جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 425

‎29‎
‎24‎ زيراكه او تا كرانه هاي زمين مي نگرد و آنچه را كه زير تمامي آسمان است مي بيند.
‎25‎ تا وزن از براي باد قرار دهد ، و آبها را به ميزان بپيمايد.
‎26‎ هنگامي كه قانوني براي باران قرار داد ، و راهي براي سهام رعد.
‎27‎ آنگاه آن را ديد و آن را بيان كرد ؛ آن را مهي�آ ساخت و هم تفتيشش نمود. ‎28‎ و به انسان گفت: اينك ترس خداوند حكمت است ، و از بدي اجتناب نمودن ، فطانت مي باشد.
1 و اي�وب باز م�ثل خود را آورده ، گفت:
‎30‎
2 كاش كه من مثل ماههاي پيش مي بودم و مثل روزهايي كه خدا مرا در آنها نگاه مي داشت.
3 هنگامي كه چراغ او بر سر من مي تابيد و با نور او به تاريكي راه مي رفتم. 4 چنانكه در روزهاي كامراني خود مي بودم ، هنگامي كه س�رحد خدا بر خيمة من مي ماند. 5 وقتي كه قادر مطلق هنوز با من مي بود و فرزندانم به اطراف من مي بودند.
6 حيني كه قدمهاي خود را باكره مي شستم و صخره ، نهرهاي روغن را براي من مي ريخت.
7 چون به دروازة شهر بيرون مي رفتم و كرسي خود را در چهار سوق حاضر مي ساختم. 8 جوانان مرا ديده ، خود را مخفي مي ساختند ، و پيران برخاسته ، مي ايستادند و
9 سروران از سخن گفتن بازمي ايستادند ، و دست به دهان خود مي گذاشتند.
‎10‎ آواز شريفان ساكت مي شد و زبان به كام ايشان مي چسبيد.
‎11‎ زيرا گوشي كه مرا مي ديد ، مرا خوشحال مي خواند و چشمي كه مرا مي ديد برايم شهادت مي داد.
‎12‎ زيرا فقيري كه استغاثه مي كرد او را مي رهانيدم ، و يتيمي كه نيز معاون نداشت.
‎13‎ بركت شخصي كه در هلاكت بود ، به من مي رسيد و دل بيوه زن را خوش مي ساختم و ‎14‎ عدالت را پوشيدم و مرا ملب�س ساخت ، و انصاف من مثل ردا و تاج بود.
‎15‎ من به جهت كوران چشم بودم و به جهت لنگان پاي.
‎16‎ براي مسكينان پدر بودم ، و دعوايي را كه نمي دانستم ، تفح�ص مي كردم. ‎17‎ دندانهاي آسياي شرير را مي شكستم و شكار را از دندانهايش مي ربودم.
‎18‎ و مي گفتم ، در آشيانه خود جان خواهم سپرد و اي�ام خويش را مثل عنقا طويل خواهم ساخت.
‎19‎ ريشة من به سوي آبها كشيده خواهد گشت ، و شبنم بر شاخه هايم ساكن خواهد شد. ‎20‎ جلال من در من تازه خواهد شد ، و كمانم در دستم نوخواهد ماند و
‎21‎ مرا مي شنيدند و انتظار مي كشيدند و براي مشورت من ساكت مي ماندند و
‎22‎ بعد از كلام من ديگر سخن نمي گفتند و قول من بر ايشان فرو مي چكيد و
‎23‎ و براي من مثل باران انتظار مي كشيدند و دهان خويش را مثل باران آخرين باز مي كردند. ‎24‎ اگر بر ايشان مي خنديم باورنمي كردند ، و نور چهرة مرا تاريك نمي ساختند.
‎25‎ راه را براي ايشان اختيار كرده ، به رياست مي نششتم ، و درميان لشكر ، مثل پادشاه ساكن مي بودم ، و مثل كسي كه نوحه گران را تسلي مي بخشد.
1 و ام�آ الآن كساني كه از من خردسالترند بر من استهزا مي كنند ، كه كراهت مي داشتم از اينكه پدران ايشان را با سگان گلة خود بگذارم.
2 قو�ت دستهاي ايشان نيز براي من چه فايده داشت ؟ كساني كه توانايي ايشان ضايع شده بود ،
3 از احتياج و قحطي بي تاب شده ، زمين خشك را در ظلمت خرابي و ويراني مي خاييدند. 4 خ ُبازي را درميان بوته ها مي چيدند ، و ريشة شور گياه نان ايشان بود. 5 از ميان مردمان رانده مي شدند. از عقب ايشان مثل دزدان ، هياهو مي كردند.
6 در َگريوه هاي واديها ساكن مي شدند ، در حفره هاي زمين و در صخره ها.
7 درميان بوته ها عرعر مي كردند ، زير خارها با هم جمع مي شدند. 8 ايناي احمقان و ابناي مردم بي نام ، بيرون از زمين رانده مي گرديدند.
9 و ام�آ الآن سرود ايشان شده ام و از براي ايشان ضرب المثل گرديده ام.
‎425‎