18 و بعد از او ي� ه�وز اباد بود و با او صد و هشتاد هزار مرد� مهياي جنگ بودند.
19 اينان خدام پادشاه بودند ، سواي آناني كه پادشاه در تمامي يهودا در شهرهاي حصاردار قرار داده بود.
18 1 و ي� ه�وشافاط دولت و حشمت عظيمي داشت ، و با َاخاب مصاهرت نمود.
2 و بعد از چند سال نزد َاخاب به سامره رفت و َاخاب براي او و قومي كه همراهش بودند گوسفندان و گاوان بسيار ذبح نمود و او را تحريض نمود كه همراه خودش به راموت ِج ْلعاد برآيد.
3 پس َاخاب پادشاه اسرائيل به ي�ه�وشافاط پادشاه يهودا گفت: آيا همراه من به راموت ِج ْلعاد خواهي آمد ؟» او جواب داد كه » من چون تو و قوم من چون قوم تو هستيم و همراه تو به جنگ خواهيم رفت.
4 و ي�ه�وشافاط به پادشاه اسرائيل گفت: تمنا آنكه امروز از كلام خداوند مسألت نمايي.
5 و پادشاه اسرائيل چهار صد نفر از انبيا جمع كرده ، به ايشان گفت: آيا به راموت ج ِل ْعاد براي جنگ برويم يا من از آن بازايستم ؟ ايشان جواب دادند: برآي و خدا آن را به دست پادشاه تسليم خواهد نمود.
6 اما ي�ه�وشافاط گفت: آيا در اينجا غير از اينها ، نبي اي از جانب ي�ه�و�ه نيست تا از او سؤال نماييم ؟ 7 و پادشاه اسرائيل به ي�ه�وشافاط گفت: يك مرد ديگر هست كه به واسطة او از خداوند مسألت توان كرد ؛ ليكن من از او نفرت دارم زيرا كه دربارة من به نيكويي هرگز نبوت نمي كند ، بلكه هميشه اوقات به بدي ؛ و او ميكايا ابن ِيم�لا مي باشد. و ي�ه�وشافاط گفت: » پادشاه چنين نگويد. 8 پس پادشاه اسرائيل يكي از خواجه سرايان خود را خوانده ، گفت: ميكا ابن ِيم�لا را به زودي حاضر كن.
9 و پادشاه اسرائيل و ي�ه�وشافاط پادشاه يهودا هر يكي لباس خود را پوشيده ، بر كرسي خويش در جاي وسيع نزد دهنة دروازة سامره نشسته بودند و جميع انبيا به حضور ايشان نبوت مي كردند.
10 و ص�د�قيا ابن ك َن َع�ن َه شاخهاي آهنين براي خود ساخته ، گفت: ي�ه�و�ه چنين مي گويد: َاراميان را با اينها خواهي زد تا تلف شوند.
11 و جميع انبيا نبوت كرده ، مي گفتند: به راموت ج ِل ْعاد برآي و فيروز شو زيرا كه خداوند آن را به دست پادشاه تسليم خواهد نمود.
12 و قاصدي كه براي طلبيدن ميكايا رفته بود او را خطاب كرده ، گفت: اينك انبيا به يك زبان دربارة پادشاه نيكو مي گويند ؛ پس كلام تو مثل كلام يكي از ايشان باشد و سخن نيكو بگو.
13 ميكايا جواب داد: به حيات ي�ه�و�ه َقس�م كه هرآنچه خداي من مرا گويد همان را خواهم گفت. 14 پس چون نزد پادشاه رسيد. پادشاه وي را گفت: » اي ميكايا ، آيا به راموت ج ِل ْعاد براي جنگ برويم يا من از آن باز ايستم .» او گفت: » برآييد و فيروز شويد ، و به دست شما تسليم خواهند شد.
15 پادشاه وي را گفت: » من چند مرتبه تو را قسم بدهم كه به اسم ي�ه�و�ه غير از آنچه راست است به من نگويي ؟
16 او گفت: تمامي اسرائيل را مثل گوسفنداني كه شبان ندارند بر كوهها پراكنده ديدم ؛ و خداوند گفت اينها صاحب ندارند. پس هر كس به سلامتي به خانة خود برگردد.
17 و پادشاه اسرائيل به ي�ه�وشافاط گفت: آيا تو را نگفتم كه دربارة من به نيكويي نبوت نمي كند بلكه به بدي.
18 او گفت: پس كلام ي�ه�و�ه را بشنويد: من ي�ه�و�ه را بر كرسي خود نشسته ديدم ، و تمامي لشكر آسمان را كه به طرف راست و چپ وي ايستاده بودند. 19 و خداوند گفت: كيست كه َاخاب پادشاه اسرائيل را اغوا نمايد تا برود و در راموت ِج ْلعاد بيفتد ؟ يكي جواب داده به اينطور سخن راند و ديگري به آنطور تكلم نمود.
20 و آن روح پليد بيرون آمده ، به حضور خداوند بايستاد و گفت: من او را اغوا مي كنم و خداوند وي را گفت: به چه چيز ؟
21 او جواب داد كه من بيرون مي روم و در دهان جميع انبيايش روح كاذب خواهم بود. او فرمود: وي را اغوا خواهي كرد و خواهي توانست ، پس برو و چنين بكن.
22 پس الآن هان ، ي�ه�و�ه روحي كاذب در دهان اين انبياي تو گذاشته است و خداوند دربارة تو سخن بد گفته است.
23 آنگاه صدقيا ابن َك َنع�نه نزديك آمده ، به رخسار ميكايا زد و گفت: به كدام راه روح خداوند از نزد من به سوي تو رفت تا با تو سخن گويد ؟ 24 ميكايا جواب داد: اينك در روزي كه به حجرة اندروني داخل شده ، خود را پنهان كني آن را خواهي ديد.
25 و پادشاه اسرائيل گفت: ميكايا را بگيريد و او را نزد آمون ، حاكم شهر و يوآش ، پسر پادشاه ببريد. 26 و بگوييد پادشاه چنيين مي فرمايد: اين شخص را در زندان بيندازيد و او را به نان و آب تنگي بپرورانيد تا من به سلامتي برگردم.
27 ميكايا گفت: اگر في الواقع به سلامتي مراجعت كني ، ي�ه�و�ه با من تكلم ننموده است ؛ و گفت اي قوم همگي شما بشنويد. 28 پس پادشاه اسرائيل و ي�ه�وشافاط پادشاه يهودا به راموت ِجل ْعاد برآمدند.
359