جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 409

9 و زنش او را گفت: » آيا تابحال كام ّليت خود را نگاه مي داري ؟ خدا را ترك كن بمير ‏!»‏
‎10‎ او وي را گفت: » مثل يكي از زنان ابله سخن مي گويي! آيا نيكويي را از خدا بياييم و بدي را نيابيم ؟»‏ در اين همه ، اي�وب به لبهاي خود گناه نكرد.
‎11‎ و چون سه دوست اي�وب ، اين همه بدي را كه بر او واقع شده بود شنيدند ، هر يكي از مكان خود ، يعني َال�يفا ِز تيماني و ب ِل ْد�د ش ُوحي و س�وف َرش َنع�ماتي روانه شدند و با يكديگر همدستان گرديدند كه آمده ، او را تعزيت گويند و تسل ّي دهند.
‎12‎ و چون چشمان خود را از دور بلند كرده ، او را نشناختند ، آواز خود را بلند نموده ، گريستند و هريك جامة خود را دريده ، خاك بسوي آسمان بر سر خود افشاندند.
3
4
4
‎13‎ و هفت روز و هفت شب همراه او بر زمين نشستند و كسي با وي سخني نگفت چونكه ديدند كه درد او بسيار عظيم است.
1 و بعد از آن اي�وب دهان خود را باز كرده ، روز خود را نفرين كرد.
2 و اي�وب متك ّلم شده ، گفت:
3 روزي كه در آن متول ّد شدم ، هلاك شود و شبي كه گفتند مردي در رحم قرار گرفت ، آن روز تاريكي شود. و خدا از بالا بر آن اعتنا نكند و روشنايي بر او نتابد.
5 تاريكي و ساية موت ، آن را به ت ّصرف آورند. ابر بر آن ساكن شود. كسوفات روز آن را بترساند.
6 و آن شب را ظلمت غليظ فرو گيرد و درميان روزهاي سال شادي نكند ، و به شمارة ماهها داخل نشود. 7 اينك آن شب نازاد باشد و آواز شادماني در آن شنيده نشود.
8 لعنت كنندگان� روز ، آن را نفرين نمايند ، كه دربرانگيزانيدن ل�وياتان ماهر مي باشند.
9 ستارگان شفق آن ، تاريك گردد و انتظار نور بكشد و نباشد و مژگان سحر را نبيند ،
‎10‎ چونكه درهاي رحم مادرم را نبست ، و مشق ّت را از چشمانم مستور نساخت.
‎11‎ چرا از رحم مادرم نمردم ؟ و چون از شكم بيرون آمدم ، چرا جان ندادم ؟ چرا زانوها مرا قبول كردند ، و پستانها تا مكيدم ؟
‎13‎ زيرا تا بحال مي خوابيدم و آرام مي شدم. در خواب مي بودم و استراحت مي يافتم ، ‎14‎ با پادشاهان و مشيران جهان ، كه خرابه ها براي خويشتن بنا نمودند ،
‎15‎ يا با سروران كه طلا داشتند ، و خانه هاي خود را از نقره پر ساختند ،
‎16‎ يا مثل سقط پنهان شده نيست مي بودم ، مثل بچ�ه هايي كه روشناي را نديدند. ‎17‎ در آنجا شريران از شورش باز مي ايستند ، و در آنجا خستگان مي آرامند ،
‎18‎ در آنجا اسيران در اطمينان با هم ساكنند ، و آواز كارگذاران را نمي شنوند.
‎19‎ كوچك و بزرگ در آنجا يك اند ، و غلام از آقايش آزاد است. ‎20‎ چرا روشني به مستمند داده شود ؟ و زندگي به تلخ جانان ؟
‎21‎ كه انتظار موت را مي كشند و يافت نمي شود ، و براي آن حفره مي زنند بيشتر از گنجها.
‎22‎ كه شادي و ابتهاج مي نمايند و مسرور مي شوند چون قبر را مي يابند ؟
‎23‎ چرا نور داده مي شود به كسي كه راهش مستوراست ، كه خدا اطرافش را مستور ساخته است ؟ ‎24‎ زيرا كه نالة من ، پيش از خوراكم مي آيد و نعرة من ، مثل آب ريخته مي شود.
‎25‎ زيرا ترسي كه از آن مي ترسيدم ، بر من واقع شد. و آنچه از آن بيم داشتم بر من رسيدم. ‎26‎ مطمئن و آرام نبودم و راحت نداشتم و پريشاني بر من آمد.
1 و اليفاز تبماني در جواب گفت:
2 اگر كسي جرأت كرده ، با تو سخن گويد ، آيا تو را ناپسند مي آيد ؟ ليكن كسيت كه بتواند از سخن گفتن باز ايستد ؟
3 اينك بسياري را ادب آموخته اي و دستهاي ضعيف را تقويت داده اي. 4 سخنان تو لغزنده را قايم داشت ، و تو زانوهاي لرزنده را تقويت دادي.
5 ليكن الآن به تو رسيده است و ملول شده اي ؛ تو را لمس كرده است و پريشان گشته اي. 6 آيا تو ّكل تو بر تقواي تو نيست ؟ و اميد تو بر كاملي�ت رفتار تو ني ؟
7 الآن فكر كن! كيست كه بي گناه هلاك شد ؟ و راستان در كجا تلف شدند ؟
‎409‎