جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 785

5 ام�ا گفتند: نه در وقت عيد مبادا آشوبي در قوم بر پا شود ‏).‏
6 و هنگامي كه عيسي در بيت عنيا در خانة شمعون ابرص شد ،
7 زني با شيشه اي گرانبها نزد او آمده ، چون بنشست بر سر وي ريخت.
8 ام�ا شاگردانش اين را ديدند ، غضب نموده ، گفتند: چرا اين اسراف شده است ؟ 9 زيرا ممكن بود اين عطر به قيمت گران فروخته و به فقرا داده شود. ‎10‎عيسي اين را درك كرده ، بديشان گفت: چرا بدين زن زحمت مي دهيد ؟ زيرا كار نيكو به من كرده است.
‎11‎ زيرا كه فقرا را هميشه نزد خود داريد اما مرا هميشه نزد خود نداريد.
‎12‎ و اين زن كه اين عطر را بر بدنم ماليد ، بجهت دفن من كرده است.
‎13‎ هر آينه به شما مي گويم هر جايي كه در تمام عالم بدين بشارت موعظه كرده شود ، كار اين زن نيز بجهت يادگاري او مذكور خواهد شد. ‎14‎ آنگاه يكي از آن دوازده كه به يهوداي اسخريوطي مسم�ي بود ، نزد رؤساي كهنه رفته ،
‎15‎ گفت: مرا چند خواهيد داد تا او را به شما تسليم كنم ؟ ايشان سي پارة نقره با وي قرار دادند.
‎16‎ و از آن وقت در صدد فرصت شد تا او را بديشان تسليم كند. ‎17‎ پس در روز او�ل عيد فطير ، شاگردان نزد عيسي آمده ، گفتند: كجا مي خواهي فصح را آماده كنيم تا بخوري ؟
‎18‎ گفت: به شهر ، نزد فلان كس رفته ، بدو گوييد: استاد مي گويد وقت من نزديك شد و فصح را در خانة تو با شاگردان خود صرف مي نمايم. ‎19‎ شاگردان چنانكه عيسي ايشان را امر فرمود كردند و فصح را مهيا ساختند. ‎20‎ چون وقت شام رسيد با آن دوازده نفر بنشست.
‎21‎ و وقتي كه ايشان غذا مي خوردند ، او گفت: هر آينه به شما مي گويم كه يكي از شما مرا تسليم مي كند!
‎22‎ پس بغايت غمگين شده ، هر يك از ايشان به وي سخن آغاز كردند كه خداوندا آيا من آنم ؟
‎23‎ او در جواب گفت: آنكه دست با من در قاب فرو برد ، همان كس مرا تسليم نمايد! ‎24‎ هر آينه پسر انسان به همانطور كه دربارة او مكتوب است رحلت مي كند. بهتر بودي كه تو ّلد نيافتي!
‎25‎ و يهودا كه تسليم كنندة وي بود ، به جواب گفت:
اي استاد آيا من آنم ؟ به وي گفت: تو خود گفتي!
ليكن واي بر آنكسي كه پسر انسان بدست او تسليم شود! آن شخص را
‎26‎ و چون ايشان غذا مي خوردند ، عيسي نان را گرفته ، بركت داد و پاره كرد ، به شاگردان داد و گفت: بگيريد و بخوريد ، اين است بدن من. ‎27‎ و پياله را گرفته ، شكر نمود و بديشان داده ، گفت: همة شما از اين بنوشيد ،
‎28‎ زيرا كه اين است خون من در عهد جديد كه در راه بسياري بجهت آمرزش گناهان ريخته مي شود. ‎29‎ ام�ا به شما مي گويم كه بعد از اين از ميوة م�و� ديگر نخواهم نوشيد تا روزي كه آن را با شما در ملكوت خود ، تازه آشامم. ‎30‎ پس تسبيح خواندند و به سوي كوه زيتون روانه شدند.
شوند.
تو.
‎31‎ انگاه عيسي بديشان گفت: همة شما امشب دربارة من لغزش مي خوريد چنانچه مكتوب است كه شبان را مي زنم و گوسفندان گله پراكنده مي
‎32‎ ليكن بعد از برخاستنم ، پيش از شما به جليل خواهم رفت.
‎33‎ پطرس در جواب وي گفت: هرگاه همه دربارة تو لغزش خورند ، من هرگز نخورم. ‎34‎ عيسي به وي گفت: هر آينه به تو مي گويم كه در همين شب قبل از بانگ زدن خروس ، سه مرتبه مرا انكار خواهي كرد!
‎35‎ پطرس به وي گفت: هرگاه مردنم با تو لازم شود ، هرگز تو را انكار نكنم! و ساير شاگردان نيز چنين گفتند. ‎36‎ آنگاه عيسي با ايشان به موضعي كه مسم�ي به جتسيماني بود رسيده ، به شاگردان خود گفت: در اينجا بنشينيد تا من رفته ، در آنجا دعا كنم.
‎37‎ و پطرس و دو پسر زبدي را برداشته ، بي نهايت غمگين و دردناك شد. ‎38‎ پس بديشان گفت: ن َف ْس من از غايت ا َل َم مشرف به موت شده است. در اينجا مانده با من بيدار باشيد.
‎39‎ پس قدري پيش رفته ، به روي در افتاده و دعا كرده ، گفت: اي پدر من ، اگر ممكن باشد اين پياله از من بگذرد ؛ ليكن نه به خواهش من ، بلكه به ارادة
‎40‎ و نزد شاگردان خود آمده ، ايشان را در خواب يافت. و به پطرس گفت: آيا همچنان نمي توانستيد يك ساعت با من بيدار باشيد ؟
‎41‎ بيدار باشيد و دعا كنيد تا در معرض آزمايش نيافتيد! روح راغب است ، ليكن جسم ناتوان.
‎42‎ و بار ديگر رفته ، باز دعا نموده ، گفت: اي پدر من ، اگر ممكن نباشد كه اين پياله بدون نوشيدن از من بگذرد ، آنچه ارادة تو است بشود.
‎43‎ و آمده ، باز ايشان را در خواب يافت زيرا كه چشمان ايشان سنگين شده بود. ‎44‎ پس ايشان را ترك كرده ، رفت و دفعة سوم به همان كلام دعا كرد.
‎788‎