جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 767

9 1
‎19‎ آنگاه كاتبي پيش آمده ، بدو گفت: استادا هر جا روي ، تو را متابعت كنم. ‎20‎ عيسي بدو گفت: روباهان را سوراخ ها و مرغان هوا را آشيانه ها است. ليكن پسر انسان را جاي سرنهادن نيست.
‎21‎ و ديگري از شاگردانش بدو گفت: خداوندا او�ل مرا رخصت ده تا رفته ، پدر خود را دفن كنم.
‎22‎ عيسي وي را گفت: مرا متابعت كن و بگذار كه مردگان ، مردگان خود را دفن كنند.
‎23‎ چون به كشتي سوار شد ، شاگردانش از عقب او آمدند. ‎24‎ ناگاه اضطراب عظيمي در دريا پديد آمد ، بحد�ي كه امواج ، كشتي را فرو مي گرفت ؛ و او در خواب بود. ‎25‎ پس شاگردان پيش آمده ، او را بيدار كرده ، گفتند: خداوندا ، ما را درياب كه هلاك مي شويم!
‎26‎ بديشان گفت: اي كم ايمانان ، چرا ترسان هستيد ؟ آنگاه برخاسته ، بادها و دريا را نهيب كرد كه آرامي كامل پديد آمد.
‎27‎ ام�ا آن اشخاص تعج�ب نموده ، گفتند: اين چگونه مردي است كه بادها و دريا نيز از او اطاعت مي كنند! ‎28‎ و چون به آن كناره در زمين ج�ر� ِجسيان رسيد ، دو شخص ديوانه از قبرها بيرون شده ، بدو برخوردند و بح�دي تندخوي بودند كه هيچ كس از آن راه نتوانستي عبور كند.
‎29‎ در ساعت فرياد كرده ، گفتند: يا عيسي ابن الل ّه ، ما را با تو چه كار است ؟ مگر اينجا آمده اي تا ما را قبل از وقت عذاب كني ؟ ‎30‎ و گلة گراز بسياري دور از ايشان مي چريد.
شد.
‎31‎ ديوها از وي استدعا نموده ، گفتند: هرگاه ما را بيرون كني ، در گله گرازان ما را بفرست.
‎32‎ ايشان را گفت: برويد! در حال بيرون شده ، داخل گلة گرازان گرديدند كه في لافور همة آن گرازان از بلندي به دريا جسته ، در آب هلاك شدند.
‎33‎ ام�ا شبانان گريخته ، به شهر رفتند و تمام آن حادثه و ماجراي ديوانگان را شهرت دادند. ‎34‎ اينك تمام شهر براي ملاقات عيسي بيرون آمد. چون او را ديدند ، التماس نمودند كه از حدود ايشان بيرون رود.
پس به كشتي سوار شده ، عبور كرد و به شهر خويش آمد.
2 ناگاه مفلوجي را بر بستر خوابانيده ، نزد وي آوردند. چون عيسي ايمان ايشان را ديد ، مفلوج را گفت: اي فرزند ، خاطر جمع دار كه گناهانت آمرزيده
3 آنگاه بعضي از كاتبان با خود گفتند: اين شخص كفر مي گويد.
شو!
4 عيسي خيالات ايشان را درك نموده ، گفت: از بهر چه خيالات فاسد به خاطر خود راه مي دهيد ؟ 5 زيرا كدام سهل تر است ، گفتن اينكه گناهان تو آمرزيده شد يا گفتن آنكه برخاسته بخرام ؟
6 ليكن تا بدانيد كه پسر انسان را قدرت آمرزيدن گناهان بر زمين هست … آنگاه مفلوج را گفت: برخيز و بستر خود را برداشته ، به خانة خود روانه
7 در حال برخاسته ، به خانة خود رفت!
8 و آن گروه چون اين عمل را ديدند ، متعج�ب شده ، خدايي را كه اين نوع قدرت به مردم عطا فرموده بود ، تمجيد نمودند.
9 چون عيسي از آنجا مي گذشت ، مردي را مسم�ي به مت ّي به باج گاه نشسته ديد. بدو گفت: مرا متابعت كن. در حال برخاسته ، از عقب وي روانه شد.
‎10‎ و واقع شد چون او در خانه به غذا نشسته بود كه جمعي از باجگيران و گناهكاران آمده ، با عيسي و شاگردانش بنشستند.
‎11‎ و فريسيان چون ديدند ، به شاگردان او گفتند: چرا استاد شما با باجگيران و گناهكاران غذا مي خورد ؟
‎12‎ عيسي چون شنيد ، گفت: نه تندرستان بلكه مريضان احتياج به طبيب دارند.
‎13‎ لكن رفته ، اين را دريافت كنيد كه رحمت مي خواهم نه قرباني ، زيرا نيامده ام تا عادلان را بلكه گناهكاران را به توبه دعوت نمايم. ‎14‎ آنگاه شاگردان يحيي نزد وي آمده ، گفتند: چون است كه ما و فريسيان روزة بسيار مي داريم ، لكن شاگردان تو روزه نمي دارند ؟ ‎15‎ عيسي بديشان گفت: آيا پسران خانة عروسي ، مادامي كه داماد با ايشان است ، مي توانند ماتم كنند ؟ و لكن اي�امي مي آيد كه داماد از ايشان گرفته شود ؛ در آن هنگام روزه خواهند داشت.
‎16‎ و هيچ كس بر جامة كهنه پاره اي از پارچه نو وصله نمي كند زيرا كه وصله از جامه جدا مي گردد و دريدگي بدتر مي شود.
‎17‎ و شراب نو را در م�شكهاي كهنه نمي ريزند وال ّا م�شكها دريده شده ، شراب ريخته و مشكها تباه گردد. بلكه شراب نو را در مشكهاي نو مي ريزند تا هر دو محفوظ باشد.
‎18‎ او هنوز اين سخنان را بديشان مي گفت كه ناگاه رئيسي آمد و او را پرستش نموده ، گفت: اكنون دختر من مرده است. لكن بيا و دست خود را بر وي گذار تا زيست خواهد كرد.
‎19‎ پس عيسي به ا ّتفاق شاگردان خود برخاسته ، از عقب او روانه شد. ‎20‎ و اينك زني كه مد�ت دوازده سال به مرض استحاضه مبتلا مي بود ، از عقب او آمده ، دامن رداي او را لمس نموده ،
‎21‎ زيرا با خود گفته بود: اگر محض ردايش را لمس كنم ، هر آينه شفا يابم.
‎770‎