روي ؟
13 و چون به دروازة بنيامين رسيد ، رئيس كشيكچيان مسم�ي به ِير�ئ�يا ابن َش َلم�يا ابن حض َن ْنيا در آنجا بود و او ارمياي نبي را گرفته ، گفت: نزد كلدانيان مي
14 ارميا گفت: دروغ است ، نزد كلدانيان نمي روم .» ليكن ِير�ئ�يا به وي گوش نداد و ارميا را گرفته او را نزد سروران آورد. 15 و سروران بر ارميا خشم نموده ، او را زدند و او را در خانه يوناتان كاتب به زندان انداختند زيرا آن را زندان ساخته بودند.
16 و چون ارميا در سياهچال به يكي از حجره ها داخل شده بود و ارميا روزهاي بسيار در آنجا مانده بود ، 17 آنگاه صدقي�ا پادشاه فرستاده ، او را آورد و پادشاه در خانة خود خفي�ة از او سؤال نموده ، گفت كه آيا كلامي از جانب خداوند هست ؟ ارميا گفت: هست و گفت به دست پادشاه بابل تسليم خواهي شد.
18 و ارميا به صدقي�ا پادشاه گفت: و به تو و بندگانت و اين قوم چه گناه كرده ام كه مرا به زندان انداخته ايد ؟ 19 و انبياي شما كه براي شما نبو�ت كرده ، گفتند كه پادشاه بابل بر شما و بر اين زمين نخواهد آمد كجا مي باشند ؟ 20 پس الآن اي آقايم پادشاه بشنو: تمن ّا اينكه استدعاي من نزد تو پذيرفته شود كه مرا به خانة يوناتاب كاتب پس نفرستي مبادا در آنجا بميرم.
21 پس صدقي�ا پادشاه امر فرمود كه ارميا را در صحن زندان بگذارند. و هر روز قرص ناني از كوچة خب�ازان به او دادند تا همة نان از شهر تمام شد. پس ارميا در صحن زندان ماند.
38 و َش َف ْطيا ابن م� ّتان و ج�د� ْليا ابن َف ْش ح�ور و ي�و َكل بن َش َلم�يا و َف ْش ح�ور بن م� ْل كليا سخنان ارميا را شنيدند كه تمامي قوم را بدانها مخاطب ساخته ، گفت:
2 خداوند چنين مي گويد: هركه در اين شهر بماند از شمشير و قحط و وبا خواهد مرد ، اما هركه نزد كلدانيان بيرون رود خواهد زيست و جانش براي او غنيمت شده ، زنده خواهد ماند.
3 خداوند چنين مي گويد: اين شهر البته به دست لشكر پادشاه بابل تسليم شده ، آن را تسخير خواهد نمود. 4 پس آن سروران به پادشاه گفتند: » تمن ّا اينكه اين مرد كشته شود زيرا كه بدين منوال دستهاي مردان جنگي را كه در اين شهر باقي مانده اند و دستهاي تمامي قوم را س�ست مي كند چونكه مثل اين سخنان به ايشان مي گويد. زيرا كه اين مرد سلامتي اين قوم را نمي طلبد بلكه ضرر ايشان را. 5 صدقي�ا پادشاه گفت: اينك او در دست شما است زيرا پادشاه به خلاف شما كاري نمي تواند كرد.
6 پس ارميا را گرفته او را در سياه چال �م ْلكيا ابن م�ل�ك� كه در صحن زندان بود انداختند و ارميا را به ريسمانها فرو هشتند و در آن سياه چال آب نبود ليكن گ�ل بود و ارميا به گ�ل فرو رفت.
7 و چون ع�ب�د� م� َلك� حبشي كه يكي از خواجه سرايان و در خانة پادشاه بود شنيد كه ارميا را به سياه چال انداختند و به دروازة بنيامين نشسته بود ،
8 آنگاه عبدملك از خانة پادشاه بيرون آمد و به پادشاه عرض كرده ، گفت 9 كه اي آقايم پادشاه ، اين مردان در آنچه به ارمياي نبي كرده و او را به سياه چال انداخته اند ، شريرانه عمل نموده اند و او در جايي كه هست از گرسنگي خواهد مرد ، زيرا كه در شهر هيچ نان باقي نيست.
10 پس پادشاه به عبدملك حبشي امر فرموده ، گفت: سي نفر از اينجا همراه خود بردار و ارمياي نبي را قبل از آنكه بميرد از سياه چال برآور.
11 پس عبدملك آن كسان را همراه خود برداشته ، به خانة پادشاه از زير خزانه داخل شد و از آنجا پارچه هاي مندرس و رقعه هاي پوسيده گرفته ، آنها را با ريسمانها به سياه چال نزد ارميا فروهشت.
12 و عبدملك حبشي به ارميا گفت: » اين پارچه هاي مندرس و رقعه هاي پوسيده را زير بغل خود در زير ريسمانها بگذار. و ارميا چنين كرد.
13 پس ارميا را با ريسمانها كشيده ، او را از سياه چال برآوردند و ارميا در صحن زندان ساكن شد. 14 و صدقيا پادشاه فرستاده ، ارميا نبي را به مدخل سومي كه در خانة خداوند بود نزد خود آورد و پادشاه به ارميا گفت: من از تو مطلبي مي پرسم ، از من چيزي مخفي مدار.
15 ارميا به صدقيا گفت: » اگر تو را خبر دهم آيا هر آينه مرا نخواهي ُكشت و اگر تو را پند دهم مرا نخواهي شنيد ؟ 16 آنگاه صدقي�ا پادشاه براي ارميا خفيه� قسم خورده ، گفت: » به حيات يهوه كه اين جان را براي ما آفريد قسم كه تو را نخواهم كشت و تو را به دست اين كساني كه قصد جان تو دارند تسليم نخواهم كرد.
17 پس ارميا به صدقي�ا گفت: » يهوه خداي صبايوت خداي اسرائيل چنين مي گويد: اگر حقيقت ًا نزد سروان پادشاه بابل بيرون روي ، جان تو زنده خواهد ماند و اين شهر به آتش سوخته نخواهد شد بلكه تو و اهل خانه ات زنده خواهيد ماند.
18 اما اگر نزد سروران پادشاه بابل بيرون نروي ، اين شهر به دست كلدانيان تسليم خواهد شد و آن را به آتش خواهند سوزانيد و تو از دست ايشان نخواهي رست.
19 اما صدقي�ا پادشاه به ارميا گفت: » من از يهودياني كه بطرف كلدانيان شده اند مي ترسم ، مبادا مرا به دست ايشان تسليم نموده ، ايشان مرا تفضيح نمايند.
638