تو هم از اينها هستي زيرا كه لهجه تو بر تو دلالت مي نمايد! ‎74‎ پس آغاز لعن كردن و قسم خوردن نمود كه اين شخص را نمي شناسم. و در ساعت خروس بانگ زد.
‎75‎ آنگاه پطرس سخن عيسي را به ياد آورد كه گفته بود: قبل از بانگ زدن خروس ، سه مرتبه مرا انكار خواهي كرد. پس بيرون رفته زار زار بگريست.
1 و چون صبح شد ، همة رؤساي كهنه و مشايخ قوم بر عيسي شورا كردند كه او را هلاك سازند. 2 پس او را بند نهاده ، بردند و به پنطيوس پيلاطس والي تسليم نمودند.
3 در آن هنگام ، چون يهودا تسليم كنندة او ديد كه بر او فتوا دادند ، پشيمان شده ، سي پارة نقره را به رؤساي كهنه و مشايخ رد� كرده ، 4 گفت: گناه كردم كه خون بي گناهي را تسليم نمودم. گفتند: ما را چه ، خود داني! 5 پس آن نقره را در هيكل انداخته ، روانه شد و رفته خود را خفه نمود.
6 ام�ا رؤساي كهنه نقره را برداشته ، گفتند: انداختن اين در بيت المال جايز نيست زيرا خونبها است.
7 پس شورا نموده ، به آن مبلغ ، مزرعة كوزه گر را بجهت مقبرة ُغرباء خريدند. 8 از آن جهت ، آن مزرعه تا امروز بح� ْق ُل الد�م مشهور است.
‎789‎