2 و رئيس ج ّلادان ارميا را گرفته ، وي را گفت: » يهوه خدايت اين بلا را دربارة اين مكان فرموده است.
3 و خداوند برحسب كلام خود اين را به وقوع آورده ، عمل نموده است. زيرا كه به خداوند گناه ورزيده و سخن او را گوش نگرفته ايد پس اين واقعه به شما رسيده است.
4 و حال اينك من امروز تو را از زنجيرهايي كه بر دستهاي تو است رها مي كنم. پس اگر درنظرت پسند آيد كه با من به بابل بيايي بيا و تو را نيكو متوجه خواهم شد و اگر درنظرت پسند نيايد كه همراه من به بابل آيي ، پس ميا و بدان كه تمامي زمين پيش تو است هر جايي كه درنظرت خوش و پسند آيد كه بروي به آنجا برو.
5 و وقتي كه او هنوز برنگشته بود وي را گفت: نزد جدليا ابن اخيقام بن شافان كه پادشاه بابل او را بر شهرهاي يهودا نصب كرده است برگرد و نزد او درميان قوم ساكن شو يا هر جايي كه مي خواهي بروي ، برو. پس رئيس جلا ّدان او را نوشتة راه و هديه داد و او را رها نمود. 6 و ارميا نزد جدليا ابن اخيقام به م�ص ْف َه آمده ، نزد او درميان قومي كه در زمين باقي مانده بودند ، ساكن شد. 7 و چون تمامي سرداران لشكر كه در صحرا بودند و مردان ايشان شنيدند كه پادشاه بابل ج�د�ليا ابن اخيقام را بر زمين نصب كرده و مردان و زنان و اطفال و فقيران زمين را كه به بابل برده نشده بودند ، به او سپرده است ،
8 آنگاه ايشان نزد جدليا به مصفه آمدند يعني اسماعيل بن َن َت ْنيا و يوحانان و يوناتان پسران قاريح و سرايا ابن َت ْنح�وم�ت و پسران عيفاي َن ُطوفاتي و ي� َز ْنيا پسرم�ع�كاتي ايشان و مردان ايشان.
9 و جدليا ابن اخيقام بن شافان براي ايشان و كسان ايشان قسم خورده ، گفت: » از خدمت نمودن به كلدانيان مترسيد. در زمين ساكن شويد و پادشاه بابل را بندگي نماييد و براي شما نيكو خواهد شد.
10 و اما من اينك در مصفه ساكن خواهم شد تا به حضور كلدانياني كه نزد ما آيند حاضر شوم و شما شراب و ميوه جات و روغن جمع كرده ، در ظروف خود بگذاريد و در شهرهايي كه براي خود گرفته ايد ساكن باشيد.
11 و نيز چون تمامي يهودياني كه در موآب و درميان بني� ع�مون و در ادوم و ساير ولايات بودند شنيدند كه پادشاه بابل ، بقيه اي از يهودا را واگذاشته و جدليا ابن اخيقام بن شافان را بر ايشان گماشته است ،
12 آنگاه جميع يهوديان از هرجايي كه پراكنده شده بودند مراجعت كردند و به زمين يهودا نزد جدليا به مصفه آمدند و شراب و ميوه جات بسيار و فراوان جمع نمودند.
41
13 و يوحانان بن قاريح و همة سرداران لشكري كه در بيابان بودند نزد جدليا به مصفه آمدند ، 14 و او را گفتند: آيا هيچ مي داني كه ب�ع�ل�يس پادشاه بني ع�مون اسماعيل بن َن َت ْنيا را فرستاده است تا تو را بكشد ؟ اما جدليا ابن اخيقام ايشان را باور نكرد.
15 پس يوحانان بن قاريح جدليا را در مصفه خفيه� خطاب كرده ، گفت: » اذن بده كه بروم و اسماعيل بن َن َت ْنيا را بكشم و كسي آگاه نخواهد شد. چرا او تو را بكشد و جميع يهودياني كه نزد تو فراهم آمده اند پراكنده شوند و بقي�ة يهوديان تلف گردند ؟
16 ام�ا جدليا ابن اخيقام به يوحانان بن قاريح گفت: » اين كاررا مكن زيرا كه دربارة اسماعيل دروغ مي گويي.
1 و در ماه هفتم واقع شد كه اسماعيل بن َن َت ْنيا ابن اليشاماع كه از نسل پادشاهان بود ، با بعضي از رؤساي پادشاه و ده نفر همراهش نزد جدليا ابن اخيقام به مصفه آمدند و آنجا در مصفه با هم نان خورند.
2 و اسماعيل بن َن َت ْنيا و آن ده نفركه همراهش بودند برخاسته ، جدليا ابن اخيقام بن شافان را به شمشير زدند و او را كه پادشاه بابل به حكومت زمين نصب كرده بود كشت.
3 و اسماعيل تمامي يهودياني را كه همراه او يعني با جدليا در مصفه بودند و كلدانياني را كه درآنجا يافت شدند و مردان جنگي را كشت. 4 و در روز دوم بعد از آنكه جدليا را كشته بود و كسي از آن اطلاع نيافته بود ،
5 هشتاد نفر با ريش تراشيده و گريبان دريده و بدن خراشيده هدايا و بخور با خود آورده ، از شكيم و شيلوه و سامره آمدند تا به خانة خداوند ببرند. 6 و اسماعيل بن َن َت ْنيا به استقبال ايشان از مصفه بيرون آمد و در رفتن گريه مي كرد و چون به ايشان رسيد گفت: » نزد جدليا ابن اخيقام بياييد.
7 و هنگامي كه ايشان به ميان شهر رسيدند ، اسماعيل بن َن َت ْنيا و كساني كه همراهش بودند ، ايشان را كشته ، در حفره انداختند. 8 اما درميان ايشان ده نفر پيدا شدند كه به اسماعيل گفتند: » ما را م�ك ُش زيراكه ما را ذخيره اي از گندم و جو و روغن و عسل در صحرا مي باشد .» پس ايشان را واگذاشته ، درميان برادران ايشان نكشت.
9 و حفره اي كه اسماعيل بدنهاي همة كساني را كه به سبب جدليا كشته ، در آن انداخته بود ، همان است كه آسا پادشاه به سبب ب�ع�شا پادشاه اسرائيل ساخته بود و اسماعيل بن َن َت ْنيا آن را از كشتگان پر كرد.
640