جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 762

‎11‎ و به خانه درآمده ، طفل را با مادرش مريم يافتند و به روي در افتاده ، او را پرستش كردند و ذخاير خود را گشوده ، هداياي طلا و ُك ْند�ر و م�ر به وي گذرانيدند.
‎20‎
‎12‎ و چون در خواب وحي بديشان در رسيد كه به نزد هيروديس بازگشت نكنند ، پس از راه ديگر به وطن خويش مراجعت كردند.
‎13‎ و چون ايشان روانه شدند ، ناگاه فرشتة خداوند در خواب به يوسف ظاهر شده ، گفت: برخيز و طفل و مادرش را برداشته از مصر فرار كن و در آنجا باش تا به تو خبر دهم ، زيرا كه هيروديس طفل را جستجو خواهد كرد تا او را هلاك نمايد.
‎14‎ پس شبانگاه برخاسته ، طفل و مادر او را برداشته ، بسوي مصر روانه شد
‎15‎ و تا وفات هيروديس در آنجا بماند ، تا كلامي كه خداوند به زبان نبي گفته بود تمام گردد كه از مصر پسر خود را خواندم.
‎16‎ چون هيروديس ديد كه مجوسيان او را س� ْخري�ه نموده اند ، بسيار غضبناك شده ، فرستاد و جميع اطفالي را كه در بيت الحم و تمام نواحي آن بودند ، از دو ساله و كمتر موافق وقتي كه از مجوسيان تحقيق نموده بود ، به قتل رسانيد.
‎17‎ آنگاه كلامي كه به زبان ارمياي نبي گفته شده بود ، تمام شد: ‎18‎ آوازي در رامه شنيده شد ، گريه و زاري و ماتم عظيم كه راحيل براي فرزندان خود گريه مي كند و تس ّلي نمي پذيرد زيرا كه نيستند.
‎19‎ ام�ا چون هيروديس وفات يافت ، ناگاه فرشته خداوند در خواب بر يوسف ظاهر شده ، گفت:
) برخيز و طفل و مادرش را برداشته ، به زمين اسرائيل روانه شو زيرا آناني كه قصد جان طفل را داشتند فوت شدند. ‎21‎ پس برخاسته ، طفل و مادر او را برداشت و به زمين اسرائيل آمد.
‎22‎ ام�ا چون شنيد كه َار�كلاؤ�س به جاي پدر خود هيروديس بر يهوديه پادشاهي مي كند ، از رفتن بدان سمت ترسيد و در خواب وحي يافته ، به نواحي جليل برگشت.
3 1
‎23‎ و آمده در ب� ْلده اي مسم�ي به ناصره ساكن شد ، تا آنچه به زبان انبيا گفته شده بود تمام شود كه به ناصري خوانده خواهد شد.
و در آن اي�ام ، يحيي تعميد دهنده در بيابان يهوديه ظاهر شد و موعظه كرده ، مي گفت: 2 توبه كنيد ، زيرا كه ملكوت آسمان نزديك است.
3 زيرا همين است آنچه اشعياي نبي از او خبر داده مي گويد: صداي نداكننده اي در بيابان كه راه خداوند را مهي�ا سازيد و ُطر�ق او را راست نماييد. 4 و اين يحيي لباس از پشم شتر مي داشت و كمربند چرمي بر كمر ، خوراك او از ملخ و عسل بر�ي مي بود.
5 در اين وقت ، اورشليم و تمام يهوديه و جميع حوالي ُار�د�ن� نزد او بيرون مي آمدند ،
6 و به گناهان خود اعتراف كرده ، در ا ُر�د�ن از وي تعميد مي يافتند. 7 پس چون بسياري از فريسيان و صد�وقيان را ديد كه بجهت تعميد وي مي آيند ، بديشان گفت: اي افعي زادگان ، كه شما را اعلام كرد كه از غضب آينده بگريزيد ؟
8 اكنون ثمرة شايستة توبه را بياوريد ، 9 و اين سخن را به خاطر خود راه مدهيد كه پدر ما ابراهيم است ، زيرا به شما مي گويم خدا قادر است كه از اين سنگها فرزندان براي ابراهيم برانگيزد.
‎10‎ و الحال تيشه بر درختان نهاده شده است ، پس هر درختي كه ثمرة نيكو نياورد ، بريده شده در آتش افكنده شود.
‎11‎ من شما را به آب تعميد مي دهم. لكن او كه بعد از من مي آيد از من تواناتر است كه لايق برداشتن نعلين او نيستم ؛ او شما را به روح القدس و آتش تعميد خواهد داد.
‎12‎ او غربال خود را نيكو پاك كرده ، گندم خويش را در انبار ذخيره خواهد نمود ، ولي كاه را در آتشي كه خاموشي نمي پذيرد خواهد سوزانيد.
‎13‎ آنگاه عيسي از جليل به ا ُر�د�ن نزد يحيي آمد تا از او تعميد يابد.
آيد.
4
‎14‎ ام�ا يحيي او را منع نموده ، گفت: من احتياج دارم كه از تو تعميد بيايم و تو نزد من مي آيي ؟( ‎15‎ عيسي در جواب وي گفت: الآن بگذار زيرا كه ما را همچنين كه مناسب است تا تمام عدالت را به كمال رسانيم. پس او را واگذاشت.
‎16‎ ام�ا عيسي چون تعميد يافت ، فور َا از آب برآمد كه در ساعت آسمان بر وي گشاده شد و روح خدا را ديد كه مثل كبوتري نزول كرده ، بر وي مي
‎17‎ آنگاه خطابي از آسمان در رسيد كه اين است پسر حبيب من كه از او خشنودم.
1 آنگاه عيسي به دست روح به بيابان برده شد تا ابليس او را تجربه نمايد. 2 و چون چهل شبانه روز روزه داشت ، آخر گرسنه گرديد.
3 پس تجربه كننده نزد او آمده ، گفت: اگر پسر خدا هستي ، بگو تا اين سنگها نان شود. 4 در جواب گفت: مكتوب است انسان نه محض نان زيست مي كند ، بلكه به هر كلمه اي كه از دهان خدا صادر گردد.
‎765‎