جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 709

‎27‎ از حضور من فرماني صادر شده است كه در هر سلطنتي از ممالك من مردمان به حضور خداي دانيال لرزان و ترسان باشند زيراكه او خداي ح�ي و تا ابدالاباد قي�وم است. و ملكوت او بي زوال و سلطنت او غير متناهي است.
است.
7
‎28‎ او است كه نجات مي دهد و مي رهاند و آيات و عجايب را در آسمان و در زمين ظاهر مي سازد و اوست كه نجات دانيال را از چنگ شيران رهايي داده
‎29‎ پس اين دانيال در سلطنت داريوش و در سلطنت كورش فارسي فيروز مي بود.
1 در سال اول ب� ْلش َّصر پادشاه بابل ، دانيال در بسترش خوابي و رؤياهاي سرش را ديد. پس خواب را نوشت و ك ّلية مطالب را بيان نمود.
2 پس دانيال متكلم شده ، گفت: » شبگاهان در عالم رؤيا شده ، ديدم كه ناگاه چهار باد آسمان بر روي درياي عظيم تاختند.
3 و چهار وحش بزرگ كه مخالف يكديگر بودند از دريا بيرون آمدند. 4 اول آنها مثل شير بود و بالهاي عقاب داشت و من نظر كردم تا بالهايش كنده گرديد و او از زمين برداشته شده ، بر پايهاي خود مثل انسان قرار داده گشت و دل انسان به او داده شد.
5 و اينك وحش دوم ديگر مثل خرس بود و بر يك طرف خود بلند شد و در دهانش در ميان دندانهايش سه دنده بود و وي را چنين گفتند: برخيز و گوشت بسيار بخور.
6 بعد از آن نگريستم و اينك مثل پلنگ بود كه بر پشتش چهار بال مرغ داشت و اين وحش چهار سر داشت و سلطنت به او داده شد. 7 بعد از آن در رؤياهاي شب نظر كردم و اينك وحش چهارم كه هولناك و مهيب و بسيارزورآور بود و دندانهاي بزرگ آهنين داشت و باقي مانده را مي خورد و پاره پاره مي كرد و به پايهاي خويش پايمال مي نمود و مخالف همة وحوشي كه قبل از او بودند بود و ده شاخ داشت.
8 پس در اين شاخها تأم�ل مي نمودم كه اينك از ميان آنها شاخ كوچك ديگري برآمد و پيش رويش سه شاخ از آن شاخهاي اول از ريشه كنده شد و اينك اين شاخ چشماني مانند چشم انسان و دهاني كه به سخنان تكب�رآميز متكل ّم بود داشت.
9 و نظرمي كردم تا كرسيها برقرار شد و قديم الايام جلوس فرمود و لباس او مثل برف سفيد و موي سرش مثل پشم پاك و عرش او شعله هاي آتش و چرخهاي آن آتش ملتهب بود.
‎10‎ نهري از آتش جاري شده ، از پيش روي او بيرون آمد. هزاران هزار او را خدمت مي كردند و كرورها كرور به حضور وي ايستاده بودند. ديوان برپا شد و دفترها گشوده گرديد.
شد.
‎11‎ آنگاه نظر كردم به سبب سخنان تكب�رآميزي كه آن شاخ مي گفت: پس نگريستم تا آن وحش كشته شد و جسد او هلاك گرديده ، به آتش مشتعل تسليم
‎12‎ اما ساير وحوش سلطنت را از ايشان گرفتند ، لكن درازي عمر تا زماني و وقتي به ايشان داده شد.
‎13‎ و در رؤياي شب نگريستم و اينك مثل پسر انسان با ابرهاي آسمان آمد و نزد قديم الايام رسيد و او را به حضور وي آوردند. ‎14‎ و سلطنت و جلال و ملكوت به او داده شد تا جميع قوم ها و ا �مت ها و زبانها او را خدمت نمايند. سلطنت او سلطنت جاوداني و بي زوال است و ملكوت او زايل نخواهد شد.
‎15‎ اما روح من دانيال در جسدم مدهوش شد و رؤياهاي سرم مرا مضطرب ساخت.
‎16‎ و به يكي از حاضرين نزديك شده ، حقيقت اين همة امور را از وي پرسيدم و او به من تكلم نموده ، تفسير امور را براي من بيان كرد ، ‎17‎ كه اين وحوش عظيمي كه عدد ايشان چهار است چهار پادشاه مي باشند كه از زمين خواهند برخاست.
‎18‎ اما مقد�سان حضرت اعلي سلطنت را خواهند يافت و مملكت را تا به ابد و تا ابدالآباد متصر�ف خواهند بود.
‎19‎ آنگاه آرزو داشتم كه حقيقت امر را دربارة وحش چهارم كه مخالف همة ديگران و بسيار هولناك بود و دندانهاي آهنين و چنگالهاي برنجين داشت و سايرين را مي خورد و پاره پاره مي كرد و به پايهاي خود پايمال مي نمود بدانم.
‎20‎ و كيفي�ت ده شاخ را كه بر سر او بود و آن ديگري را كه برآمد و پيش روي او سه شاخ افتاد يعني آن شاخي كه چشمان و دهاني را كه سخنان تكب�رآميز مي گفت داشت و نمايش او از رفقايش سختتر بود.
‎21‎ پس ملاحظه كردم و اين شاخ با مقد�سان جنگ كرده ، بر ايشان استيلا يافت.
‎22‎ تا حيني كه قديم الايام آمد و داوري به مقد�سان حضرت اعلي تسليم شد و زماني رسيد كه مقد�سان ملكوت را به تصر�ف آوردند.
‎23‎ پس او چنين گفت: وحش چهارم سلطنت چهارمين بر زمين خواهد بود و مخالف همة سلطنتها خواهد بود و تمامي جهان را خواهد خورد و آن را پايمال نموده ، پاره پاره خواهد كرد.
‎712‎