جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 20

2 برخاسته ، به َفد�ان َارام ، به خانة پدر و مادرت ، بتوئيل ، برو و از آنجا زني از دختران لابان ، برادر مادرت ، براي خود بگير.
3 و خداي قادر مطلق تو را بركت دهد و تو را بارور و كثير سازد ، تا از تو امت هاي بسيار بوجود آيند. 4 و بركت ابراهيم را به تو دهد ، به تو و به ذريت تو با تو ، تا وارث زمين غربت خود شوي ، كه خدا آن را به ابراهيم بخشيد. 5 پس اسحاق ، يعقوب را روانه نمود و به فدان ارام ، نزد لابان بن بتوئيل ارامي ، برادر رفقه ، مادر يعقوب و عيسو ، رفت. 6 و اما عيسو چون ديد كه اسحاق يعقوب را بركت داده ، او را به فدان ارام روان نمود تا از آنجا زني براي خود بگيرد ، و در حين بركت دادن به وي امر كرده ، گفته بود كه زني از دختران كنعان مگير ،
7 و اينك يعقوب ، پدر و مادر خود را اطاعت نموده ، به فدان ارام رفت ، 8 و چون عيسو ديد كه دختران كنعان درنظر پدرش اسحاق ، ب�د�ند ،
9 پس عيسو نزد اسماعيل رفت ، و م�ح�لت ، دختر اسماعيل بن ابراهيم را كه خواهر نبايوت بود ، علاوه بر زناني كه داشت ، به زني گرفت.
‎10‎ و اما يعقوب ، ِبئر َشب�ع روانه شده ، بسوي حران رفت.
‎11‎ و به موضعي نزول كرده ، در آنجا شب را بسر برد ، زيرا كه آفتاب غروب كرده بود و يكي از سنگهاي آنجا را گرفته ، زير سر خود نهاد و درهمان جا بخسبيد.
‎12‎ و خوابي ديد كه ناگاه نردباني بر زمين برپا شده ، كه سرش به آسمان مي رسد ، و اينك فرشتگان خدا بر آن صعود و نزول مي كنند.
‎13‎ در حال ، خداوند بسر آن ايستاده ، مي گويد: من هستم يهوه ، خداي پدرت ابراهيم ، و خداي اسحاق. اين زميني را كه تو بر آن خفته اي به تو و به ذريت تو مي بخشم.
يافت.
‎14‎ و ذريت تو مانند غبار زمين خواهند شد ، و به مغرب و مشرق و شمال و جنوب منتشر خواهي شد ، و از تو و از نسل تو جميع قبايل زمين بركت خواهند
‎15‎ و اينك من با تو هستم ، و تو را در هر جايي كه ر�وي ، محافظت فرمايم تا تو را بدين زمين باز آورم ، زيراكه تا آنچه را به تو گفته ام ، بجا نياورم ، تو را رها نخواهم كرد.
‎29‎
‎16‎ پس يعقوب از خواب بيدار شد و گفت: » البته يهوه در اين مكان است و من ندانستم. ‎17‎ پس ترسان شده ، گفت: » اين چه مكان ترسناكي است! اين نيست جز خانة خدا و اين است دروازة آسمان.
‎18‎ بامدادان يعقوب برخاست و آن سنگي را كه زير سر خود نهاده بود ، گرفت و چون ستوني برپا داشت و روغن بر سرش ريخت.
‎19‎ و آن موضع را بيت ئيل ناميد ، لكن نام آن شهر او ًلا لوز بود. ‎20‎ و يعقوب نذر كرده ، گفت: اگر خدا با من باشد ، و مرا در اين راه كه مي روم محافظت كند ، و مرا نان دهد تا بخورم و رخت تا بپوشم ،
‎21‎ تا به خانة پد رخود به سلامتي برگردم ، هر آينه يهوه ، خداي من خواهد بود.
‎22‎ و اين سنگي را كه چون ستون برپا كردم ، بيت االله شود ، و آنچه به من بدهي ، ده يك آن را به تو خواهم داد.
1 پس يعقوب روانه شد و به زمين بني المشرق آمد.
2 و ديد كه اينك در صحرا ، چاهي است ، و بر كناره اش سه گلة گوسفند خوابيده ، چونكه ازآن چاه گله ها را آب مي دادند ، و سنگي بزرگ بر دهنة چاه بود.
3 و چون همة گله ها جمع شدندي ، سنگ را از دهنة چاه غلتانيده ، گله را سيراب كردندي. پس سنگ را بجاي خود ، بر سر چاه باز گذاشتندي. 4 يعقوب بديشان گفت: اي برادرانم از كجا هستيد ؟ گفتند: ما از حر�انيم. 5 بديشان گفت: لابان بن ناحور را مي شناسيد ؟ گفتند: مي شناسيم.
6 بديشان گفت: بسلامت است ؟ گفتند: بسلامت ، و اينك دخترش ، راحيل ، با گلة او مي آيد. 7 گفت: هنوز روز بلند است و وقت جمع گردن مواشي نيست ، گله را آب دهيد و رفته ، بچرانيد.
8 گفتند: نمي توانيم ، تا همة گله ها جمع شوند ، و سنگ را از سر چاه بغلتانند ، آنگاه گله را آب مي دهيم.
9 و هنوز با ايشان در گفتگو مي بود كه راحيل ، با گلة پدر خود رسيد. زيراكه آنها را چوپاني مي كرد.
‎10‎ اما چون يعقوب راحيل ، دختر خالوي خود ، لابان ، و گلة خالوي خويش ، لابان را ديد ، يعقوب نزديك شده ، سنگ را از سر چاه غلتانيد ، و گلة خالوي خويش ، لابان را سيراب كرد.
‎11‎ و يعقوب ، راحيل را بوسيد ، و به آواز بلند گريست.
‎12‎ و يعقوب راحيل را خبر داد كه او برادر پدرش ، و پسر رفقه است. پس دوان دوان رفته ، پدر خود را خبر داد.
‎13‎ و واقع شد كه چون لابان ، خبر خواهرزاة خود ، يعقوب را شنيد ، به استقبال وي شتافت ، و او را بغل گرفته ، و بوسيد و به خانة خود آورد ، و او لابان را از همة اين امور آگاهانيد.
‎14‎ لابان وي را گفت: في الحقيقه تو استخوان و گوشت من هستي. و نزد وي مدت يك ماه توقف نمود. ‎15‎ پس لابان ، به يعقوب گفت: آيا چون برادر من هستي ، مرا بايد مفت خدمت كني ؟ به من بگو كه اجرت تو چه خواهد بود ؟ و لابان را دو دختر بود ، كه نام بزرگتر ، ليه و اسم كوچكتر ، راحيل بود.
‎17‎ و چشمان ليه ضعيف بود ، و اما راحيل ، خوب صورت و خوش منظر بود. ‎18‎ و يعقوب عاشق راحيل بود و گفت: براي دختر كوچكت راحيل ، هفت سال تو را خدمت مي كنم.
‎19‎ لابان گفت: او را به تو بدهم ، بهتر است از آنكه به ديگري بدهم. نزد من بمان.
‎20‎