جزو «بیست و دو» درس آموزشی از کتاب مقدّس کتاب مقدّس؛ عهد عتیق؛ کامل | Page 19

9 بسوي گله بشتاب ، و دو بزغالة خوب از بزها ، نزد من بياور ، تا از آنها غذايي براي پدرت بطوري كه دوست مي دارد ، بسازم.
‎10‎ و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد ، و تو را قبل از وفاتش بركت دهد.
‎11‎ يعقوب به مادرخود ، رفقه ، گفت: اينك برادرم عيسو ، مردي مويدار است و من مردي بي موي هستم ،
‎12‎ شايد كه پدرم مرا لمس نمايد ، و در نظرش مثل مسخره اي بشوم ، و لعنت به عوض بركت بر خود آورم.
‎13‎ مادرش به وي گفت: » اي پسر من ، لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته ، آن را براي من بگير. ‎14‎ پس رفت و گرفته ، نزد مادر خود آورد. و مادرش خورشي ساخت بطوري كه پدرش دوست مي داشت.
‎15‎ و رفقه ، جامة فاخر پسر بزرگ خود عيسو را كه نزد او در خانه بود گرفته ، به پسر كهتر خود يعقوب پوشانيد ، ‎16‎ و پوست بزغاله ها را ، بر دستها و نرمة گردن او برست.
‎17‎ و خورش و ناني كه ساخته بود ، به دست پسر خود يعقوب سپرد.
‎18‎ پس نزد پدر خود آمده ، گفت: اي پدر من! گفت: لبيك ، تو كيستي اي پسر من ؟
‎19‎ يعقوب به پدر خود گفت: من نخست زادة تو عيسو هستم. آنچه به من فرمودي كردم آلان برخيز ، بنشين و از شكار من بخور ، تا جانت مرا بركت دهد. ‎20‎ اسحاق به پسر خود گفت: اي پسر من! چگونه بدين زودي يافتي ؟ گفت: يهوه خداي تو به من رسانيد.
‎21‎ اسحاق به يعقوب گفت: اي پسر من ، نزديك بيا تا تو را لمس كنم ، كه آيا تو پسر من عيسو هستي يا نه.
‎22‎ پس يعقوب نزد پدر خود اسحاق آمده ، و او را لمس كرده ، گفت: آواز ، آواز يعقوب است ، ليكن دستها ، دستهاي عيسوست.
‎23‎ و او را نشناخت ، زيرا كه دستهايش مثل دستهاي برادرش عيسو ، موي دار بود. پس او را بركت داد ‎24‎ و گفت: آيا تو همان پسر من ، عيسو هستي ؟ گفت: من هستم.
‎25‎ پس گفت: نزديك بياور تا از شكار پسر خود بخورم و جانم تو را بركت دهد. پس نزد وي آورد و بخورد و شراب برايش آورد و نوشيد. ‎26‎ و پدرش ، اسحاق به وي گفت: اي پسر من ، نزديك بيا و مرا ببوس.
‎27‎ پس آمده ، او را بوسيد و رايحة پسر من ، مانند رايحة صحرايي است كه خداوند آن را بركت داده باشد.
‎28‎ پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهي زمين ، و از فراواني غله و شيره عطا فرمايد. ‎29‎ قومها تو را بندگي نمايند و طوايف تو را تعظيم كنند ، بر برادران خود سرور شوي ، و پسران مادرت تو را تعظيم نمايند. ملعون باد هر كه تو را لعنت كند ، و هركه تو را مبارك خواند ، مبارك باد.
‎30‎ و واقع شد چون اسحاق ، از بركت دادن به يعقوب شد ، به مجرد بيرون رفتن از حضور پدر خود اسحاق ، كه برادرش عيسو از شكار باز آمد.
‎31‎ و او نيز خورشي ساخت ، و نزد پدر خود آورده ، به پدرخود گفت: پدر من برخيزد و از شكار پسر خود بخورد ، تا جانت مرا بركت دهد.
‎32‎ پدرش اسحاق به وي گفت: تو كيستي ؟ گفت: من پسر نخستين تو ، عيسو هستم.
‎33‎ آنگاه لرزه اي شديد به اسحاق مستولي شده ، گفت: پس آن كه بود كه نخجيري صيد كرده ، برايم آورد ، و قبل آمدن تو از همه خوردم و او را بركت دادم ، و في الواقع او مبارك خواهد بود ؟
‎34‎ عيسو چون سخنان پدر خود را شنيد ، نعره اي عظيم و بي نهايت تلخ برآورده ، به پدر خود گفت: اي پدرم ، به من ، به من نيز بركت بده!
‎35‎ گفت: برادرت به حليه آمد ، و بركت تو را گرفت. ‎36‎ گفت: نام او را يعقوب بخوبي نهادند ، زيرا كه دو مرتبه مرا از پا درآورد. اول نخست زادگي مرا گرفت ، و اكنون مرا گرفته است ‏.»‏ پس گفت: » آيا براي من نيز بركتي نگاه نداشتي ؟
‎37‎ اسحاق در جواب عيسو گفت: من ، براي تو چه كنم ؟
اينك او را بر تو سرور ساختم ، و همة برادرانش را غلامان او گردانيدم ، و غله و شيره را رزق او دادم. پس آلان اي پسر
‎38‎ عيسو به پدر خود گفت: اي پدر من ، آيا همين يك بركت را داشتي ؟ به من ، به من نيز اي پدرم بركت بده! و عيسو به آواز بلند بگريست. ‎39‎ پدرش اسحاق در جواب او گفت: مسكن تو دور از فريهي زمين ، و شبنم آسمان از بالا خواهد بود. ‎40‎ و به شمشيرت خواهي زيست و برادر خود را بندگي خواهي كرد ، و واقع خواهد شد كه چون سر باز زدي ، يوغ او را از گردن خود خواهي انداخت ‏.»‏
‎41‎ و عيسو بسبب آن بركتي كه پدرش به يعقوب داده بود ، بر او بغض ورزيد ، و عيسو در دل خود گفت: ايام نوحه گري براي پدرم نزديك است ، آنگاه برادرخود يعقوب را خواهم كشت.
‎42‎ و رفقه ، از سخنان پسر بزرگ خود ، عيسو آگاهي يافت. پس فرستاده ، پسر كوچك خود يعقوب را خوانده ، بدو گفت: اينك برادرت عيسو دربارة تو خود را تسلي مي دهد به اينكه تو را بكشد.
‎43‎ پس آلان اي پسرم سخن مرا بشنو و برخاسته ، نزد برادرم ، لابان ، به حران فرار كن. ‎44‎ و چند روز نزد وي بمان ، تا خشم برادرت برگردد.
‎45‎ تا غضب برادرت از تو برگردد ، و آنچه بدو كردي ، فراموش كند. آنگاه مي فرستم و تو را از آنجا باز مي آورم. چرا بايد از شما هر دو در يك روز محروم شوم ؟
‎46‎ و رفقه به اسحاق گفت: بسبب دختران ح� ّت از جان خود بيزار شده ام. اگر يعقوب زني از دختران ح� ّت ، مثل ايناني كه دختران اين زمينند بگيرد ، مرا از حيات چه فايده خواهد بود.
‎19‎
‎28‎ 1 و اسحاق ، يعقوب را خوانده ، او را بركت داد و او را امر فرموده ، گفت: زني از دختران كنعان مگير.