جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 21

‎20‎ پس يعقوب براي راحيل هفت سال خدمت كرد. و به سبب محبتي كه به وي داشت ، در نظرش روزي چند نمود.
‎21‎ و يعقوب به لابان گفت: زوجه ام را به من بسپار ، كه روزهايم سپري شد ، تا به وي درآيم.
‎22‎ پس لابان همة مردان آنجا را دعوت كرده ، ضيافتي برپا نمود ،
‎23‎ و واقع شد كه هنگام شام ، دخترخود ، ليه را برداشته او را نزد آورد ، و او به وي درآمد. ‎24‎ و لابان كنيز خود زلفه را ، به دختر خود ليه به كنيزي داد.
‎25‎ صبحگاهان ديد ، كه اينك ليه است! پس به لابان گفت: اين چيست كه به من كردي ؟ مگر براي راحيل نزد تو خدمت نكردم ؟ چرا مرا فريب دادي ؟ ‎26‎ لابان گفت: در ولايت ما چنين نمي كنند كه كوچكتر را قبل از بزرگتر بدهند.
‎27‎ هفتة اين را تمام كن و او را نيز به تو مي دهيم ، براي هفت سال ديگر كه خدمتم بكني. ‎28‎ پس يعقوب چنين كرد ، و هفتة او را تمام كرد ، و دخترخود ، راحيل بزني بدو داد.
‎29‎ و لابان ، كنيز خود ، بلهه را به دخترخود ، راحيل به كنيزي داد. ‎30‎ و به راحيل نيز درآمد و او را از ليه بيشتر دوست داشت ، و هفت سال ديگر خدمت وي كرد.
‎31‎ و چون خداوند ديد كه ليه مكروه است ، رحم او را گشود. ولي راحيل ، نازاد ماند.
‎32‎ و ليه حامله شده ، پسري بزاد و او را رؤبين نام نهاد ، زيرا گفت: خداوند مصيبت مرا ديده است. آلان شوهرم مرا دوست خواهد داشت.
‎33‎ و بار ديگر حامله شده ، پسري زاييد و گفت: چونكه خداوند شنيد كه من مكروه هستم ، اين را نيز به من بخشيد. پس او را شمعون ناميد. ‎34‎ و باز آبستن شده ، پسري زاييد و گفت: اكنون اين مرتبه شوهرم با من خواهد پيوست ، زيرا كه برايش سه پسر زاييدم. از اين سبب او را لاوي نام نهاد. ‎35‎ و بار ديگر حامله شده ، پسري زاييد و گفت:
اين مرتبه خداوند را حمد مي گويم. پس او را يهودا نام نهاد. آنگاه از زاييدن باز ايستاد.
‎30‎ 1 و اما راحيل ، چون ديد كه براي يعقوب ، اولادي نزاييد ، راحيل بر خواهر خود حسد برد. و به يعقوب گفت: پسران به من بده و ا ّلا مي ميرم.
2 آنگاه غضب يعقوب بر راحيل افروخته شد و گفت: » مگر من به جاي خدا هستم كه بار رحم را از تو باز داشته است ؟
3 گفت: اينك كنيز من ، بلهه! بدو درآ تا بر زانويم بزاد ، و من نيز از او اولاد بيابم. 4 پس كنيز خود بلهه را به يعقوب به زني داد ، و او به وي درآمد.
5 و بلهه آبستن شده ، پسري براي يعقوب زاييد.
6 و راحيل گفت: خدا مرا داوري كرده است ، و آواز مرا نيز شنيده ، و پسري به من عطا فرموده است. پس او را دان نام نهاد.
7 و بلهه ، كنيز راحيل ، باز حامله شده ، پسر دومين براي يعقوب زاييد.
8 و راحيل گفت: به ك ُشتيهاي خدا با خواهرخود كشتي گرفتم و غالب آمدم. و او را نفتالي نام نهاد. 9 و اما ليه چون ديد كه از زاييدن باز مانده بود ، كنيز خود زلفه را برداشته ، او را به يعقوب به زني داد.
‎10‎ و زلفه ، كنيز ليه ، براي يعقوب پسري زاييد.
‎11‎ و ليه گفت: به سعادت! پس او را جاد ناميد.
‎12‎ و زلفه ، كنيز ليه ، پسر دومين براي يعقوب زاييد.
‎13‎ و ليه گفت: به خوشحالي من! زيراكه دختران ، مرا خوشحال خواهند. و او را اشير نام نهاد.
من بده.
‎14‎ و در ايام درو گندم ، رؤبين رفت و مهر گياهها در صحرا يافت و آنها را نزد مادر خود ليه ، آورد. پس راحيل به ليه گفت: از مهر گياههاي پسر خود به
‎15‎ وي را گفت: » آيا كم است كه شوهر مرا گرفتي و مهر گياه پسر مرا نيز مي خواهي بگيري ؟»‏ راحيل گفت: امشب به عوض مهر گياه پسرت ، با تو بخوابد.
‎16‎ و وقت عصر ، چون يعقوب از صحرا مي آمد ، ليه به استقبال وي بيرون شده گفت: » به من درآ ، زيراكه تو را به مهرگياه� پسر خود اجير كردم. پس آنشب با وي همخواب شد.
‎17‎ و خدا ، ليه را مستجاب فرمود كه آبستن شده ، پسر پنجمين براي يعقوب زاييد.
‎18‎ و ليه گفت: خدا اجرت به من داده است ، زيرا كنيز خود را به شوهر خود دادم ‏.»‏ و او را يساكار نام نهاد. ‎19‎ و بار ديگر ليه حامله شده ، پسر ششمين براي يعقوب زاييد. ‎20‎ و ليه گفت: خدا عطاي نيكو به من داده است. اكنون شوهرم با من زيست خواهد كرد ، زيراکه شش پسر براي او زاييدم. پس او را زبولون ناميد.
‎21‎ و بعد از آن دختري زاييد ، و او را دينه نام نهاد.
‎22‎ پس خدا راحيل را بياد آورد ، و دعاي او را اجابت فرموده ، خدا رحم او را گشود.
‎23‎ و آبستن شده ، پسري بزاد و گفت: خدا ننگ مرا برداشته است. ‎24‎ و او را يوسف ناميده ، گفت: خداوند پسري ديگر براي من مزيد خواهد كرد ‏.»‏
‎25‎ و واقع شد كه چون راحيل ، يوسف را زاييد ، يعقوب به لابان گفت: مرا مرخص كن تا به مكان و وطن خويش بروم.
‎26‎ زنان و فرزندان مرا كه براي ايشان تو را خدمت كرده اند به من واگذار تا بروم زيرا خدمتي كه به تو كردم ، تو مي داني. ‎27‎ لابان وي را گفت: كاش كه منظور نظر تو باشم ، زيرا َت َفأ ًلا يافته ام كه به خاطر تو ، خداوند مرا بركت داده است.
‎28‎ و گفت: اجرت خود را بر من معين كن تا آن را به تو دهم. ‎29‎ وي را گفت: خدمتي كه به تو كرده ام ، خود مي داني و مواشي ات چگونه نزد من بود.
‎21‎