جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 408

كتاب اي�وب
1
1 در زمين ع�وص ، مردي بود كه اي�وب نام داشت ؛ و آن مرد كامل و راست و خداترس بود و از بدي اجتناب مي نمود.
2 و براي او ، هفت پسر و سه دختر زاييده شدند.
3 و اموال او هفت هزار گوسفند و سه هزار شتر و پانصد جفت گاو و پانصد الاغ ماده بود و نوكران بسيار كثير داشت و آن مرد از تمامي بني مشرق بزرگتر بود.
4 و پسرانش مي رفتند و در خانة هر يكي از. ايشان ، در روزش مهماني مي كردند و فرستاده ، سه خواهر خود را دعوت مي نمودند تا با ايشان اكل و شرب بنمايند.
كرد.
2
5 و واقع مي شد كه چون دورة روزهاي مهماني ايشان بسر مي رفت ، اي�وب فرستاده ، ايشان را تقديس مي نمود و بامدادان برخاسته ، قرباني هاي سوختني ، به شمارة همة ايشان مي گذرانيد ، زيرا اي�وب مي گفت: شايد پسران من گناه كرده ، خدا را در دل خود ترك نموده باشند. و اي�وب هميشه چنين مي
6 و روزي واقع شد كه پسران خدا آمدند تا به حضور خداوند حاضر شوند ؛ و شيطان نيز درميان ايشان آمد.
7 و خداوند به شيطان گفت: » از كجا آمدي ؟ شيطان در جواب خداوند گفت: » از ترد�د كردن در زمين و سير كردن در آن. 8 خداوند به شيطان گفت: آيا در بندة من اي�وب تف ّكر كردي كه مثل او در زمين نيست ؟ مرد كامل و راست و خداترس كه از گناه اجتناب مي كند!
9 شيطان در جواب خداوند گفت: آيا اي�وب مج�ان ًا از خدا مي ترسد ؟
‎10‎ آيا تو گ�ر�د او و گ�ر�د خانة او و گ�ر�د همة اموال او ، به هر طرف حصار نكشيدي و اعمال دست او را بركت ندادي و مواشي او در زمين منتشر نشد ؟
‎11‎ ليكن الآن دست خود را دراز كن و تمام ِي مايملك او را لمس نما و پيش روي تو ، تو را ترك خواهد نمود.
‎12‎ خداوند به شيطان گفت: اينك همة اموالش در دست تو است ؛ ليكن دستت را برخود او دراز مكن ‏.»‏ پس شيطان از حضور خداوند بيرون رفت.
‎13‎ و روزي واقع شد كه پسران و دخترانش در خانة برادر بزرگ خود مي خوردند و شراب مي نوشيدند. ‎14‎ و رسولي نزد اي�وب آمده ، گفت: » گاوان شيار مي كردند و ماده الاغان نزد آنها مي چريدند.
‎15‎ و سابيان بر آنها حمله آورده ، بردند و جوانان را به دم شمشير كشتند و من به تنهايي رهايي يافتم تا تو را خبر دهم. ‎16‎ و او هنوز سخن مي گفت كه ديگري آمده ، گفت: » آتش خدا از آسمان افتاد و گله و جوانان را سوزانيده ، آنها را هلاك ساخت و من به تنهايي رهايي يافتم تا تو را خبر دهم.
‎17‎ و او هنوز سخن مي گفت كه ديگري آمده ، گفت: » كلدانيان سه فرقه شدند و بر شتران هجوم آورده ، آنها را بردند و جوانان را به دم شمشير كشتند و من به تنهايي رهايي يافتم تا تو را خبر دهم.
‎18‎ و او هنوز سخن مي گفت كه ديگري آمده ، گفت: » پسران و دخترانت در خانة برادر بزرگ خود مي خوردند و شراب نوشيدند ‎19‎ كه اينك باد شديدي از طرف بيابان آمده ، چهار گوشة خانه را زد و بر جوانان افتاد كه مردند و من به تنهايي رهايي يافتم تا تو را خبر دهم. ‎20‎ آنگاه اي�وب برخاسته ، جامة خود را دريد و سر خود را تراشيد و به زمين افتاده ، سجده كرد
‎21‎ و گفت: برهنه از رحم مادر خود بيرون آمدم و برهنه به آنجا خواهم برگشت! خداوند داد و خداوند گرفت! و نام خداوند متبارك باد!
‎22‎ در اين همه ، اي�وب گناه نكرد و به خدا جهالت نسبت نداد.
1 و روزي واقع شد كه پسران خدا آمدند تا به حضور خداوند حاضر شوند ؛ و شيطان نيز درميان ايشان آمد تا به حضور خداوند حاضر شود.
2 و خداوند به شيطان گفت: » از كجا آمدي ؟»‏ شيطان در جواب خداوند گفت: » زا ترد�د نمودن در جهان و از سير كردن در آن.
3 خداوند به شيطان گفت: » آيا در بندة من اي�وب تفك ّر نمودي كه مثل او در زمين نيست ؟ مرد كامل و راست و خدا ترس كه از بدي اجتناب مي نمايد و تا الآن كام ّليت خود را قايم نگاه مي دارد ، هرچند مرا بر آن واداشتي كه او را بي سبب اذيت رسانم.
4 شيطان در جواب خداوند گفت: » پوست به عوض پوست ، و هرچه انسان دارد براي جان خود خواهد داد.
5 ليكن الآن دست خود را دراز كرده ، استخوان و گوشت او را لمس نما و تو را پيش روي تو ترك خواهد نمود. 6 خداوند به شيطان گفت: » اينك او در دست تواست ، ليكن جان او را حفظ كن.
7 پس شيطان از حضور خداوند بيرون رفته ، اي�وب را از كف پا تا كل ّه اش به دم�لهاي سخت مبتلا ساخت.
8 و او سفالي گرفت تا خود را با آن بخراشد و درميان خاكستر نشسته بود.
‎408‎