7 و اگر مرا گويي كه بر يهوه خداي خود تو ّكل داريم آيا او آن نيست كه حزقيا مكان هاي بلند و مذبح هاي او را برداشته است و به يهودا و اورشليم گفته كه پيش اين مذبح سجده نماييد ؟
8 پس حال با آقايم پادشاه آشور شرط ببند و من دو هزار اسب به تو مي دهم اگر از جانب خود سواران بر آنها تواني گذاشت. 9 پس چگونه روي يك والي از كوچكترين بندگان آقايم را خواهي برگردانيد و بر مصر به جهت ارابه ها و سواران تو ّكل داري ؟
10 و آيا من الآن بي اذن يهوه بر اين زمين به جهت خرابي آن برآمده ام ؟ يهوه مرا گفته است بر اين زمين برآي و آن را خراب كن.
11 آنگاه اليقايم و شبنا و يوآخ به ربشاقي گفتند: تم ّنا اينكه با بندگانت به زبان آرامي گفتگو نمايي زيرا آن را مي فهميم و با ما به زبان يهود در گوش مردمي كه برحصارند گفتگو منماي.
12 ربشاقي گفت: آيا آقايم مرا نزد آقايت و تو فرستاده است تا اين سخنان را بگويم ؟ مگر مرا نزد مرداني كه بر حصار نشسته اند نفرستاده ، تا ايشان با شما نجاست خود را بخورند و بول خود را بنوشند ؟
13 پس ربشاقي بايستاد و به آواز بلند به زبان يهود صدا زده ، گفت: سخنان سلطان عظيم پادشاه آشور را بشنويد. 14 پادشاه چنين مي گويد: حزقيا شما را فريب ندهد زيرا كه شما را نمي تواند رهانيد.
15 و حزقيا شما را بر يهوه مطمئن نسازد و نگويد كه يهوه البت ّه ما را خواهد رهانيد و اين شهر به دست پادشاه آشور تسليم نخواهد شد. 16 به حزقيا گوش مدهيد زيرا كه پادشاه آشور چنين مي گويد: با من صلح كنيد و نزد من بيرون آييد تا هركس از مو خود و هركس از انجيرخود بخورد و هركس از آب چشمة خود بنوشد.
37
17 تا بيايم و شما را به زمين مانند زمين خودتان بياورم يعني به زمين غل ّه و شيره و زمين نان و تاكستانها.
18 مبادا حزقيا شما را فريب دهد و گويد يهوه ما را خواهد رهانيد. آيا هيچكدام از خدايان ام�ت ها زمين خود را از دست پادشاه آشور رهانيده است ؟ 19 خدايان حمات و ارفاد كجايند و خدايان سفروايم كجا و آيا سامره را از دست من رهانيده اند ؟ 20 از جميع خدايان اين زمينها كدامند كه زمين خويش را ازدست من نجات دهد ؟
21 ام�ا ايشان سكوت نموده ، به او هيچ جواب ندادند زيرا كه پادشاه امر فرموده و گفته بود كه او را جواب ندهيد.
22 پس الياقيم بن حلقيا كه ناظر خانه بود و شبناي كاتب و يوآخ بن آساف وقايع نگار با جامة دريده نزد حزقي�ا آمدند و سخنان ربشاقي را به او باز گفتند.
1 و واقع شد كه چون حزقيا پادشاه اين را شنيد لباس خود را چاك زده و پلاس پوشيده ، به خانة خداوند داخل شد.
2 و الياقيم ناظر خانه و شبناي كاتب و مشايخ كهنه را ملب�س به پلاس نزد اشعيا ابن آموص نب�ي فرستاد ،
3 و به وي گفتند: حزقيا چنين مي گويد كه امروز روز تنگي و تأديب و اهانت است زيرا كه پسران بفم رحم رسيده اند و قو�ت زاييدن نيست. 4 شايد يهوه خدايت سخنان ربشاقي را كه آقايش پادشاه آشور او را براي اهانت نمودن خداي حي� فرستاده است بشنود و سخناني را كه يهوه خدايت شنيده است توبيخ نمايد. پس براي بقيه اي كه يافت مي شوند تضر�ع نما. 5 و بندگان حزقيا پادشا نزد اشعيا آمدند.
6 اشعيا به ايشان گفت: به آقاي خود چنين گوييد كه يهوه چنين مي فرمايد: از سخناني كه شنيدي كه بندگان پادشاه آشور مرا بدانها كفر گفته اند ، مترس. 7 همانا روحي بر او مي فرستم كه خبري شنيده ، به ولايت خود خواهد برگشت و او را در ولايت خودش به شمشير هلاك خواهم ساخت.
8 پس ربشاقي مراجعت كرده ، پادشاه آشور را يافت كه با لبنه جنگ مي كرد زيرا شنيده بود كه از لاكيش كوچ كرده است. 9 و او دربارة ترهاقه پادشاه كوش خبري شنيد كه به جهت مقاتله با تو بيرون آمده است. پس چون اين را شنيد باز ايلچيان نزد حزقيا فرستاده ، گفت:
10 به حزقيا پادشاه يهودا چنين گوييد: خداي تو كه به او تو ّكل مي نمايي تو را فريب ندهد و نگويد كه اورشليم به دست پادشاه آشور تسليم نخواهد شد.
11 اينك تو شنيده اي كه پادشاهان آشور با همة ولايتها چه كرده و چگونه آنها را بالك ّل هلاك ساخته اند و آيا تو رهايي خواهي يافت ؟
12 و آيا خدايان ام�ت هايي كه پدران من آنها را هلاك ساختند مثل جوزان و حاران و رصف و بني عدن كه در تلس�ار مي باشند ايشان را نجات دادند.
13 پادشاه حمات كجا است و پادشاه ارفاد و پادشاه شهر سفروايم و هينع و عو�ا ؟ 14 و حزقيا مكتوب را از دست ايلچيان گرفته ، آن را خواند و حزقيا به خانة خداوند درآمده ، آن را به حضورخداوند پهن كرد. 15 و حزقيا نزد خداوند دعا كرده ، گفت:
اي.
16 اي يهوه صبايوت خداي اسرائيل كه بر كروبيان جلوس مي نمايي! تويي كه به تنهايي بر تمامي ممالك جهان خدا هستي و تو آسمان و زمين را آفريده
17 اي خداوند گوش خود را فرا گرفته ، بشنو و اي خداوند چشمان خود را گشوده ، ببين و همة سخنان سنحاريب را كه به جهت اهانت نمودن خداي ح �ي فرستاده است استماع نما!
561